با من رازی نبود

من تمامی مردهگان بودم:
مُرده‌ی پرندهگانی که میخوانند
و خاموشاند،
مردهی زیباترینِ جانوران
برخاک و در آب،
مرده‌ی آدمیان
از بد و خوب

من آن جا بودم
در گذشته
بی سرود. 
با من رازی نبود
نه تبسمی
نه حسرتی.

به مهر
         مرا
             بی‌گاه
                      در خواب دیدی
و با تو
بیدار شدم.

(احمد شاملو)


Johannes Vermeer - A Girl Asleep

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: وقتی جلسه‌ی دفاع تمام می‌شود و همه چیز خوب و مطابق انتظار پیش می‌رود. وقتی خود را در جمع دوستان با انبوهی از خاطرات می‌یابی. وقتی شیرکاکائو و شیرینی کم نمی‌آید. وقتی همه از هم تشکر می‌کنند و چند وقتیِ دیگر... می‌توان اعلام داشت که یک نفر دیگر به جمع کارشناسان ارشد اضافه شد... پایان یک مرحله‌ی دیگر و ادامه‌ی زندگی با کوهی از کارهای روی زمین‌مانده؛ تا ببینیم که "یار که را خواهد و میلش به که افتد"...

Tracy's face

در فیلم منهتن برداشتی است که در آن وودی آلن در حالی که روی تخت دراز کشیده، جملاتی را درباره مردم منهتن (نیویورک) به زبان می‌آورد و آنها را ضبط می‌کند:

An idea for a short story about, um, people in Manhattan... who are constantly creating these real, unnecessary, neurotic problems for themselves cos it keeps them from dealing with more unsolvable, terrifying problems about... the universe.

این عبارات دقیقاً امروز نیز درباره‌ی دور و بری‌های ما صدق می‌کند. در واقع ایجاد انواع و اقسام رابطه‌ها با اشکال گوناگون نه برای 'قرار' که برای 'فرار' از مشکلات وحشتناک فعلی‌ست... در واقع به قول وودی با آفریدنِ مداومِ مسائلِ غیرضروری و روان‌کاه، به‌نوعی مسائل بزرگتر را فراموش می‌کنند (خُب به هر حال اینم یه جور سبکِ زندگیه!)... البته از طنز به‌کار رفته در کلمه‌ی universe نیز نباید غافل شد. وقتی می‌گن طرف نوشته‌هاش اثرانگشت داره یعنی همین...

در ادامه‌ی همین جملات او سوالی را مطرح می‌کند که واقعاً چرا زندگی ارزش زیستن را دارد: او بعد از برشمردن  افرادی نظیر گروچو مارکس (یکی از سه برادر مارکس)، مارلون براندو، فرانک سیناترا، فیلم‌های سوئدی (فیلم‌های برگمان)، موومان دوم سمفونی ژوپیتر (اثر موتسارت)، سیب‌ها و گلابی‌های سزان، کتاب تربیت احساسات (اثر فلوبر) و... به عنوان دلایلی برای زیستن، در نهایت می‌گوید: Tracy's face... فکر می‌کنم اگر این سوال را هر کسی از خودش بپرسد، پس از لیست کوتاه یا بلندی از علاقه‌مندی‌ها، در نهایت باز از یک صورت دوست‌داشتنی1 نام می‌برد. فینیتو. 


Manhattan - director: Woody Allen
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌دانلود: W.A. Mozart / Symphony No. 41 (Jupiter) / 2nd movement
1- این صورت لزوماً صورت معشوق (به معنای خاص) یا چیزهایی شبیه به آن نیست؛ شاید یک کودک، یک قدیس و...

The Dawn of L’Avventura

1
و پلک‌هایش چون دهانی پُربار
از تمشک‌های ناچیدنیِ کوری‌اش.

2
و روحی که از پسِ آن
صبح می‌تابد
آن‌سان که از ورای برگی.

3
نگاهم درنگی کرد بر ستارگان؛
کاش یادم نمی‌آمد
که هرگز نمی‌آیی!

4
پرواز می‌دهی کبوتران را در آسمانِ پگاه
با بال‌هایی چون دستمال‌های جنبان
به پاسخِ سلامی.

(راینر ماریا ریلکه / ترجمه: علی عبداللهی)


L'Avventura - director: Michelangelo Antonioni

persevering

چون راه رفتنی ست،
توقف هلاکت ست...

