کُلاهی...

کلاهی بر شن‌های ساحل
نمی‌تواند مالِ فرشته‌ای باشد
و هیچ‌کس نیز
دُلفینی را
            با کلاه ندیده است
و یا...
من فکر می‌کنم
مالِ مردی‌ست شاعر
که دریا را
            دَر، پنداشته است
دَری
به یک میهمانی خصوصی.

(رسول یونان)


photo: Trent Parke

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: به حول و قوّه‌ی الهی و با تلاش بی‌وقفه‌ی جوانان، میانسالان و سالخوردگان تنها کتاب‌فروشی میدان ونک به بوتیک تغییر کاربری داد. امروز وقتی با این صحنه روبه‌رو شدم برای لحظاتی پاهایم سست شد و انواع لباس‌های رنگارنگ داخل فروشگاه که بسیار هم زیاد بود، در نظرم به بی‌ارزش‌ترین اشیاء عالم بدل شد. این کتاب‌فروشی که در ضلع جنوب غربی میدان قرار داشت و فضای بسیار مطلوب و گسترده‌ی آن در زیرزمین، دل و روحِ علاقه‌مندان به کتاب را شاد می‌نمود، دیگر وجود ندارد. باخودم فکر می‌کردم که اگر تنها یک درصد رهگذرانی که روزانه از میدان ونک عبور می‌کنند و حتماً استطاعت مالی خرید کتاب را دارند، سالی یک کتاب از این کتاب‌فروشیِ خدابیامرز می‌خریدند، هرگز شاهد این‌گونه حوادث دلخراش نمی‌بودیم.   

از دستِ خویشتن فریاد...

بعد از چند روز مسافرت داشت به تهران برمی‌گشت؛ به نزدیکی‌های شهر که رسید، کله‌اش را از شیشه بیرون آورد و گفت: "آخ که چقدر دلم برای جهنمِ تهران تنگ شده بود..."
به صداهای مزاحم عادت می‌کنیم. با هر نوع آلودگی از هوا و غذا و آب گرفته تا صوتی و تصویری اُخت می‌شویم. کسی به صدای موتورسیکلت‌ها حساس نیست. کسی به فکر فشارهای خفه‌کننده در مترو نیست. گوش‌ها پر شده است از انواع کلماتی که زمانی به راحتی بر زبان نمی‌آمد یا اگر می‌آمد به‌صورت نعره نبود. با رنج مضاعف روز را به شب می‌رسانیم. با باد زندگی می‌کنیم... و وای بر ما اگر چند روزی در این رنجِ بی‌دلیل نباشیم. وای اگر برای لحظاتی بادِ خودساخته آرام بگیرد؛ همه چیز به هم می‌ریزد... انگار جای شرایط عادی و غیر عادی عوض شده و ناهنجار به هنجار تبدیل شده است. و همچنان بی‌هیچ پرسشی یا اعتراضی خود را با باد وفق می‌دهیم و ادامه می‌دهیم و ادامه می‌دهیم و ادامه...
دیدن انیمیشن سه دقیقه‌ای باد (Wind) بهانه‌ای برای نگارش چند سطر بالایی بود. دخترِ بندباز (دامَ ظِلُّها) چندی پیش آن را برای دیدن پیشنهاد کرده بود...


photo: Jeff Mitchell


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌دانلود: Wind -- directed by Robert Löbel

احساس

بسترم
صدفِ خالی یک تنهایی‌ست.
و تو چون مروارید
گردن‌آویزِِ کسانِ دگری...

(سایه - تهران، 21 دی 1331)



Sweet Dreams - Victor Bezrukov

از منزلِ کُفر تا به دین، یک نفس است...

خواست‌ها و آرزوی‌های آدمیانی که بیش از بیست قرن پیش در همین نزدیکی ‌ها می‌زیسته‌اند، از میان متونی که آنها ‌را با لفظ مقدس می‌شناسیم، کاملاً نمود می‌یابد. شوقِ حضور منجی‌ای که با یک حرکت ملکوتی بیماران را شفا می‌دهد و تکیه بر قدرتِ ایمان، در سطرسطر این نوشته‌ها به‌چشم می‌خورد. مسئله‌ی پیچیده همواره وجود دارد و تمنای انسان برای مواجهه با آن با هر مستمسکی طی دوره‌های گوناگون به اشکال مشابهی حضور داشته است؛ از صرع که در زمان عیسی مسیح بیماری لاعلاج بوده تا سرطان که امروزه بلای جان انسان مدرن است. با وجود پیشرفت‌های حیرت‌انگیزِ دانشِ پزشکی و ریشه‌کنی بسیاری از بیماری‌ها هنوز دعا و توسل به نیروی‌ غیرمادی، برای بسیاری از مردم، امری تردیدناپذیر و عاملی تعیین‌کننده محسوب می‌شود اگرچه نتیجه‌ای درپی نداشته باشد. (در هنگام بی‌اثری و غلبه‌ی مرگ، باز هم اَجَل به همان نیروی ماورایی نسبت داده می‌شود و این‌بار بازماندگان با مناسکی جدید باز هم از او، آمرزش شخص از دست‌رفته را طلب می‌کنند.) افراد باورمند به امور فراطبیعی صرف‌نظر از نوع مذهب یا اندیشه، برخورد تقریباً یکسانی با این‌چنین نقل قول‌هایی خواهند داشت:

