Lucky Strike
هایزنبرگ:
پس ما به اصول اخلاقی کوانتمی تازه و غریبی نیاز داریم. در بهشت جایی برای من خواهد بود؛ جایی هم برای اون مرد اساسی که تو راه برگشت به خونه تو هِیگِرلوچ دیدیم. اون پایان جنگ من بود. نیروهای متفقین دیگه داشتن همهجا رو میگرفتن؛ دیگه هیچ کاری از دست ما برنمیاومد. الیزلبت و بچهها به دهکدهای تو باواریا پناه برده بودن، من هم رفتم اونها رو قبل از دستگیریم ببینم. باید با دوچرخه میرفتم - تو اون دوره دیگه هیچ قطار یا وسیلهی نقلیهای تو جادهها وجود نداشت- باید شبها میرقتم و روزها خودم رو زیر پرچینها و بوتهها قایم میکردم، چون تمام ساعات روز آسمون پر از هواپیماهای متفقین بود که هر جنبندهای تو جاده رو با خاک یکسان میکردن. آدمی با دوچرخه هم بزرگترین هدفی بود که تو آلمان براشون باقی مونده بود. سه روز و سه شب سفر کردم. از ووتِمبِرگ گذشتم، از سوآبیانیورا گذشتم و از اولین تپههای آلپ. از این طرف به اون طرفِ کشورِ ویران شدهام. این بود انتخاب من؟ این ویرانیِ بیانتها؟ این دود مداوم توی آسمون؟ این چهرههای گرسنه؟ من این کار رو کرده بودم؟ این همه آدمِ درمونده و وحشتزده تو جادهها. از همه بدتر هم گروههای متعصب اساس بودن که دیگه چیزی نداشتن از دست بدن، اینور اونور میرفتن و به فراریها شلیک میکردن و جنازهشون رو از درختهای کنار جاده آویزون میکردن. شبِ دوم یهدفعه یکیشون ظاهر میشه - با اون یونیفرم سیاهِ وحشتناکِ آشنا، تو گرگومیش یهدفعه یکیشون ظاهر میشه. تا میایستم اون کلمهی آشنا از دهنش میآد بیرون: "فراری". اون هم به اندازهی من خستهست. حکم سفری رو که خودم نوشتم میدم بهش. اما دیگه نوری تو آسمون نیست که بشه باهاش اون رو خوند، اون هم خستهتر از اونه که سعی کنه حکم رو بخونه. بهجاش تپانچهش رو بیرون میکشه. میآد بهم شلیک کنه، چون زحمت کمتری میبره. یهدفعه مخم تند و واضح بهکار میافته - مثل اسکی کردنه، یا اون شب تو هلیگوند، یا اون دفعه تو پارک فائلد. چیزی که اینبار به مغزم خطور میکنه اون پاکت سیگار امریکاییه که تو جیبمه. و قبل از اینکه فکرش رو بکنم پاکت تو دستمه و - دارم میدمش به اون. مذبوحانهترین راه حل برای این مشکل. اون ایستاده به پاکت نگاه میکنه و میخواد بدونه قضیه چیه، دستِ چپش کاغذِ بهدردنخور من رو گرفته و دستِ راستش تپانچه رو. من هم منتظر نگاه میکنم. دو تا کلمهی ساده با حروف بزرگ رو پاکت سیگار چاپ شده: لاکی استرایک*. تپانچه رو غلاف میکنه و جاش سیگار رو میگیره... جواب داد، جواب داد! مثل همهی راه حلهای دیگه برای همهی مسئلههای دیگه. برای بیستتا نخ سیگار گذاشت زنده بمونم. من هم راهم رو کشیدم و رفتم. سه روز و سه شب. از کنار بچههایی که گریه میکردن گذشتم، بچههای گمشده و گرسنه، بچههایی که به عنوان سرباز برده بودنشون بجنگن، حالا هم فرماندههاشون ولشون کرده بودن و رفته بودن. از کنار زندانیهای بیگاریکشیدهی گشنه و نحیفی که داشتن پیاده برمیگشتن خونههاشون تو فرانسه و لهستان و استونی گذشتم. از گَمِرتینگِن و بیبِراخ و مِمینگن و ماندِلهایم و کافبورن و شونگائو گذشتم. از اینور به اونور میهن عزیزم. میهن ویرانشده و بدنامشدهی عزیزم.
(کپنهاگ / مایکل فرین / برگردان: حمید احیاء)

Dresden, women clearing debris inside a house destroyed during the allied bombings.1946. - Werner Bischof
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
* Lucky Strike: خوششانسی؛ اسم یک سیگار امریکایی.