(مولوی/غزلیات)



photo: Werner Bischof
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت: چهار پنج سال پیش بود که کیارُخ تازه زبان باز کرده بود. انگار برده بودنش استخر و حالا که برگشته بود، مرتباً با زبان شیرینی می‌گفت: "رفتیم شورجه زدیم." و من دوباره از او می‌پرسیدم و او باز تکرار می‌کرد... شورجه همان شیرجه بود و اتفاقاً در همان ایام بود که نام جمال شورجه -عضو وقت شورای عالی سینما- به‌خاطر اظهارنظرهای بدیع در زمینه‌ی سینما بر سر زبان‌ها افتاده و خوراک خنده شده بود. دیروز وقتی در اواخر مراسم اختتامیه‌ی جشنواره‌ی فجر، داوران به روی سن آمدند دوباره چشمم به جمالِ جمال شورجه روشن شد. احسنت! یعنی واقعاً آفرین! اوضاع آنقدر درام است که شورجه و اصغر کوپک شدن داور جشنواره... البته نه! به خودم گفتم تعجب نکن! مگر باز همین چند روز پیشترک ندیدی که حبیب‌الله عسگراولادی به عنوان اوپوزیسیون در شبکه‌ی اول با سردارِ قلم، سردبیر کیهان، بر سر انتخابات آینده‌ی ریاست جمهوری بحث می‌کرد! خُب پس به خودت بیاموز که خیلی تعجب نکنی حتی اگر فردا صبح که از خانه درآمدی، دیدی گربه‌ها قارقار می‌کنند...      
 

فروپاشی

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1357 - ظاهراً برای کمک به نیرو‌های شکست‌خورده‌ی ارتش در پایتخت، واحدهای نظامی از چند شهر به سوی تهران به حرکت درآمده‌اند... شب گذشته در تهران، به هنگام تصرف کلانتری‌ها و مواضع عمده‌ای که در اختیار فرمانداری نظامی و شهربانی بود، درگیری‌های شدیدی با تلفات بسیار از مردم و از افراد گارد روی نمود. ساعتِ یازده شب، زیر باران تند و تیراندازی فشرده از دو سو، رزمندگان انقلاب به کارخانه‌ی تسلیحات ارتش حمله بردند و با مقاومت سرسختانه روبه‌رو شدند. سرانجام ساعت 8 صبح امروز، پس از خراب کردن دیوار شرقی آنجا، توانستند به درون سرریز کنند و به همه گونه سلاح دست یابند. اکنون با آنچه دیروز از کلانتری‌ها، پاسگاه‌ها و دیگر جاها به‌دست آمده‌است، سلاحهای گرم در گوشه و کنار تهران بسیار به سادگی میان داوطلبان توزیع می‌شود. بسیاری از جوانان و نوجوانان را می‌توان با تفنگ ام-1، مسلسل دستی، کلت و ژ-3 در خیابان‌ها دید که پیاده، و بیشتر سوار بر جیپ‌ها و کامیون‌های ارتشی مصادره شده و دیگر انواع ماشین‌های شخصی در رفت و آمدند... انقلاب است، آری، و رهایی نیروی سرکوفته‌ی سده‌ها. ونیز گرایش مهارنشدنی به خودنمایی و لذت دلهره‌بارِ شلیک تیر به یک اشاره‌ی انگشت. کاش تنها همین بود و با روز‌های خون و مرگ، حماسه‌ی انقلاب پایان می‌یافت! چه می‌توان دانست؟ این مستی قدرت، این گرفت و گیر و کشتار بی‌بازخواست، آیا با پیروزی انقلاب فروکش خواهد کرد؟ این سلاح‌ها همه آیا خاموش خواهند شد؟ و اگر نشوند باز به چه زبانی سخن خواهند گفت؟...

