هیسس! فیلمو نگا کن...

 آخرِ بهار (late spring) این‌گونه پایان می‌گیرد: پیرمرد وارد خانه می‌شود. تنها. دختری (نوریکو) که به مانند همسر از او مراقبت می‌کرد اینک به اصرارِ خودِ پیرمرد ازدواج کرده و او دیگر دخترش را در خانه نمی‌بیند. سیبی را به دست گرفته شروع به پوست کندن آن می‌کند. خم می‌شود با چهره‌ای که در آن غم و رنجِ تنهایی موج می‌زند؛ کات و نمایی از دریا در تاریک روشن غروب.

جدال درونی نوریکو در چهره‌ی او کاملاً نمایان است. چه هنگامی که در حال گریه، با لبخندی به پیرمرد می‌گوید که از بودن در کنار او بیشتر از زناشویی خوشحال است و چه زمانی که لباس عروس به‌ تن کرده و در حال خنده، اشک در چشمانش حلقه زده‌است و به پیرمرد قول می‌دهد که نگران او نباشد... به هر روی تمام هنرِ اُزو در نشان دادن همین پستی و بلندی‌های زندگی بر پایه‌ی ملودرام‌هایی با محوریت روابط خانوادگی‌ست که البته به زبان سینمایی خاصِ او بیان می‌شود.

ای خنده‌ی نیلوفری، در گریه‌ام می‌آوری
بر گریه می‌خندی و من، در گریه می‌خندانمت1...


Setsuko Hara in Late Spring - director: Yasujiro Ozu

1- شعر از ه الف سایه

چرخِ چاه

 28 مرداد است امروز
آویخته به زمزمه‌یِ چرخ و ریسمان
از ژرفِ چاه، سطل به بالاست در سفر
تا می‌رسد به روشنیِ روز و آفتاب
وارونه می‌شود به بُنِ چاهِ سرد و تر.
تاریخِ سطل، تجربه‌ای تلخ و تیره است:
تا آستانِ روشنیِ روز آمدن
پیمودنِ آن مسافتِ دشوار، با امید،
وانگه دوباره در دلِ ظلمت رها شدن.

(م. سرشک)



دکتر مصدق -- LIFE

شما از دکتر سیدحسین فاطمی خاطره‌ای دارید؟

دکتر فاطمی انسان بزرگ و شریفی است. وقتی فراری بود به حزب پناهنده شد و آنها او را به خانه‌ای آوردند که من آنجا بودم. نمی‌دانم مرا می‌شناخت یا نه، ولی می‌دانست که در خانه‌ی یک توده‌ای مخفی شده. از صبح تا شب مراقبت از لحاظ حفظ امنیتِ خانه با من بود. چند شبی آنجا بود، سپس به جای دیگری منتقل شد. او عقیده‌اش را صریح می‌گفت حتی برای منِ توده‌ای. این حرفی است که به گوش خود شنیدم. او می‌گفت ما به دکتر مصدق صددرصد اطمینان داشتیم و فکر می‌کردیم راه و حرف او درست است. او انسان فوق‌العاده عجیبی بود، محکم و علاقه‌مند به ایران و معتقد به راهی که رفته بود، ولی از اینکه اشتباهات خودش را متذکر شود ابایی نداشت.
یکی از دردناک‌ترین روزهای زندگی من، روزی است که دکتر فاطمی را شهید کردند. تا دقیقه‌ی آخر او مردانه ایستاد. ایشان را در حالی که بیمار و بسیار رنجور و نحیف بود به جوخه‌ی اعدام سپردند. وی تا آخرین دم به شاه فحش می‌داد.

