که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...

Edvard Munch - Melancholy
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...

Edvard Munch - Melancholy
If I could save time in a bottle
The first thing that I'd like to do
Is to save every day
Till Eternity passes away
Just to spend them with you
If I could make days last forever
If words could make wishes come true
I'd save every day like a treasure and then
Again, I would spend them with you
...

Jim Croce
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: هر جا که تویی تفرج آنجاست...
آشنایی کمی با برگمان فقید کافیست که ارزش جملات فوق و جایگاه تارکوفسکی در سینما را دریابیم. نکتهی جالب توجه آن که هیچگاه ملاقاتی بین این دو روی نداد حتی در مدتی که تارکوفسکی در سوئد مشغول ساختنِ ایثار بود...
تارکوفسکی پیش از آنکه یک مولف سینمایی باشد، یک ادیب بود. گذشته از تاثیر مستقیم و غیر مستقیم شعرهای پدر، او خود آنچنان در ادبیات کلاسیک روسیه غرق بود که فیلم نامههایش همگی زبانی استوار دارند. تا آنجا که فیلم نامهای بر اساس ابله داستایفسکی نیز نوشت که هیچ گاه به فیلم بدل نشد.
شاعرانگی تارکوفسکی در سینما از کودکی ایوان آغاز و پس از پنج فیلم به ایثار ختم می شود. کودکی ایوان اینگونه آغاز می شود: (پسرک در حال دیدن رویایی در خواب)، نمای بسته از ایوان به همراه درخت، دوربین به آرامی بالا آمده، لحظاتی بعد باز هم درخت و ایوان در فاصله ای دورتر... صحنه ی پایانی ایثار: پسربچه ی لال به خواستِ پدر (که در همین حین به تیمارستان برده میشود)، دو سطلِ پُر آب را به نزدیکی تنهی درخت خشکی میبرد. سپس در زیر درخت دراز کشیده آخرین شعر تارکوفسکی را به زبان می آورد:
"در آغاز کلمه بود"1


Ivan's Childhood - director: Andrei Tarkovsky


Sacrifice - director: Andrei Tarkovsky
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1- برگرفته از انجیل یوحنا (باب اول، آیهی اول):
"در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود."
پیدانلود: قطعه پایانی ایثار (Bach - Matthaus passion - Erbarme dich, mein Gott)
همیشه فکر می کردم که چقدر خوبه که آدم می تونه از یاد ببره...
این چند روزه مونسم فقط شده ترانه ی 'وقتشه رفتن' ؛ یه جورایی تازه کشفش کردم انگار...
...
ديگه با عاطفه دشمن
واسه دلتنگی رفيقم
توی شط سرخ نفرت
بی صداترين غريقم
...سرد و ساده و شكسته
آينهی قديمیام من
با چراغ و گل غريبه
با غبار صميمیام من
میمونم زير هجومِ
سنگييه آوار كينه
واسه بازيچه نبودن
آخرين بازی همينه
(شعر از ایرج جنتی عطایی با تنظیم )
