ملکه و سرباز

- سلام سربازِ وطن؛ آخر پسرجان رفتی زیر این بَساط چه کنی؟
- درود بر الیزابت دوم؛ رفتم این زیر، تا کسی نفهمد آدمم. آخر می‌دانی هیچ‌کس به خس و خاشاک شلیک نمی‌کند، همه آدم‌ها را نشانه می‌روند.


Looking a bit befuddled, Queen Elizabeth II meets a camouflaged sniper - Wpa Pool / Getty Images
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت: اصلاً بد به دلتون راه ندین. بر اساس گزارش سازمان ملل در ماه اکتبر بیش از 1000 نفر در عراق بر اثر حملات تروریستی به دیار باقی شتافتند. همین امروز هم 15 زن و کودک به‌خاطر مین کنار جاده‌ای در افغانستان با زندگی وداع کردند... آل‌سعود هم با همکاری جبهة النصرة از طریق تنها اندکی دلار آمریکایی مشغول آزادسازی و سپس اعطای گواهینامه به زنان سوری هستند. با روند کاهشی دما، هوا هم در دبی و سایر سواحل اسلامی خلیج فارس هر روز دلپذیرتر می‌شود... این وسط روزنامه‌ی بهار هم داوطلبانه خودزنی کرده تا اندوه ناشی از مقاله‌ی نویسنده‌ی بی‌تربیتِ کج‌اندیش را از دل مؤمنین راستین دربیاورد... خدایا وقت کردی یک فوتی، سوتی، چیزی حواله کن که خیلی اوضاع بی‌ریخت شده...   

رکورد غم‌انگیز ایرانیان در توجه به محیط زیست

مقاله‌ی زیر، نوشته‌ی ارزشمندی است از دکتر صادق زیباکلام در رابطه با مشکلات زیست محیطی در ایران که کم‌کم در حال تبدیل شدن به یک معضل لاینحل است. نگارنده‌ نکات خوبی را در رابطه با غفلت و عدم توجه مردم و مسئولین برشمرده است (از قبیل تولید بیش از حد زباله و پخش آن در طبیعت، آلوده کردن هوا و...)، اما گویی فراموش کرده که بخش زیادی از کم آبی‌های سال‌های اخیر که منجر به کاهش آب دریاچه‌ی ارومیه و تالاب انزلی، خشک شدن زاینده رود و... شده‌است، ناشی از روند رو به رشد دمای متوسط جو زمین می‌باشد که اتفاقاً اولین نشانه‌های آن در مناطق کم بارانِ کره زمین (نوار شمالی خط استوا) قابل رؤیت است. گرمایش جهانی تعادل آب و هوایی کره‌ی زمین را به‌هم زده و طبق پیش‌بینی‌ها تا سال 2015، 1.5 درجه سلسیوس به متوسط دمای جو، افزوده خواهد شد. جلوگیری از این نابودی یک عزم جهانی را می‌طلبد که البته در صدر آن ابرقدرت‌هایی مانند آمریکا و چین باید هر چه سریعتر الگوهای مصرف را تغییر داده و حجم گازهای گلخانه‌ای تولیدی را کاهش دهند... 

برای ما ایرانی‌ها محیط زیست چقدر اهمیت دارد؟ یا درست‌تر گفته باشیم ما ایرانی‌ها چه میزان به فکر و نگران محیط زیست هستیم؟ چقدر برایمان مطرح است که مقوله‌ای به نام محیط زیست وجود دارد، و ما در قبال حفظ، حراست و نگهداری از محیط زیست وظیفه داریم و مسوول هستیم و قس علیهذا؟ مرادم از «ما ایرانی‌‌ها» در حقیقت هم مردم ایران است و هم مسوولان اعم از نمایندگان مجلس، قوه مجریه، قوه قضائیه، مجلس خبرگان رهبری، مجمع تشخیص مصلحت نظام و سایر نهادها و ارگان‌ها. در مرحله بعدی مرادم از «ما ایرانی‌ها» خودم، همکاران دانشگاهی‌ام، جنبش دانشجویی، اصلاح‌طلبان، اصولگرایان، ائمه جمعه و جماعات، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، روزنامه‌نگاران، انصار حزب‌الله، بی‌دین‌ها، بادین‌ها، از ساکنان جردن، زعفرانیه و فرشته تا ساکنان جوادیه، نازی‌آباد و قلعه‌حسن‌خان و اسلامشهر است. در یک کلام ما 75میلیون ایرانی آزاده، سلحشور، سربلند، با یک پیشینه تمدنی پرافتخار که غرب و شرق وامدار پیشرفت و ترقیات فرهنگ و تمدن ما بوده‌اند، چقدر به فکر مقوله‌ای به نام محیط زیست هستیم؟


ادامه نوشته

مُجاز نبود...

از زندگی مجرمانه خسته شده بودم... به چند پسر و دختر طراحی درس می‌دادم که مجاز نبود، برای طراحی از مدل زنده استفاده می‌کردم که مجاز نبود، سر کلاس صحبت‌هایی می‌کردم که مجاز نبود، بجای سریال‌های تلویزیون خودمان کانال‌هایی را تماشا می‌کردم که مجاز نبود، به موسیقی‌ای گوش می‌کردم که مجاز نبود، فیلم‌هایی را می‌دیدم و در خانه نگهداری می‌کردم که مجاز نبود، گاهی یواشکی سری به "فیس بوق" می‌زدم که مجاز نبود، در کامپیوترم کلی عکس از آدم‌های دوست‌داشتنی و زیبا داشتم که مجاز نبود، در مهمانی‌ها با غریبه‌هایی معاشرت می‌کردم که مجاز نبود، همه‌جا با صدای بلند می‌خندیدم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست غمگین باشم شاد بودم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست شاد باشم غمگین بودم که مجاز نبود، خوردن بعضی غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود، نوشیدن پپسی را به دوغ ترجیح می‌دادم که مجاز نبود، کتاب‌ها و نویسنده‌های مورد علاقه‌ام هیچکدام مجاز نبود، در مجله‌ها و روزنامه‌هایی کار کرده بودم که مجاز نبود، به چیزهایی فکر می‌کردم که مجاز نبود، آرزوهایی داشتم که مجاز نبود و... درست است که هیچ‌وقت بابت این همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم اما تضمینی وجود نداشت که روزی بابت تک تک آن‌ها مورد مؤاخذه قرار نگیرم و بدتر از همه فکر این‌که همیشه در حال ارتکاب جرم هستم و باید از دست قانون فرار کنم آزارم می‌داد...