(از هر دری.../ م.ا.به‌آذین/ نشر جامی)



عکس: بهمن جلالی
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت: سرک کشیدن در زندگی دیگران، عادت بسیار ناپسندی‌ست. این امر که به خصوص در بین خانم‌ها رایج است، گاه موجب رنجش می‌شود... در این گونه موارد خود را کنترل کنید و فقط با نگاه به طرف بفهمانید که کار درستی انجام نمی‌دهد... به هر روی ملتی هستیم که زیاد حرف می‌زنیم، اما گفتگو نمی‌کنیم. "ندارم سر گفتگوی کسی / مرا گفتگو هست با خود بسی"  
    

ادامه نوشته

کودک

مادر، کودکش را شیر می‌دهد
و کودک از نورِ چشمِ مادر
خواندن و نوشتن می‌آموزد
وقتی کمی بزرگ شد
کیف مادر را خالی می‌کند
تا بسته سیگاری بخرد.
بر استخوان‌های لاغر و کم خون مادر راه می‌رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود.
وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می‌دهد و می‌گوید:
عقل زن کامل نیست.
و به افتخار این سخن
مگس‌ها و گارسون‌ها کفِ طولانی می‌زنند!

(سعاد الصباح / ترجمه: وحید امیری)




Mother and Son at Work - Vincenzo Cosenza
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت: نه اصلاً مهم نیست که دیگه توی تهران برف نمی‌باره، چرا باید وقتمونو صرف این چیزای بیهوده بکنیم؟!؟ نه، بِینی و بین‌الله، واقعاً برف اهمیت داره یا سکه و دلار؟ برف اهمیت داره یا پرایدِ بیست میلیونی؟ برو بابا برف کیلو چند، ببینم قیمت دلار امروز چقدر شده؟؟... (پی‌نوشت در پی‌نوشت: رفتن به دانشگاه شهید بهشتی باعث پی‌بردن به این نکته شد که تهران برف‌هایش هم طبقاتی‌ست!)

outcast Satan

...ندانم کجا دیده‌ام در کتاب
که ابلیس را دید شخصی به خواب
به بالا صنوبر، به دیدن چو حور
چو خورشیدش از چهره می‌تافت نور
فرا رفت و گفت: ای عجب، این تویی؟
فرشته نباشد بدین نیکویی
تو کاین روی داری به حُسنِ قمر
چرا در جهانی به زشتی سَمَـر*؟
چرا نقش‌بندت در ایوانِ شاه
دژم‌روی کرده‌ست و زشت و تباه؟
شنید این سخن، بخت‌برگشته دیو
بزاری برآورد بانگ و غریو
که ای نیکبخت، این نه شکلِ من است
ولیکن قلم در کفِ دشمن است...

(بوستان سعدی/ باب اول/ تکه‌ای از حکایت دوم)


 Sir Thomas Lawrence - Satan as a Fallen Angel

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* سمر: افسانه

پی‌نوشت: میگن طرف برادریشو ثابت کرد، همینه (همه‌ی مردم حق شکایت دارند ولی بعضی‌ها مُحِّق‌ترند!)... او که در دهه‌ی هفتاد قاضی بود و در دهه‌ی هشتاد دادستان؛ او که خود به طرفة‌العینی ویزای انواع بازداشتگاه‌ها را صادر می‌کرد، او که... به زندان اوین معرفی شد. حضرت حافظ فرمود: "چو پردهدار به شمشیر می‌زند همه را  / کسی مقیمِ حریمِ حرم نخواهد ماند"  

فوکسِ قرنِ پانزدهم

داریل ف. زانوک، مدیر کمپانی فوکس قرن بیستم، فیلم‌های رنوار را دیده بود و تحسین می‌کرد، به‌طوری که روزی گفت:" رنوار مملو از استعداد است، اما یکی از ما نیست." زانوک با رنوار برای ساختن دو فیلم قرارداد امضا کرد. اولین فیلم او مرداب نوشته‌ی دادلی نیکولز با شرکت دانا آندروز، آن باکستر و والتر هیوستن بود. ابتدا قرار بود این فیلمنامه را فریتز لانگ، فیلمساز مؤلف و مهاجر آلمانی، کارگردانی کند، اما استودیو به علت علاقه‌ی رنوار، آن را در اختیار او گذاشت. از آنجا که داستان در مرداب‌های ایالت جورجیا اتفاق می‌افتاد، رنوار سخت خوشحال بود که فیلم را در محل‌های واقعی خواهد ساخت و خاطره‌ی [فیلم] تونی بار دیگر زنده خواهد شد، چون معتقد بود: "منظره‌ی زندگی حقیقی هزار بار قوی‌تر از بیشترین اغوای خلاقیت‌های تخیّل ماست." اما سخت در اشتباه بود، چون به او گفته شد همه چیز باید در استودیو فیلم‌برداری شود. تا اینکه زانوک اجازه داد فقط دانا آندروز و سگش و رنوار به اتفاق گروهی کوچک به جورجیا بروند. در این سفر کوتاه، پنج دقیقه از طول هشتاد و شش دقیقه‌ی فیلم که فصل‌های خارجی است در محل، فیلم‌برداری شد و شاید به جرأت بتوان گفت بهترین فصل فیلم است.
زانوک با تمام احترامی که برای رنوار قائل بود، در پایان فیلم‌برداری با توافق رنوار قرارداد او را لغو کرد چون مرداب هم از نظر تجاری ناموفق بود و هم از نظر هُنری. رنوار هم به هنگام ترک کمپانی قرن بیستم جمله‌ی معروف خود را بیان کرد: "خداحافظ فوکسِ قرنِ پانزدهم."

