مُجاز نبود...

از زندگی مجرمانه خسته شده بودم... به چند پسر و دختر طراحی درس می‌دادم که مجاز نبود، برای طراحی از مدل زنده استفاده می‌کردم که مجاز نبود، سر کلاس صحبت‌هایی می‌کردم که مجاز نبود، بجای سریال‌های تلویزیون خودمان کانال‌هایی را تماشا می‌کردم که مجاز نبود، به موسیقی‌ای گوش می‌کردم که مجاز نبود، فیلم‌هایی را می‌دیدم و در خانه نگهداری می‌کردم که مجاز نبود، گاهی یواشکی سری به "فیس بوق" می‌زدم که مجاز نبود، در کامپیوترم کلی عکس از آدم‌های دوست‌داشتنی و زیبا داشتم که مجاز نبود، در مهمانی‌ها با غریبه‌هایی معاشرت می‌کردم که مجاز نبود، همه‌جا با صدای بلند می‌خندیدم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست غمگین باشم شاد بودم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست شاد باشم غمگین بودم که مجاز نبود، خوردن بعضی غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود، نوشیدن پپسی را به دوغ ترجیح می‌دادم که مجاز نبود، کتاب‌ها و نویسنده‌های مورد علاقه‌ام هیچکدام مجاز نبود، در مجله‌ها و روزنامه‌هایی کار کرده بودم که مجاز نبود، به چیزهایی فکر می‌کردم که مجاز نبود، آرزوهایی داشتم که مجاز نبود و... درست است که هیچ‌وقت بابت این همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم اما تضمینی وجود نداشت که روزی بابت تک تک آن‌ها مورد مؤاخذه قرار نگیرم و بدتر از همه فکر این‌که همیشه در حال ارتکاب جرم هستم و باید از دست قانون فرار کنم آزارم می‌داد...

برگرفته از وبلاگ توکا نیستانی


طرح از توکا نیستانی

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: اینهایی که توکا گفت، همه درست... اما مگر پایه‌ و مایه‌‌ی آثار ماندگار در روزگار ما همین قدغن‌ها و شکستن آنها با هزار زور و زحمت نیست. هنرمندی که از ایران خارج می‌شود بیش از هر چیز، خودش را اینور مرز جا می‌گذارد چرا که تمام خبرها اتفاقاً همین جاست. تقابل دائمی سنت و مدرنیته، حقیقت و دروغ، جبر و آزادی و بسیاری دیگر در درون شهرها می‌جوشد. نگاهی به اختلاف سطح آثار کسانی مثل نویسنده‌ی سمفونی مردگان و خواننده‌ی جبر جغرافیایی در داخل و خارج از ایران خود مؤید این مسئله است. و البته نسخه‌پیچی کار درستی نیست و هر کس خود به تمام زوایای کاری که انجام می‌دهد، بیشتر واقف است. فقط حیف که توکا اینجا نیست...