(خاطرات مریم فیروز / انتشارات اطلاعات / چاپ دوم 1374)



شعبون تاج‌بخش به همراه نوچه‌ها -- عکاس: ؟

از مـعجزاتـش این بود که
آغوشش
عصرِ جمـعـه نداشت

(سید علی صالحی)


Wassily Kandinsky -- Garden of Love II


a pair of marlin

He remembered the time he had hooked one of a pair of marlin. The male fish always let the female fish feed first and the hooked fish, the female, made a wild, panic-stricken, despairing fight that soon exhausted her, and all the time the male had stayed with her, crossing the line and circling with her on the surface. He had stayed so close that the old man was afraid he would cut the line with his tail which was sharp as a scythe and almost of that size and shape. When the old man had gaffed her and clubbed her, holding the rapier bill with its sandpaper edge and clubbing her across the top of her head until her color turned to a color almost like the backing of mirrors, and then, with the boy’s aid, hoisted her aboard, the male fish had stayed by the side of the boat. Then, while the old man was clearing the lines and preparing the harpoon, the male fish jumped high into the air beside the boat to see where the female was and then went down deep, his lavender wings, that were his pectoral fins, spread wide and all his wide lavender stripes showing. He was beautiful, the old man remembered, and he had stayed.

 (The Old Man and the Sea - Ernest Hemingway) 


man table fish -- Michael Sowa

**پسندُم آنچه را جانان پسندد**

                         *یکی درد و یکی درمان پسندد*

                                                                                   **من از درمان و درد و وصل و هجران*

*یکی وصل و یکی هجران پسندد 
                                                                                                                      (بابا طاهر)



Break on a lake -- Julian Stratenschulte

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت: دست خودم نیست. اسم محمدعلی نجفی را که می‌شنوم یاد دوران دبستان می‌افتم. مدرسه‌های دو شیفت تا خرخره پر از بچه، میزهای سه نفره که موقع دیکته کسی که وسط بود سوت می‌شد پایین، از جلو نظام-خبردار، شعارهای مضحک سیاسی، نمازهای جماعت بدون وضو، دستشویی‌های همیشه کثیف، سگدو زدن 60 نفر دنبال یک توپ پلاستیکی، زِرزِر کردن‌های مداوم ناظم در زنگ تفریح... ولی نه، هر چی باشه هم نسل عوض شده، هم نجفی...

 

روایت

ستار   چه خبره، اوستا؟
علی   زبونم لال، مشروطه ورچیده شده. تا یه ساعت پیش فقط تبریز مونده بود، حالا فقط سنگر تو مونده. قوای رحیم‌خان وارد شهر شده.
ستار   زن جَلبا.
علی   سنگر باقر خراب شد، تمام آدماش کشته شدن، میرهاشمم کشتن.
ستار   یا ابوالفضل! باقر چطور شد؟
علی   شهر تسلیم شده.
ستار   شهر گُه خورده.
علی   دکون‌ها همه پرچم سفید زدن.
ستار   پرچم‌ها رو میکشم پایین.
علی   شهر ترسیده، اونا دوباره پرچم سفید میزنن.
حیدر   هر خونه‌ای که پرچم سفید زد جوابش با من.*

(ستارخان / نویسنده و کارگردان: علی حاتمی)




نمایی از فیلم ستارخان (1351)

* ستارخان، باقرخان، علی موسیو و حیدرخان عمواوغلی همه از مبارزین مشروطه

راهِ کلمات

من هم می‌توانستم
مثل تمام زنان
آینه‌بازی کنم
می‌توانستم قهوه‌ام را در گرمای تخت‌خوابم
               جرعه جرعه بنوشم
و وراجی‌هایم را از پشت تلفن پی‌بگیرم
                      بی‌آنکه از روزها و ساعت‌ها
                      خبری داشته باشم
می‌توانستم آرایش کنم
سرمه بکشم
دلربایی کنم
و زیر آفتاب برنزه شوم
و روی امواج مثل پری‌های دریایی
                     برقصم
می‌توانستم
        خود را به شکل فیروزه و یاقوت
                            درآورم
         و مثل ملکه‌ها بخرامم
می‌توانستم
              کاری نکنم
              چیزی نخوانم و ننویسم
و تنها با نور و لباس ها و سفرها سرگرم باشم
می‌توانستم
شورش نکنم
خشمگین نشوم
با فاجعه‌ها مخالفت نکنم
و در برابر رنج‌ها فریاد نزنم
می‌توانستم اشک را ببلعم
سرکوب شدن را ببلعم
و مثل همه‌ی زندانی‌ها با زندان کنار بیایم
من می‌توانستم
سؤالات تاریخ را نشنیده بگیرم
و از عذاب وجدان فرار کنم
من می‌توانستم
آهِ همه‌ی غمگینان را
فریاد همه‌ی سرکوب‌شدگان را
و انقلاب هزاران مرده را
           ندیده بگیرم
اما من به همه‌ی این قوانین زنانه
                   خیانت کردم
و راه کلمات را برگزیدم.