(آزادی و عشق در سینما / بهمن مقصودلو)


Jean RENOIR Directing Elena and Her Men - photo: Rene Burri
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت: چند هفته‌ای است که به برکت حضور سبزپوشانِ مجری قانون در بالای پشت‌بام، سعادت بهره‌مندی از برنامه‌های سطح بالای صدا و سیما را پیدا کرده‌ام! اما در این مجموعه که مانند صندوق گوجه‌های آخرِ وقتِ میوه‌فروشیِ سبزه‌واری‌های سر خیابان است، گاه گوجه‌های سالم و قرمز نیز یافت می‌شود. شبکه‌ی مستند برنامه‌ای در آخرین ساعات روز جمعه پخش می‌کند به نام "آن‌سو"، که  انصافاً در آن فیلم‌های مستند بسیار خوبی به نمایش در‌می‌آید. آخرین آن همین دیشب به رابرت کاپا (بنیان‌گذار بنگاه عکاسی مگنوم) اختصاص داشت که عنوان اصلی آن "رابرت کاپا: در عشق و جنگ" بود که احتمالاً به صلاح‌دید ناظرانِ پخش و جلوگیری از انحراف امّتِ اسلام به "عکاس جنگ" تغیر یافته بود. به هر روی حتی با وجود 10 دقیقه سانسور هنوز فیلمی بود دیدنی. پس "آن‌سو" را از دست ندهید، جمعه‌ها ساعت 22.

طرح (4)

وقتی آمد
آمد
وقتی بود
بود
وقتی رفت
بود.

(عباس کیارستمی)


Edward Hopper - Gas
----------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌دانلود: ترانه‌ی "عاشقانه" (شاعر: شهیار قنبری، آهنگساز: واروژان، خواننده: گوگوش)

پی‌نوشت: وقتی از تمام دور و بریات می‌پرسی و نظر قطعی نمی‌دن. وقتی تمام دیکشنری‌های آنلاین و غیر آنلاین موجود رو چک می‌کنی برای کاربرد درست اون کلمه‌ی خاص و وقتی دیگه هیچ چاره‌ای نداری جز خوردن چایی و شکلات... اینجاست که یاهو اَنسِر به‌سانِ حبل‌المتینی در دنیای مجازی به یاری تو می‌آید و سارا نامی در آن سوی دنیا (Quincy, Illinois) سؤال تو را از پدرش می‌پرسد و در عرض سیم ثانیه جواب روبه‌روی تو ست... تَنکس اِ لات مای فرند، گاد بلس یُر فادر!  

انعکاس‌پذیری

فرشته‌ی گران‌بار از نشاط، آیا تشویش را می‌شناسید،
خجلت و پشیمانی و گریه و ملال را
و وحشت‌های سر در گمِ آن شبانِ هولناک
که دل را می‌فشارد، همان گونه که کاغذی را مچاله کنند؟
فرشته‌ی گران‌بار از نشاط، آیا تشویش را می‌شناسید؟

فرشته‌ی گران‌بار از خوبی، آیا نفرت را می‌شناسید،
مشت‌های گره شده در تاریکی و اشک‌های زهرناک را،
بدان هنگام که انتقام، صلای دوزخی خود را در می‌دهد
و فرمانروای اراده‌های ما می‌گردد؟
فرشته‌ی گران‌بار از خوبی، آیا نفرت را می‌شناسید؟