باغبان

- توکا، تو اهل سینما هستی؟
- آورررره، من عاشق سینما هستم!
- چه خوب! من یه فیلم عالی دارم از یه فیلمساز اتریشی که چندتا جایزه تو جشنواره کن گرفته، شنبه شب بیاین پیش ما منم پیتزا درست می‌کنم با هم بخوریم و فیلم ببینیم.
- به به، چه پیشنهاد خوشمزه‌ای... ببینم، فیلمش اکشنه؟
- اکشن؟! نه، درباره یه خونواده‌ی بورژوا است که تو یه روستا زندگی میکنن در سالهای منتهی به سلطه‌ی فاشیسم بر اروپا و...
- یعنی فیلمش جنگیه؟
- نه بابا... تو فیلم جنگی دوست داری؟
- نه، فیلم جنگی که اصلاً دوست ندارم اما عاشق فیلم‌های اکشن، علمی تخیلی و هندی هستم.
- شوخی می‌کنی؟ تو فیلم هندی نگاه می‌کنی؟
- خب راستش رو بخوای تا حالا برای دیدن یه فیلم هندی به سینما نرفتم اما هر ده باری که "باغبان" از تلویزیون پخش شده تماشا کردم و هر ده بار وقتی بچه‌های نمک‌نشناس ثروت پدر و مادرشون رو تقسیم میکنن و اونا رو بیرون میندازن گریه کردم... تازه، فقط این که نیست، فکر کن که چقدر یک فیلم هندی کامله، هم صحنه‌های اکشن داره، هم رقص و آواز داره، هم خنده داره، هم گریه داره، هم پیام اخلاقی داره، هم پیام خانوادگی داره، هم نتیجه‌گیری اخلاقی داره و از همه مهمتر انقدر طولانیه که وقتی یک ساعتش رو حذف می‌کنن بازم دو ساعت کامل برای دیدن باقی می‌مونه...
- ...
                                                         ***
خوب می‌دانم که بعضی علایق را نباید با صدای بلند جار زد اما هربار این اشتباه را تکرار می‌کنم. دوست جدیدم را بیشتر از آنی که باید متعجب کرده بودم و حالا می‌خواست ثابت کند آدمی مثل من که به ادبیات مدرن، تئاتر مدرن، موسیقی مدرن، نقاشی مدرن، مجسمه‌سازی مدرن، معماری مدرن، برده‌داری مدرن، دندانپزشکی مدرن و هرچیز مدرن دیگری علاقه دارد نمی‌تواند و نباید در مقوله‌ی فیلم و سینما چنین سلیقه‌ی عقب مانده‌ای داشته باشد چون سینما ترکیبی از تمام هنرها است و بهترین وسیله برای انتقال یک پیام انسانی و...
پاسخ قانع کننده‌ای نداشتم جز این‌که اعتراف کنم ضمن ادای احترام به سینماگران هنرمند و قبول ارزش‌های هنری سینما نمی‌توانم بفهمم آدمی که به نمایش و هنر علاقه دارد چرا باید بجای تئاتر دنبال سینما برود؟... بحث به درازا می‌کشد و آخرالامر دوست جدید من به این نتیجه‌ی ساده می‌رسد که باید خودم را به روانکاو نشان بدهم.

( از وبلاگ توکا نیستانی)


photo: Noorullah Shirzada  (AFP / Getty Images)

آخرش هم مهاجرت می‌کنیم به کانادا...

بعضی‌ها اعتقاد دارند که مخترع و کاشف تمام چیزهای خوب دنیا ایرانی‌ها بوده‌اند. می‌گویند بستنی را هخامنشی‌ها اختراع کردند بعد اسکندر فرمول آن را از کاخ داریوش سوم دزدید. می‌گویند پیتزا همان نان و پنیری است که اجدادمان می‌خوردند و کاپوچینو برای اولین بار در دربار شاه عباس دوم دم شد. می‌گویند رازی اولین کسی بود که از الکل برای ضدعفونی کردن ناف نوزاد استفاده کرد و باین ترتیب بشریت سلامت ناف‌اش را مرهون ابتکار او است. می‌گویند نیاکان ما فقط بر اثر ابتلا به بیماری‌هایی از قبیل حصبه و تب مالاریا و وبا و آبله و تراخم و کچلی می‌مردند اما هیچ‌وقت مبتلا به سرطان خون نمی‌شدند چون عادت به استفاده از واجبی داشتند و واجبی همان دارویی است که فرنگی‌ها با کمی تغییر- افزودن گوگرد و پتاسیم- باسم داروی شیمی درمانی به ما میفروشند. می‌گویند اولین زین و رکاب اسب- و دوچرخه- را ما ساختیم. می‌گویند گیتار اصالتاً سازی ایرانی است که اعراب بعد از فتح ایران آن را با خود به اسپانیا بردند و چون مجبور شدند با عجله خاک اسپانیا را ترک کنند آنجا جا گذاشتند. می‌گویند همبرگر در واقع تقلیدی است از لقمه‌ای نان سنگک بیات با گوشت کوبیده‌ی یک شب مانده. می‌گویند ما مخترع شهرهای یک‌بار مصرف هستیم، درخت‌ها را قطع می‌کنیم و جایش ساختمان و خیابان و موتورسیکلت می‌سازیم بعد که هوایی برای تنفس باقی نماند می‌رویم شالیزارها و جنگل‌ها و مزارع شهرهای دیگر را خراب می‌کنیم تا جایش ویلا و جاده و موتورسیکلت بسازیم، آنجا هم که خراب شد می‌رویم یک شهر دیگر و بعد یک شهر دیگر و آخرش هم مهاجرت می‌کنیم به کانادا...

(از وبلاگ توکا نیستانی)