برگرفته از وبلاگ توکا نیستانی


طرح از توکا نیستانی

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: اینهایی که توکا گفت، همه درست... اما مگر پایه‌ و مایه‌‌ی آثار ماندگار در روزگار ما همین قدغن‌ها و شکستن آنها با هزار زور و زحمت نیست. هنرمندی که از ایران خارج می‌شود بیش از هر چیز، خودش را اینور مرز جا می‌گذارد چرا که تمام خبرها اتفاقاً همین جاست. تقابل دائمی سنت و مدرنیته، حقیقت و دروغ، جبر و آزادی و بسیاری دیگر در درون شهرها می‌جوشد. نگاهی به اختلاف سطح آثار کسانی مثل نویسنده‌ی سمفونی مردگان و خواننده‌ی جبر جغرافیایی در داخل و خارج از ایران خود مؤید این مسئله است. و البته نسخه‌پیچی کار درستی نیست و هر کس خود به تمام زوایای کاری که انجام می‌دهد، بیشتر واقف است. فقط حیف که توکا اینجا نیست...

تربیت

مَثَل و اصلِ «دیه بر عاقله*»، اصل درستی است. اگر ما مردم را به حال خود واگذاریم، رفته رفته به اصل اقدم بر می‌گردند و زنجیرهای تربیت دیرین را می‌گسلند و به وحشی گری زمان دیرین، نیل می‌کنند. باید آن‌ها را به زنجیرِ محکمِ مصلحت بست و مهار آن‌ها را به سوی نوع اصلح کشید تا نگریزند. وای به ملتی که عنان آن‌ها را به گردنشان بیندازند. خاصّه ملتی بی‌تربیت و لاقید که خدا می‌داند چه از آزادی آن‌ها نشأت خواهد کرد...

(برگرفته از نامه‌ی ملک‌الشعرای بهار به مجتبی مینوی)



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*چنانچه یک یا چند نفر از افراد جمعیتی، مرتکب جرم یا عمل ناشایست شوند همیشه بر عاقل یا عقلای آن جمعیت خرده می‌گیرند و آنها را مسئول ارتکاب جرم می‌شناسند که نتوانستند مرتکبین را قبل از ارتکاب جرم دلالت و راهنمایی کنند و از ارتکاب اعمال ناشایست آنان قبل از بروز واقعه جلوگیری نمایند. در این گونه موارد حرفشان این است که «دیه بر عاقله» است. (سرچشمه)

چند نکته پیرامون عکس: البته همه‌ی بندهای آن جای صحبت دارد فراوان، ولی واقعاً معلوم نیست یک باسواد در معاونت اجتماعی نیروی انتظامی پیدا نشده؟! که این بَنِر خوش‌تیب را (که احتمالاً در تیراژ بسیار بالا توزیع شده) یکبار بخواند تا به جای "مواجهه"، "مواجه" توی چشم نخورد... بعد اینکه یکی نیست بگه آدم عاقلی! که این‌ها را بعد از کلی فکر کردن نوشتی، آخر شخص مورد نظر در هنگام مواجهه با مزاحمین چطور با "خانواده" و "اولیاء" مشورت کند؟! مثلاً به آقا (یا خانم) مزاحم بگوید: "ببخشید یه لحظه دست نگه دارین من شماره‌ی اولیامو بگیرم، ببینم چی میگن"... بند آخرم که شاهکار توصیه‌های پلیس در سطح جهان محسوب می‌شود، آفرین واقعاً. می‌گوید از "معاشرت" با افرادی که سن آن‌ها از شما خیلی بیشتر است بپرهیزید، خب از آن‌جایی که معاشرت با افرادی که هم‌ سن و سال هستند نیز به طریق اولی خودش یک مقوله‌ی آسیب‌زای دیگر است و اصولاً تمام فتنه‌ها از همان‌ جاست، بنابر این فقط بچه‌ها باقی می‌مانند که البته احوَط آن است که از "معاشرت" با اطفال نیز جز در مواقع ضرور پرهیز شود... فینیتو


خودکشی

نوشته‌ی زیر، تکه‌هایی از مقاله‌ی پشت دریاها شهری‌ست به قلم کامیار عابدی می‌باشد. وی مدتی را در ژاپن به تدریس زبان فارسی پرداخته و این مقاله حاصل حضور او در کشور آفتاب تابان است.