فرشته‌ی گران‌بار از سلامت، آیا شب را می‌شناسید،
که سرتاسرِ دیوار‌های بلندِ خسته‌خانه‌ی آهکی رنگ،
چون از شهر به‌دَرشُدگان، پای‌کشان می‌گذرد،
خورشیدی کمیاب می‌جوید و لب‌ها را می‌جنباند؟
فرشته‌ی گران‌بار از سلامت، آیا شب را می‌شناسید؟

فرشته‌ی گران‌بار از زیبایی، آیا چین و چروک را می‌شناسید،
و بیم پیر شدن را،
و آن رنجِ پلیدِ خواندنِ وحشتِ نهانی از دلبستگی
در چشمان کسی که مدت‌ها چشمانِ حریصِ ما درآن خیره شده‌اند؟
فرشته‌ی گران‌بار از زیبایی، آیا چین و چروک را می‌شناسید؟

فرشته‌ی گران‌بار از سعادت و شادی و روشنی،
داوودِ محتضر اگر می‌بود1،
از بوی بدنِ جادوی تو شفا می‌طلبید،
اما من، ای فرشته، از تو نمی‌خواهم مگر دعا،
فرشته‌ی گران‌بار از سعادت و شادی و روشنی!

(شارل بودلر/ ترجمه: محمدعلی اسلامی ندوشن)


Vincent Vidal - Apollonié Sabatier

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1- اشاره به داوود پیغمبر: " و داوودِ پادشاه پیر و سالخورده شده، هر چند او را لباس می‌پوشانیدند لیکن گرم ‌نمی‌شد * و خادمانش وی را گفتند 'به‌جهت آقای ما پادشاه، باکره‌ی جوان بطلبند تا به حضور پادشاه بایستد و او را پرستاری نماید و در آغوش تو بخوابد تا آقای ما پادشاه گرم بشود' * پس در تمامی حدود اسرائیل دختری نیکو منظر طلبیدند و اَبیشَکِ شونمیّه را یافته، او را نزد پادشاه آوردند * و آن دختر بسیار نیکومنظر بود و پادشاه را پرستاری نموده او را خدمت می‌کرد، اما پادشاه او را نشناخت* " (تورات/ کتاب اول پادشاهان/ باب اول/ آیه 1-4)

پی‌نوشت اول: کلمه‌ی "فرشته" در شعر به "مادام ساباتیه"، معشوقه‌ی بودلر (که در نقاشی دیده می‌شود)، دلالت دارد.

پی‌نوشت دوم: امروز برای دقایقی بازی فوتبال استقلال و پیکان را دیدم و متوجه چیز غریبی شدم. روی پیراهن استقلال سه تبلیغ تجاری به چشم می‌خورد (دو تا در پشت، یکی در جلو). درست است که می‌گویند سرمایه‌داری لجام گسیخته در کشورهای جهان سوم بیداد می‌کند. برای این امر می‌توان شاهدهای فراوانی را مثال زد: رشد بی‌رویه انواع مؤسسات مالی اعتباری، کاهش تولیدات داخلی، تعویق حقوق کارگران، رشد نرخ بیکاری، جلوگیری از  ایجاد هر نوع تشکّل صنفی، ساخت و ساز غیر اصولی، بی‌توجهی به مسائل زیست‌محیطی و... که کمکم در بین مردم نهادینه می‌شود و حساسیت نسبت به آنها کاهش یافته و در مواقعی به هنجار و نُرم تبدیل میگردد در صورتی که در کشورهای مهد سرمایه‌داری نهادهای مردمی اگرچه کج‌دار و مریز با این عوارض مقابله می‌کنند... سخن طولانی نشود، من به خاطر ندارم که مثلاً یک باشگاه باسابقه‌ی اروپایی دو تبلیغ تجاری روی پیراهن داشته باشد. غالباً اسپانسرهای باشگاه‌های ورزشی به صورت انحصاری هستند به‌طوریکه گاه نامِ بِرَند با نام باشگاه برای سا‌ل‌ها عجین می‌شود (منچستر یوناید و شارپ در دوران نوجوانی من اینچنین بودند). به هر روی این پدیده عجیب نیز مانند سایر پدیده‌های خارق‌العاده‌ی دیگر که در اینجا اتفاق می‌افتد، گویای اوضاع آشفته‌ی امروز ایران است؛ گفت که: هر دم از این باغ بری می‌رسد / تازه‌تر از تازه‌تری می‌رسد...