و چون به‌نزد جماعت رسیدند، شخصی پیش آمده، نزد وی زانو زده، عرض کرد * خداوندا بر پسر من رحم کن زیرا مصروع و به‌شدت متألِّم است چنانکه بارها در آتش و مکرراً در آب می‌افتد * و او را نزد شاگردان تو آوردم، نتوانستند او را شفا دهند * عیسی در جواب گفت، ای فرقه‌ی بی‌ایمانِ کج‌رفتار تا به‌کِی با شما باشم و تا چند متحمِّل شما گردم، او را نزد من آورید * پس عیسی او را نهیب داده، دیو از وی بیرون شد و در ساعت، آن پسر شفا یافت * اما شاگردان نزد عیسی آمده، در خلوت از او پرسیدند چرا ما نتوانستیم او را بیرون کنیم * عیسی ایشان را گفت: به سببِ بی‌ایمانیِ شما، زیرا هرآینه به‌شما می‌گویم اگر ایمان به‌قدر دانه‌ی خردلی می‌داشتید بدین کوه می‌گفتید از اینجا بدانجا منتقل شو، البته منتقل می‌شد و هیچ امری بر شما مُحال نمی‌بود * لیکن این جنس جز به دعا و روزه بیرون نمی‌رود...
(انجیل متّی / باب هفدهم / آیات 14-21) 


عاشورا -- ابراهیم نوروزی (AP)

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ عنوانِ پُست، برگرفته از رباعیات خیام بود...

پی‌نوشت یکُم : نگارنده بر این باور است که دعا، نذر و نیاز، دخیل و این قبیل سَکَنات، بیش از آنکه بر شخص بیمار اثر داشته باشد، مَفرّی برای دست و پنجه نرم کردن اطرافیان با امر پیچیده است؛ گویی این‌ها، آرامشی می‌بخشد و از عذاب وجدانِ بی‌عملی می‌رهاند... 

پی‌نوشت تالی: تکه‌ی نقل‌شده، ناخودآگاه، انسان را به‌وجد می‌آورد...    


نشاطِ نو

تصنیف بسیار زیبای آب حیات عشق از آلبوم سفر به دیگر سو، آهنگساز و خواننده: شهرام ناظری. اجرا: گروه دستان؛ جالب است که کیهان کلهر در این کنسرت (واشنگتن 1998) در کنار حمید متبسم سه‌تار می‌نوازد. (دانلود کنید و با صدای بلند گوش دهید!)


آبِ حیاتِ عشق* را، در رگِ ما روانه کن
آینه‌ی صَبوح را ترجمه‌ی شبانه کن

ای پدرِ نشاطِ نو، در رگِ جانِ ما برو
جام فلک‌نمای شو، وز دو جهان کرانه کن
ای خردم شکار تو، تیر زدن شعار تو
شستِ دلم به دست کُن، جانِ مرا نشانه کن

چونک خیالِ خوبِ او، خانه گرفت در دلت
چون تو خیال گشته‌ای، در دل و عقل خانه کن

(مولوی / غزلیات)





Standon MacDonald-Wright -- Abstraction on Spectrum


*استاد شفیعی کدکنی در مقدمه‌ی گزیده‌ی غزلیات شمس، ' آبِ حیاتِ خِضر ' آورده است.

يَجـِـب على هؤلاء الذين يَعتَبرون أنفُسَهُم أعظَمُ مِنَ الغَير أن يَقطُنوا المَقابــِر، هُناك، سوفَ يَفهَمون معنى الحَياة.*

(محدوده‌های کنترل / جیم جارموش)


(The Limits of Control -- Jim Jarmusch)


* لازم است بر کسانی که خودشان را برتر از دیگران می‌دانند، زمانی را در گورستان سپری کنند؛ آنجا، معنای زندگی را درخواهند یافت.