ماه دوم اقامتم در ژاپن است: یک روز قبل از ورود به کلاس سال اول، پسر بیست‌وپنج ـ شش ساله‌ای سر راهم قرار می‌گیرد. اجازه می‌خواهد که در کلاس شرکت کند. می‌گویم خواهش می‌کنم. پس از مدتی بیشتر با او آشنا می‌شوم. معلوم می‌شود که در رشته‌ای دیگر درسش را به پایان برده است. اما دلبسته‌ی دختری است که در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی درس خوانده است. اکنون با فارسی‌خوانی‌اش می‌خواهد به او اثبات کند که دوستش دارد. دو ـ سه ماهی به کلاس می‌آید. تشویقش می‌کنم. سرانجام، روزی در آغاز نیم‌سال بعد با چهره‌ای سخت اندوه/محنت‌زده مطلبی را به من می‌گوید: دختر یاری دیگر برگزیده است. بعد از آن دو ـ سه باری می‌بینمش. اما یک‌باره غیبش می‌زند. امیدوارم به خودکشی دست نزده باشد!...
تبدیل نام بین‌المللی کشورمان از پرشیا (Persia) به ایران (Iran) کار پسندیده‌ای نبود. چراکه بار فرهنگی، سیاسی و اجتماعی پرشیا در اغلب زبان‌ها، از جمله زبان ژاپنی، یادآور همه‌ی تاریخ ماست. حاصل این کار ناپسند آن شده که بسیاری ایران را کشوری عربی می‌پندارند یا با عراق  (Iraq) اشتباه می‌کنند. کار ناپسند دیگر تبدیل غیررسمی نام بین‌المللی زبان کشورمان از پرشین (Persian) به فارسی (Farsi) است. در این تبدیل هم، همه‌ی بار تاریخی زبان ملی و منطقه‌ای فارسی در زبان‌های دیگر غایب است. به هر روی، تبدیل نام بین‌المللی کشور، گویا، به دستور صریح رضاشاه بود و تبدیل نام بین‌المللی زبان کشور، حاصل موج مهاجرت وسیع ایرانیان در دهه‌های ۱۹۸۰ تا ۲۰۰۰ میلادی به اروپا و آمریکای شمالی..
جوان‌های ژاپنی از آن‌چه در غرب می‌گذرد، آگاه‌اند. البته، به ویژه، از نظر پوشش تاثیرهایی از آن پذیرفته‌اند. روی هم رفته، به این نتیجه رسیده‌ام: کشوری که پدر‌بزرگ‌های‌شان را به زانو در آورد می‌پسندند. در مقابل، تا کنون جوانی را ندیده‌ام که مشتاق اقامت دائمی در غرب باشد، مشتاق سفر و آموختن چرا. نکته‌ی اخیر بی‌شک، ربط مستقیمی دارد با رفاه و امنیت نسبی در کشورشان...
دانشجویی اهل فوکویی (Fukui) برای‌ام از صخره‌ای در این شهر سخن می‌گوید. نام این صخره را «صخره‌ی خودکشی» گذاشته‌اند (شنیده‌ام در دو ‌ـ سه شهر دیگر هم چنین جاهایی وجود دارد). گویا جای وسوسه‌انگیزی برای خودکشی باشد! شخصی از اهالی شهر پیش‌قدم شده است و در آن‌جا نگهبانی می‌دهد تا مگر بتواند اقدام‌کنندگان به خودکشی را با گفت‌وگو منصرف کند. صحنه‌ای است بسیار غم‌انگیز، انسان‌دوستانه و البته، شاعرانه! در ژاپن هم میانگین طول عمر بالاست و هم آمار خودکشی. البته، شاید بهتر باشد که میان سنخ خودکشی در این کشور با نوع خودکشی در کشورهای دیگر فرق بگذاریم. چراکه خودکشی در ژاپن اجرای یک آیین است. با این همه، بعید است مشکل تقابل آن‌همه امید و این همه ناامیدی در ذهنِ «من»ِ ایرانی که خودکشی در کشورش، هم قبل و بعد از اسلام، کار نکوهیده بوده است، به این آسانی حل شود...

معبدی و انتظاری، سکوتی و ابدیتی: در هر شهر و ناحیه و دهکده‌ای می‌توان معبدی شینتویی یا بودایی یافت و دمی غنود. فضای اغلب معبدها به صورتی دل‌پذیر طراحی شده است. با پاکیزگی هر چه تمام‌تر هم نگهداری می‌شود. در موضوع دین/آیین ژاپنی‌ها، سهراب سپهری(۱۳۰۷-۱۳۵۹) به درستی بر این عقیده است که اندیشه‌ی ژاپنی به اصول جدی کنفوسیانیسم نرمی می‌بخشد و ریاضتِ کُشنده‌ی‌ هندی را بدل می‌کند به فراغتی دل‌پذیر...


Tokyo Story - director: Yasujiro Ozu

این، آن، همه!

...دانشگاه برای نخستین بار در آن سال عرصه‌ی تظاهراتِ عمومی شد. درست در همین زمان، نیكسون معاون آیزنهاور نیز عازم ایران شد تا روابط تازه را تحكیم بخشد، و در روز 17 آذر در دانشكده حقوق دانشگاه تهران دكترای افتخاری بگیرد. پس دانشگاه باید آرام می‌بود. خاطره‌ام را از آن روز که قبلاً نوشته بودم اینجا عیناً‌ نقل می‌كنم: «آن روز را كاملاً ‌به یاد دارم، زیرا برادر بزرگم كه دانشجوی دانشكده فنی بود، عصرگاه 16 آذر 1332 گریان و رنگ پریده، با لباس های خیس و خون آلود و پاهای سوخته و تاول زده به خانه آمد. با هیجان و ترس تعریف كرد كه چگونه در آن روز اتفاقاً دانشگاه آرام بود و در كلاس مشغول درس خواندن بودند كه سربازان با لگد در را گشودند. یكی از آن‌ها كه یقه‌ی كُت مستخدمی را به دست گرفته بود می‌پرسید: كدامشان بودند؟ و او نیز با ترس گفته بود: این، آن، همه! استاد اعتراض كرده بود كه از كلاس خارج شوند. در پاسخ در و دیوار كلاس را به رگبار مسلسل بسته بودند. ظاهراً منظور ایجاد رعب و وحشتی بود كه به بهای آن آرامش فردا و روزهای بعد خریداری شود. اما تیر اندازی همه چیز را بر هم زد.

