و اندر حکایات مشهور است که چون غلامِ خلیل با این طایفه عداوتِ خود ظاهر کرد و با هر یک دیگرگونه خصومتی پیش گرفت، نوری و رَقّام و بوحمزه را بگرفتند و به دارالخلافه بردند. و غلامِ خلیل گفت: "این قومی‌اند که از زَنادقه‌اند. اگر امیرالامؤمنین به کُشتنِ ایشان فرمان دهد، اصلِ زنادقه متلاشی شود - که سرِ همه این گروه‌اند. و اگر این خیر بر دست وی برآید، من او را ضامنم به مُزدی بزرگ."
خلیفه، در وقت، بفرمود که گردن‌های ایشان بزنند.
سیّاف بیامد و آن هر سه را دست بربست. چون قصدِ قتلِ رقّام کرد، نوری برخاست و به جایگاه رقّام بر دستگاه سیّاف بنشست، به طَرَبی و طوعی1 تمام.
مردمان عَجَب داشتند.
سیّاف گفت: :ای جوانمرد، این شمشیر چنان چیزی مرغوب نیست که به این رغبت، پیشِ این آیند که تو آمدی. و هنوز نوبت به تو نرسیده است."
گفت: "آری. طریقتِ من مبنی بر ایثار است و عزیزترین چیزها زندگانی است. می‌خواهم تا این نَفَسی چند، اندر کار این برادران کنم - که یکی نَفَسِ دنیا بر من دوست‌تر از هزار سال آخرت است. از آن‌چه این سرای خدمت است و آن سرای قُربَت است. و قربت به خدمت یابند."
این سخن صاحب‌بَرید2 برگرفت و به خلیفه رفت. و خلیفه از رقّتِ طبع و دقّت سخن وی اندر چنان حال متعجّب شد و کس فرستاد که "اندر امرِ ایشان توقّف کنید!"

(تذکرة الاولیا / عطّار نیشابوری)


Georgia O'Keeffe - Goats Horn with Red

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1- طوع: فرمانبرداری
2- صاحب‌بَرید: کسی که وقایع هر جایی را که در آن بوده می‌نوشت و برای پادشاه می‌فرستاد.