...به‌طرفِ شمال رفتیم و تا اَسالم هم رفتیم ولی وقتی به آنجا رسیدیم، متوجه شدیم که نعش مرحوم آل‌احمد را سریع و تند به تهران منتقل کرده‌اند. به هر صورت بعد از فوت آل‌احمد و یورش‌هایی که کرده بودند، دیگر امکان گردآمدن در محل نبود و (کافی است که یک حکومتی نگذارد که عده‌ای در یک جایی جمع بشوند.)...

(هوشنگ گلشیری / ماهنامه تجربه / شماره‌ی 10 / فروردین 91)



photo: Erich Lessing

Fondling


ولی بچه شیطانی که هنوز جای کوچکی هم در سیر سریع هنر نیافته، هرچه هم فریاد گوشخراش لرزان‌اش را به ضدِ هنر، بنیادی اجتماعی که در طی قرن‌ها نهاده شده، بلندتر سر بدهد چه می‌تواند از پیش ببرد.
فکری به خاطرم می رسد. اول تسلط یافتن بر آن. بعد نابود کردن‌اش. همه‌ی پرده‌هایش را برگرفتن. تسلط یافتن بر آن. استاد شدن.
بعد ماسک آن را به کنار زدن، عریان و بی‌اعتبار کردن‌اش. دوره جدیدی در روابطِ ما شروع می‌شود.
قاتل با قربانی بازیِ عشق را شروع می‌کند. اطمینان او را جلب می‌کند. مواظب‌اش است او را تحت نظر دارد. مانند جنایتکاری از ترتیب وقتش سر در می‌آورد. درباره‌ی رفت و آمدهای روزانه اش تحقیق می‌کند، عادات‌اش را بخاطر می‌سپارد، مکان‌هایی که توقف می‌کند، ملاقات‌هایی که به عمل می‌آورد. بالاخره سر صحبت را با او باز می‌کند. با او ارتباط می‌یابد. حتی قدری با او خصوصی می‌شود. و برای آنکه مغلوبِ این دوستی نشود، برای آنکه سردی تیغه، خونسردی او را حفظ کند، پنهانی دشنه را نوازش می‌کند...
هنر و من بدین ترتیب دور هم می‌گردیم...
او مرا در جذبه‌ی بی حدِ خود فرو می‌پوشاند، غرق می‌کند...
من، پنهانی کاردم را نوازش می‌کنم.
کاردی که بر حسب موقعیت چاقوی جراحی «آنالیز» به جایش خدمت می‌کند. برای مشاهده نزدیک‌تر تا زمانی که:
«لحظه آخرین عمل فرا برسد» برای «یک دوره‌ی موقتی» الهه تاج برگرفته می تواند به درد «منافع مشترک» بخورد. او لایق آن نیست که نیمتاج بر سرش باشد.
ولی چرا بنیادش را برنمی‌کند.
چون بالاخره قدرتِ هنر یک وسیله‌ی عمل است و بی آن حکومت پرولتاریاری جوان برای انجام وظایفِ فوریِ خود هرگز تأثیر زیادی بر افکار و قلب‌ها نخواهد داشت.

...ولی منظورهای قاتل منشانه من چه شده بود.
قربانی زیرک تر از قاتل از آب درآمده بود.
و در عین حیله ساختن قاتل، او جلادش را به خود می‌فروخت. او را محسور کرد، فریفت، عاشقِ خودش کرد و بعد برای مدتی طولانی بر او غلبه یافت.
بعد از اینکه تصمیم گرفتم «موقتاً» هنرمند بشوم با سر در آنچه که اثر هنری باید گفت، فرو رفتم.
و چون مغلوب شهزاده‌ای شدم که سر فریفتن‌اش را داشتم و «سوختم از آتشی که نیافروختم» هنگامی که برای یکی دو روز اجازه یافتم در اطاق کارم بنشینم و دو سه فکر کوچکی را یادداشت کنم که موافق طبیعت مرموز آن بود، گویی دنیا را به من دادند.
ساحتن رزمناو پوتمکین سرمستی واقعی آفرینش را به ما چشانید. آنکه یک بار چنین لذتی چشید دیگر هرگز به دل‌کندن از آن راضی نخواهد شد.

(سرگئی آیزنشتاین/ از مقاله‌ی "چگونه کارگردان شدم" / ترجمه: منوچهر درفشه)



پوستر فیلم الکساندر نِوسکی