لوله‌های شوفاژهای دانشكده سوراخ شده و آب داغ سرازیر شده بود. بچه ها می سوختند و می گریختند، این ازدحام، سربازان را نیز ترسانده بود و تیر اندازی های بعدی چند نفر را در راهروها و پلكان زخمی كرد. برادرم از مــــــــیان آب جوش آغشته به خون هم‌كلاسی‌هایش،‌ بزرگ‌نیا،‌ قندچی، و شریعت‌رضوی، به كارگاهِ نجاری گریخته و چند ساعتی با ترس و لرز در گوشه‌ای خزیده بود، تا توانست از آن كابوس بگریزد. اما كابوسِ این‌گونه خشونت‌ها چیزی نیست كه از او، از ما، و از هیچ كس بگریزد!»
به این ترتیب آرامش در محیط دانشگاه برقرار شد تا روز بعد مراسم اعطای دكترای افتخاری حقوق در تالار دانشكده حقوق اجرا شود. بعدها دوست ارجمندم سركار خانم فریده عالمی (صالحی)، فرزند استاد فقیدم شادروان دكتر عالمی كه در آخرین كابینه دكتر مصدق وزیر كار بود، نكته بسیار طنز آلودی در باره همان مراسم برایم تعریف كرد كه تكرار آن خالی از لطف،‌ یا اندوه نخواهد بود! مسئله از آنجا آغاز شد كه مقامات دانشكده به دنبال یك دست قبا و لباس رسمی استادی دانشكده حقوق بودند كه با قد و قواره ریچارد نیكسون جور باشد.
برای دوخت و دوز و آماده كردن آن نیز فرصت نبود. قرار بر این می شود كه لباس رسمی یكی از استادان را برای این كار قرض بگیرند. برخی از استادان كه باید خودشان لباس می پوشیدند و در مراسم حاضر می شدند، قد و اندازه های دیگران نیز مناسب نبود. پس از رجوع به فهرست استادانی كه در مراسم نباشند و هیكلشان هم به نیكسون بخورد، قرعه فال به نام دكتر عالمی اصابت می كند. دكتر عالمی زمانی در درس حقوق بین الملل خصوصی استاد خودم بود، و البته لباس رسمی مناسبی هم داشت. اما اشكال كار در این بود كه استاد، خودش در آن زمان به اتهام وزارت در كابینه مصدق در زندان بود و وقت تنگ! در این حال مهندس شریف امامی و چند نفری از استادان آشنا شبانه به خانه دكتر عالمی می‌روند، و از خانم ایشان خواهش می‌كنند كه برای آبرو داری لباس شوهر زندانی خودشان را برای مراسم فردا به ایشان وام دهند. خانم عالمی نیز لابد به رغم دلتنگی، خانمی می‌كند و آن قبا و لباده را در اختیار آنان می گذارد. به این ترتیب در آن مراسم رسمی، ریچارد نیكسون معاون رئیس جمهور آمریكا كه در سرنگونی دولت ملی مصدق سهمی به سزا داشت، با لباسِ وزیر كار زندانی مصدق، دكترای افتخاری حقوق از دانشگاه تهران دریافت می‌كند، كه لابد از مزایای قانونی آن بهره‌مند شود!
این هم عكسی است از همان مراسم كذایی! لباس دكتر عالمی برتن ریچارد نیكسون كه در آن زمان معاون رئیس جمهور
دوآیت آیزنهاور بود دیده می شود، و البته دكتر عالمی صاحب اصلی لباس كه در همان زمان در زندان به سر می برد در عكس دیده نمی‌شود!
و البته آن لبا‌س را نیز هرگز پس ندادند!

(برگرفته از مقاله‌ی لباس وزير‌ كار مصدق بر تن نيكسون! نوشته‌ی فریدون مجلسی)