(سعاد الصباح / ترجمه: وحید امیری)



photo: Gueorgui Pinkhassov
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت: گوش چپم کیپ شده. خِلاص. وقتی گوش راستم روی بالش باشه دیگه هیچی نمی‌شنوم. خِلاص. این قضیه باعث شده امروز بعد از ناهار، سه ساعت و ربع در خواب باشم و وقتی بیدار شدم در حد کربلا تشنه. خِلاص. به صورت غیر ارادی نصف یه هندونه رو رفتم تو کارش. خِلاص. الان دارم توی رگ‌هام حسّش می‌کنم. خِلاص.

le tir photographique

وضعیت فعلی ذهن شما چگونه است؟
اگر پروست، امروز از شما این پرسش را می‌کرد، شاید اشاره به انگیزه‌های طغیان‌گری داشت.
ویژگی اصلی شخصیت شما چیست؟
از دیگران بپرسید.
سعادت واقعی شما در چیست؟
عشق.
از چه چیز بیشتر می‌ترسید؟
از توانستن.
کدام سفرتان را ترجیح می‌دهید؟
فرار سه‌گانه از زندان آلمان‌ها در جنگ.
چه کلمه یا اصطلاحی را زیاد به کار می‌برید؟
"بله، بله، بله"، هنگامی که می‌خواهم بگویم "باید دید".
دوست دارید چه استعداد خدادادی را داشته باشید؟
اینکه به آسانیِ کار "عکاسی"، شک کنم.
اگر بتوانید تنها یک چیز مربوط به خانواده‌تان را تغییر دهید، آن چیست؟
در حقیقت خانواده‌ی من کل بشریت است. در این صورت دوست دارم مانع از آن شوم که علم و تکنولوژی خاموششان کند.
به چه چیز خود بیشتر می‌بالید؟
اینکه دیگر می‌توانم خودم ناخن‌هایم را بگیرم.
برای کدام ویژگی یک مرد بیشترین ارزش را قائل‌اید؟
شرافت.
از چه چیز متنفرید؟
از نادانی.
قهرمانان واقعی زندگی شما چه کسانی هستند؟
از جمله بعضی از متفکران قرون 3 و 5 قبل از میلاد، تا آنجا که به شنیده‌ها و دیده‌ها ربط پیدا می‌کند: پیرو دولا فرانچسکا، باخ، رمبو، سزان، بونار. این لیست پایانی ندارد.
عجیب‌ترین کار چیست؟
تخیل.

هانری کارتیه برسون، "پرسش‌نامه‌ی پروست"، ونیتی فر، می 1998. (سرچشمه)



photo: Bob Henriques / Washington D.C. 1957. French photographer
Henri CARTIER-BRESSON in front of Martin Luther KING
.

دلتنگی 15

از سطحِ سنگ
تو زمزمه‌ی بادِ نهان بودی
تو دانشِ آفتاب گشتی
کز سطحِ سنگ
میراثِ ذره‌هایت را
با زمزمه‌ی نهانِ باد   می‌بردم

با زمزمه‌ی نهانِ باد
من سطحِ سنگ می‌شدم
که آرزوی شکاف برداشتن
از نیروی پنهانی یک گیاه را   می‌مُردم

(یدالله رؤیایی)




High hopes -- Jean-Christophe Verhaegen / AFP - Getty Images