ریچارد نیکسون در دانشگاه تهران (1953) - منبع

16

در عالم ادعا و شعار ما همواره شعار داده‌ایم که در غرب به حقوق زنان تجاوز می‌شود؛ غربی‌ها دروغ می‌گویند که طرفدار حقوق زنان و طرفدار برابری حقوق زن و مرد هستند؛ در غرب از زنان استفاده ابزاری می‌شود؛ سرمایه‌داری حاکم در غرب با زن به عنوان یک کالای تجاری رفتار می‌کند.... و مطالبی از این دست. فکر نمی‌کنم کسی پیدا شود که این دست مطالب را در سخنرانی‌ها، مصاحبه‌ها و تحلیل‌های بسیاری از صاحب‌نظران دولتی، مسوولان، رهبران  مذهبی دولتی نشنیده باشد. تکمله این مطالب هم البته این است که بر خلاف ادعای غربی ها، این فقط در نظام و تفکر ایران اسلامی است که به حقوق واقعی زنان توجه شده، این فقط در ایران اسلامی است که زنان صاحب کرامت و ارزش واقعی هستند، از کرامت و جایگاه انسانی واقعی برخوردارند و قس علیهذا. اما هرازگاهی مسئولین ما ( همان هاکه تنها نگهبانان راستین حقوق زن در دنیا هستند)، تصمیمات و سیاست‌هایی را اتخاذ می‌کنند که غربی‌ها که فقط به زن نگاهی ابزاری، جنسی و تجاری دارند به خواب هم به عقلشان نمی‌رسد. از جمله این تصمیمات نحوه برخورد با دانشجویان دختر در مساله ورود به دانشگاه است.
در هفته سوم مرداد ماه و در حالی که صدها هزار خانواده در انتظار نتایج آزمون دخترانشان هستند دفعتاً اعلام شد که 36 دانشگاه در نزدیک به 77 رشته دختران را نمی‌پذیرند. طبیعی است که این خبر برای ده‌ها هزار دانشجوی دختری که علی‌القاعده ورودی‌های بالقوه این رشته‌ها می‌بودند چگونه دریافت شد. چه آنها و چه والدینشان باور نمی‌کردند که به این راحتی و مثل آب خوردن 36 دانشگاه در 77 رشته اعلام کنند که دانشجوی دختر نمی‌پذیرند. جالب است که هیچ‌کدام از مقامات و دستگاه‌های مرتبط با آموزش عالی و دانشگاه‌ها مسوولیت پذیرش این تصمیم را بر عهده نگرفتند.
شورای‌ عالی انقلاب فرهنگی که خود را متولی امر فرهنگی در مملکت می‌داند، یک کلام در این خصوص اظهار نظری نکرد گویی این مساله در زنگبار یا حبشه اتفاق افتاده است. وزارت علوم که از زمان روی کار آمدن اصول‌گرایان در سال 1384 هر امر دانشگاه‌ها و آموزش عالی را زیر نظر مستقیم خودش گرفته و بدون اجازه آن، دانشگاه‌ها یک لیوان آب هم حق ندارند بنوشند اعلام کرد که اطلاعی از کم و کیف این تصمیم نداشته و اخذ این تصمیم بر عهده خود دانشگاهها بوده. کمیسیون فرهنگ و آموزش عالی مجلس هم ایضاً اعلام کرد که ما اصلاً در جریان نبوده‌ایم. بخش قابل توجهی از این 77 رشته در رشته‌های مهندسی هستند اما در برخی از دانشگاه‌ها دختران از ورود به رشته‌هایی همچون مترجمی زبان انگلیسی، زبان و ادبیات فارسی هم محروم شده‌اند (از جمله دانشگاه بین‌المللی امام خمینی قزوین). دانشگاه علامه طباطبایی که تا قبل از روی کار آمدن اصول‌گرایان انصافاً جلودار علوم انسانی در کشور بود،از زمان ریاست جناب حجت‌الاسلام دکتر شریعتی از متفکرین اصول‌گرا، نه تنها آن پیشتازی را از دست داد بلکه رکورددار اخراج، تسویه، بازنشستگی اجباریی، جلوگیری از تدریس و انواع اقسام فشارها و اعمال غیر قانونی دیگر علیه اساتید "ناباب"، لیبرال و دگراندیش در دانشگاه علامه بوده، در این امر هم طبیعی است که جلودار شود. دانشگاه علامه حتی در رشته‌هایی چون مددکاری و علوم اجتماعی هم جلوی تحصیل دختران را گرفته است. فرض بگیریم که آنطور که شورایعالی انقلاب فرهنگی ، وزارت علوم و مجلس می‌گویند روح آنها هم از این ماجرا خبر نداشته و روسای دانشگاه‌ها (که اجازه آب خوردن هم ندارند) خود اراده و اعلام کرده‌اند که در این رشته و آن یکی و آن یکی‌، ما دانشجوی دختر نمی‌گیریم. حالا که فهمیده‌اند 36 دانشگاه کشور چنین تصمیمی گرفته‌اند چرا اقدامی نمی‌کنند؟
 دلیل دانشگاه‌های مربوطه هم مشخص است؛ یک بخش آن این است که دانشگاه‌های مربوطه می‌خواهند «سیاست جنسیتی» را به اجرا درآورند. یعنی می‌خواهند کلاس‌های دختران و پسران را جدا کنند و چون استاد و کلاس به اندازه کافی ندارند راه منطقی‌تر و ساده‌تر را برگزیده‌اند و اساساً از ورود دختران جلوگیری کرده‌اند. دلیل دیگر ( که بسیار بنیادی تر است) تفکری است که مدت‌هاست بر ذهن مسوولان و متولیان آموزش عالی کشور از شورایعالی انقلاب فرهنگی گرفته تا وزارت علوم و... رسوخ کرده که آن هم نگرانی و مخالفت با تحصیل دختران است. اصول‌گرایان فکر می‌کنند که تحصیل دختران در دانشگاه پیامدهای منفی اجتماعی دارد. از جمله اینکه پس از فارغ‌التحصیلی آنان راهی بازار کار می‌شوند و با توجه به کمبود شدید کار، آنان بخشی از مشاغل را اشغال می‌کنند. مشاغلی که اگر فارغ‌التحصیلان دختر آن را اشغال نمی‌کردند به فارغ‌التحصیلان پسر می‌رسید. از دید اصول‌گرایان این روند تاثیرات منفی بر مساله ازدواج می‌گذارد. دختران شاغل که حالا از خود درآمد و حقوق دارند خیلی اصراری به تن دادن به ازدواج ندارند. دیگر خود را کمتر «نان‌خور» پدر و مادر و «سربار» احساس می‌کنند. حتی بعضاً می‌توانند کمک خرجی هم برای خانواده‌شان باشند. از سوی دیگر با کاهش اشتغال پسران آنها کمتر می‌توانند به ازدواج فکر کنند. مشکل بعدی از دید اصول‌گرایان آن است که همسرانی که شاغل هستند کمتر حاضر می‌شوند هرگونه رفتار شوهران شان را تحمل کنند چون از خود درآمد دارند و اگر از خانه شوهرشان بیرون بیایند خود می‌توانند مخارج زندگی‌شان را تامین کنند. دست کم یکی از دلایل جدی بالا رفتن میزان طلاق در میان اقشار تحصیلکرده تا حدودی استقلال نسبی اقتصادی است که به واسطه بالا رفتن تحصیلات زنان به وجود آمده.
اصول‌گرایان بدون آنکه رسماً اعلام کنند خیلی هم بدشان نمی‌آید که دختران وارد دانشگاه نشوند. از یک سو شانس پسران فارغ‌التحصیل برای یافتن کار بیشتر می‌شود و در نتیجه احتمال ازدواجشان هم بیشتر می‌شود و از سوی دیگر و در بلندمدت نسلی از زنان به وجود می‌آیند که علی‌الاغلب دیپلمه هستند و بیکار و در نتیجه عملاً بیشتر مجبور خواهند شد تحمل همسران نان‌آورشان را بکنند. از این بابت هم یک توفیق اجباری به وجود می‌آید که نرفتن دختران به دانشگاه کمک به پایین رفتن نرخ طلاق هم می‌کند. در عین حال تفکیک جنسیتی هم در عمل صورت گرفته و دانشگاه‌ها مجبور نیستند که به زحمت افتاده و برای دختران و پسران کلاس درس و استاد جدا داشته باشند.اساساً یک کار مهم‌تر هم می‌توان کرد؛ با از بین بردن دختران جلوی خیلی از مشکلات و مسائل دیگر را هم می‌شود گرفت. واقعاً که اعراب قبل از اسلام خیلی هم به بیراهه نرفته بودند.
 
 بگذریم برویم بسروقت حرفهای شیرین خودمان. داشتم می‌گفتم که در غرب از زنان استفاده ابزاری... و این فقط در ایران اسلامی است که...

(برگرفته از مقاله‌ی حقی به نام حق تحصیلات دانشگاهی برای دختران نوشته‌ی صادق زیباکلام)


Tehran : the university (1976) - Bruno Barbey

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌لینک: حذف پذیرش دختران از 77 رشتهی 36 دانشگاه

پی‌نوشت: 16 آذر است امروز و این روز نیز کم‌کم دارد فراموش می‌شود چون قدرت مسلط این‌گونه می‌خواهد. دانشگاه‌ها به کارخانه‌ی واحد پاس‌کُنی تبدیل می‌شوند چون قدرت مسلط این‌گونه می‌خواهد، واحد پاس کرده‌ها کرور کرور از کشور به بهشتِ! کشورهای غربی سرازیر می‌شوند چون قدرت مسلط این‌گونه می‌خواهد..... گزارشگر شبکه‌ی خبر از موتور سوار پرسید: "نظرتون راجع‌به هوای امروز و این بارون چیه؟"، موتورسوار در حالی که خیسِ خیس شده بود با خنده گفت: "قُربون خدا برممم." رئیس سازمان حفاظت از محیط زیست زمانی گفته بود:"باد، تعیین کننده‌ی غلظت مواد آلاینده در استان تهران است." (نقل به مضمون) پس ای خدایان، رحم آرید بر ما! ای بادها در دشت‌ها جولان دهید و شهرها را درنوردید. و ای ابرها بی‌دریغ ببارید... تا دوباره صبحِ شنبه فرا رسد، کارخانه‌ها بیش از پیش بتازند و تک سرنشین‌ها در اتاقک‌های گرم و راحت موسیقی گوش دهند... 

نمیدانمِ مُلایم

سابق بر آن، درباریانی كه دورِ محمدرضا، پسر او را احاطه كرده بودند، دائماً نام پیرمرد را به‌میان می‌آوردند ـ به محمدرضا می‌گفتند كه اقداماتی كه صورت داده به‌مراتب از كارهای پدرش بهتر است. هیچ ستایشی نمی‌توانست از این بزرگ‌تر باشد. اما در این تكان روحی 1978، دیگر درباریان اسمی از رضاشاه نمی‌بردند. نگران بودند كه مبادا شاه گمان كند كه آنها با مقایسه‌ی او با مرد آهنین قصد سرزنش‌كردن او را دارند. درباریان میل نداشتند كه خود او نیز چنین مقایسه‌ای بكند. در محافل خصوصی، مردم مقایسه‌ی منزجركننده‌تری بین آن‌ دو می‌كردند. می‌گفتند رضاشاه مردی بود كه هیچ‌كس نمی‌توانست به او دروغ بگوید، اما به پسرش هیچ‌كس جرأت نمی‌كرد راست بگوید. اكنون‌كه پسر برای آخرین‌بار در برابر مجسمه‌ی مرمر پدر ایستاده بود، عكاسانِ دربار هجوم آورده بودند تا از خداحافظی معنی‌دار پسر ـ و احتمالاً توأم با احساس شكست وحشتناك ـ از پدری كه هیچ‌گاه نسبت به او خوش‌رفتاری نكرده بود عكسبرداری كنند. شاه مانند همیشه در یك لباس خاكستری خوش‌دوخت با كراواتی نسبتاً پُر زرق و برق، با چهره‌ای كه مثل همیشه چیزی از آن فهمیده نمی‌شد، در برابر نگاه خیره و سرد پدرش، شق و رق ایستاده بود.آن‌گاه روی پاشنه‌هایش چرخید و از پلكان پایین رفت. در 16 ژانویه شاه و فرح دیبا برای آخرین بار كاخ نیاوران را ترك نمودند. شاه در آخرین لحظه تصمیم گرفت به‌جای پروازِ مستقیم به ایالات متحده، دعوتِ انورسادات رئیس‌جمهوری مصر را برای یك توقف كوتاه در اسوان بپذیرد.

برای فرح ماه‌های اخیر احتمالاً سخت‌تر از شاه بود. بعدها گفت: «واقعاً پنج دقیقه نمی‌توانستیم به‌آرامی نفس بكشیم. اگر ده بیست دقیقه‌ای فرصت داشتیم خوشوقت بودیم.» درحالی‌كه دربار پیرامون‌شان فرو می‌ریخت و مشاوران می‌گریختند، وجود او بیش از پیش برای شاه حیاتی شده بود و به او قوت قلب می‌بخشید. در 1978 شاه تقریباً بطور كامل به او وابسته شده بود.

او نیز مثل شاه مخالف نابودكردن انقلاب با خونریزی گسترده بود*، ولی مثل شوهرش مطمئن نبود كه باید كشور را ترك كنند. می‌گوید یكبار به شاه پیشنهاد كرد به‌خاطر كسانی كه به آنها اعتقاد دارند او از كشور خارج شود ولی خودش بماند. شاه نپذیرفت و گفت باید با هم كشور را ترك كنند.

افراد گارد شاهنشاهی و پیشخدمتها گریه‌كنان برای خداحافظی در دو طرف پلكان صف كشیده بودند. بعضی از آنان قرآن روی سر شاه می‌گرفتند تا طبق اعتقادات دینی در سفری كه در پیش دارد حافظ او باشد. و وقتی موكب سلطنتی با هلیكوپتر كاخ را به مقصد فرودگاه ترك كرد، به شیون و زاری افتادند. بی‌اغراق، سالها بود كه شاه با اتومبیل در خیابان‌های تهران رفت و آمد نكرده بود. گاهی با اتومبیل به‌منزل اعضای خانواده‌اش در نزدیكی كاخ می‌رفت و گرنه همه‌جا از طریق هوا مسافرت می‌كرد. ایران را همیشه از آسمان دیده بود. هلیكوپترهای شاه و ملكه در كنار پاویون سلطنتی بر زمین نشست. شاه بعدها گفت كه نسبت به بادِ وحشتناك و منظره‌ی غم‌انگیز هواپیماهایی كه به علت اعتصاب روی زمین نشسته بودند بی‌توجه نبوده است.

در درون پاویون نطق كوتاهی برای خبرنگاران كرد: «گفته بودم كه مدتی است احساس خستگی می‌كنم و احتیاج به استراحت دارم. ضمناً گفته بودم اول باید خیالم راحت بشود و دولت مستقر بشود، بعد مسافرت خواهم كرد. این فرصت امروز با رأی مجلس پس از رأی سنا بدست آمد و امیدوارم كه دولت بتواند هم در ترمیم گذشته و هم در پایه‌گذاری آینده موفق بشود.» از او پرسیدند كه این سفر چه مدت طول می‌كشد، با ملایمت جواب داد: «نمی‌دانم.» سپس منتظرِ نخست‌وزیر جدیدش شاپور بختیار شد كه چند بار در دوران سلطنت خود او را زندانی كرده بود و اكنون كشور را به او می‌سپرد.شاه از بختیار خوشش نمی‌آمد...

* گستردگی و عمق حضور مردم در انقلاب و موقعیت سوق الجیشی كشور به گونه‌ای بود كه تقریبا همه به این نتیجه رسیده بودند كه با كشتار نه تنها انقلاب از میان نمی رود بلكه مشكل بیشتر می شود.

نقل از مقاله‌ی پايان پوچ سلطنت‌؛ سقوط به روايت يك بيگانه (9) / «نمی‌دانمِ» ‌ملايم نوشته‌ی ايرج آديگوزلی



عکس: عباس عطار (1971)**

**IRAN. Tehran. Saadabad Palace. Shah Reza Mohammad PAHLAVI giving a press conference, after the celebrations for the 2500 years of the monarchy in Persepolis. Behind him is his press secretary YAZDANPANAH.

مواجهه (2)

از چه بنویسد؟ پنجره‌ها را می‌بندد. اسباب و وسایلش را جمع و جور می‌کند که فردا صبح برگردد. تا قبل از غروب دراز می‌کشد. سپس به باغ می‌آید. باغ انباشته از تپش و نجوا و زمزمه است، درختانِ خوشبخت شاخه‌هایشان را به سوی او دراز کرده‌اند، دست‌هایی به تمنا. همه، جز درخت گلابی، که شبیه به پیری است نشسته در خلوت. در میان آن همه هیاهوی فریبنده، خاموش ایستاده. دستش را روی تنه درخت می‌کشد، درخت هوشیار است.

به تماس‌های انگشتانِ خسته و لرزان او پاسخ می‌دهد. این درخت حرف‌ها دارد. «میم» زیر سایه‌ی همین درخت پتوی چهارخانه‌اش را پهن می‌کرد و کتاب می‌خواند و او پابرهنه و یواشکی از آن بالا می‌رفت و از آن سر، از ارتفاع، به دنیا و به «میم» نگاه می‌کرد. این درخت، خاطره‌های او را در خود و در زیر سایه‌ی خود دارد... چهل سال از آن تاریخ می گذرد. به درخت تکیه می دهد «درختِ گلابی پشت به من ایستاده و شاخه‌های صبورش، پدرانه، بر فراز سرم چتر زده است. باغبان پیر می‌گوید که این درخت دوباره بار خواهد داد. شاید، در وقتی مناسب. در زمانی درست. فعلاً که لب‌هایش را بسته است. انگار به نظاره جهان نشسته و به خودش فرصت نگریستن داده است.»

(برگرفته از مقاله‌ی نگاهی به داستان‌های گلی ترقی و علی شریعتی - موقعیت های مرزی نوشته‌ی محمد صادقی)



Solitude - Victor Bezrukov
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت:در ایستگاه‌های مترو، امروز پوستری توجهم را جلب کرد. عکس کودکی از همه‌جا بی‌خبر که بر سَر و تَـنَـش لباس‌هایی بود؛ مربوط به:
"مجمع جهانی حضرت علی‌اصغر، همزمان در 2000 نقطه‌ی ایران و جهان، شنبه..."

مواجهه (1)

شاندِل در فرودگاه اُرلی (Orly) به استقبال شاپــِل می‌رود، سپس هر دو با اتومبیل سیتروئن خاکستری رنگ، در جاده‌ی نمناک و باران خورده، و زیر آسمانی ابرآلود، به سمت پاریس حرکت می کنند. در ابتدا، سکوتی غمگین میان‌شان برقرار می‌شود، سکوتی که رد پای گِله‌ای سخت در سیمای شاپل و موج خفیفی از گونه‌ای خجالت زدگی در چهره شاندل، بیانگر آن است. گاه که چشم در چشم هم می‌نگرند، حکایتی از دوست داشتن (نه عشق) میانشان موج زده و گویی، در پی شکستنِ سکوت، این نگاه‌ها به روزنه‌ای دل بسته است تا غرق در اشک شود. گفت‌وگو میان‌شان آغاز می شود. این تنها اتومبیلی است که:«گویی هدفش آن نبود که مسافرانش را به مقصدی برساند، مقصدش در جایی دور از او نبود، مقصد اتومبیل در درون آن بود. سرمنزل این سفر خودِ کاروان بود. مسافران نمی‌رفتند تا به جایی برسند، می رفتند تا با هم باشند...».
آنها پس از چهار سالی که از آغاز سفرشان می‌گذشت، رنج ها، یأس ها و سختی های بسیاری را پشت سر نهاده و اکنون بر روی صندلی جلو سیتروئن نشسته و خود را «در انتهای همه‌ی سفرها، در پایان همه‌ی راه‌ها» می‌دیدند؛ هرچند پس از «با هم بودن» دیگر هیچ آبادی‌ای را نتوان تصور کرد... آن‌ها شب هنگام، و در آغازِ پاریس، وارد شهر می‌شوند. گفت و گویشان در خانه‌ی شاندل ادامه می یابد. شاپل دوست ندارد از گذشته حرفی به میان آید، شاندل هم مخالفتی ندارد، ولی سخن گفتن «از آن روزها و شب‌های سیاه و سخت و آن دلهره‌ها و تنهایی‌ها و سختی‌ها و آن رنج‌ها خوب است، لذت آور است، باید نشست و از همه آنها حرف زد، چه لذتی بزرگ تر از گفت و گو از رنج‌ها و غم‌هایی که دیگر نیست؟»
از همین جا که تلخ ترینِ خاطره‎ها رخ می‌نمایند، تردیدهای گذشته نیز باز می‌گردند. برای شاپل این که باز در کنار هم هستند، رؤیایی است، پرسش برانگیز است، آیا خوشبختی رو به سوی آنها کرده؟ یا همچنان سایه‎ای موهوم در تعقیب‌شان است؟ و می تواند این پیوند دوباره را بگسلد. به خاطر چهار سالی که در رنج گذشت چه باید کرد؟ باید عذر خواست؟ لحظه‌ای هر دو سکوت می‌کنند. سکوتی طولانی که به یکباره همه‌ی خاطره‌های تلخ گذشته را بر سرشان آوار می‌کند. شاپل لب به سخن گشوده و آن رنج‎ها را عزیزترین سرمایه‎های خود می خوانَد؛ زیرا او را در قلبش نشانده و وجودش را گداخته است. در تداخل دو آتشفشان، از احساس و گرمای دوست داشتن، از خودشان حرف می زنند، دوست داشته شدن در همان «منی» که هستند نه «منی» که باید باشند، از سوء تفاهم‌ها، و این که معنای دوست داشتن، اکنون و در آن لحظه برقرار شده و واقعیت دارد. شاپل ادعا دارد که پی به معنای دوست داشتن برده و نه سراغ «او» که به سراغ «خودش» در ویرانه‌ای به نام شاندل آمده تا به نظاره خویش بنشیند، خویشتنی که در عمق دل معشوق گم کرده بود. آمده تا پس از چهار سال، این غوغا، و این کشمکش را، پایان بخشد. اسمی هم برای این احساس نمی‌تواند انتخاب کند، و گویا همان سکوتِ شاندل بهترین گزینه است؛ این که در برابرش بنشینند و احساسش کنند، و دست‌ها را به روی لب‌های دست‌های یکدیگر بگذارند، مگر نه این که بعضی حرف‎ها را فقط دست‎ها می فهمند؟ کم‌کم، این زمزمه‎ها، آنان را به مواجهه با خویش می‌کشانَد و سپس سکوتی دوباره... سکوتی سنگین کــه اتاق را در بر می‌گیرد و به جایی می‌رسد که خود را از یکدیگر پنهان کنند... مرد با تصمیمی که به یک جان کندنِ دردناک می‌مانَد، به اتاق باز نمی‌گردد، در را گشوده، آرام، از پله‌ها پایین می‌رود... بیست سال بعد روزنامه‌ها خبر می دهند که شاندل پس از بیست سال زندان در سلول‎اش، تنها، مُرده، و وصیت کرده که همه‎ی آثار چاپ نشده‌اش را با او دفن کنند، اما شاپل، هیچ کس از سرنوشتش آگاه نشد... .

(برگرفته از مقاله‌ی نگاهی به داستان‌های گلی ترقی و علی شريعتی - موقعيت های مرزی نوشته‌ی محمد صادقی)



Two Trees - Victor Bezrukov
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت: کلاً آدم نباید نسبت به دور و بر و اطرافیانش بی‌خیال باشه (خودم که اصلاً با این جور آدما که غرورشون فیل رو هم فراری میده، حال نمی‌کنم)؛ حالا اینو در نظر بگیرین که آدم به خاطر یک حرکت مسخره که به نظر خودش مهم نبوده دو تا از بهترین دوستاشو ناراحت کنه... به زبون ساده همین‌جوری به دلایل مضحک و خنده‌دار یه اشتباهی بکنه و بعداً بفهمه که اُه‌ه اُه‌ه چه گندی زده... حالا تو اینجور مواقع آدم باید مثه یه بچه‌ی با‌شخصیت، شهامت اینو داشته باشه که عذر خواهی کنه تا مسئله حلّ و فصل بشه... اِهِممم، خب من الان می‌خوام از این تریبون به خاطر کاری که کردم رسماً از دو نفر دوستِ مذکور و مأنوس معذرت خواهی کنم و با تقدیم ترانه‌ی پُرسون پُرسون یه کم از دلشون دربیارم.

این دو روزِ دنیا مثل خواب و رویا گذرونه
با هم آشتی کنیم که باهار دوباره گل فشونه