نوش در نوش

یا رب چه خوش اتفاق باشد
گر با مَنَت اشتیاق باشد
مهتاب شبی چو روزِ روشن
تنها من و تو میانِ گلشن
من با تو نشسته گوش در گوش
با من تو کشیده نوش در نوش
در بر کِشَمَت چو رود در چنگ
پنهان کُنَمت چو لعل در سنگ
گردم ز خُمارِ نرگست مست
مستانه کشم به سُنبلت دست
برهم شکنم شکنجِ گیسوت
تا گوش کشم کمانِ ابروت
با نار بَرَت نشست گیرم
سیبِ زنخت به دست گیرم
گه نار ترا چو سیب سایم
گه سیب ترا چو نار خایم
گه زلف برافکنم به دوشت
گه حلقه برون کنم ز گوشت
گاه از قَصَبَت صحیفه شویم
گه با رُطبت بدیهه گویم
گه گِرد گُلت بنفشه کارم
گاهی ز بنفشه، گل برآرم
گه در بر خود کنم نشستت
گه نامه غم دهم به دستت...
(لیلی و مجنون / غزل خواندن مجنون نزد لیلی / نظامی)



نقاشی : آیدین آغداشلو

زیرسازی

در سنینی از زندگی تماشای مُصرّانه‌ی فیلمِ دشوار و متفاوت بیشتر نوعی ریاضت به‌منظور ایجاد زیرسازی محکمی برای درک و شناخت به حساب می‌آید. چنین ریاضتی اجباری نیست، اما برای رسیدن به سطح بالاتری از هوشمندی لازم است. اصول ریاضیات را باید آموخت گرچه جزئیات آن بعداً فراموش شود، اما تأثیری که هندسه  و روابط اعداد در ذهن باقی می‌گذارند چنان تعیین‌کننده است که گاهی می‌توان به‌راحتی تشخیص داد کسی که حرف می‌زند، مثلاً، تصویری دقیق از رابطه‌ی ریاضی میلیون و میلیارد ندارد.

(دفترچه‌ی خاطرات فراموشی و مقالات دیگر / محمد قائد)


FRANCE. 1971. During shooting of the movie "Les deux anglaises et le continent" . Director François TRUFFAUT with actor Jean-Pierre LEAUD / Raymond Depardon

زائرانِ شهید

چاوشان هشدار می‌دادند:
-"های! ... راهِ کاروان کور است
تنگه در دستِ کماندارانِ کافرکیشِ مغرور است."

***
کاروان درماند
اسب‌های رام، رم کردند
سرفرازان سر به روی سینه خم کردند
آرزوی تپه‌ی گنبدنما بُگسیخت
از همه شوق زیارت، با دل و جان، وحشتی آویخت
حسرت بوسیدنِ آن آستانِ پاک، در دل ریخت
زائران در انتظار کافران ماندند
وردِ زنهار و امان خواندند.

***
چاوشان، امید می‌دادند:
-"های! ... باکی نیست
آفتابِ معجزش در واپسین دم، باز خواهد تافت
هرکه معصوم است، آخر در ضریحش، بار خواهد یافت."

***
جویبارِ خون به راه افتاد
نبض‌ها باز ایستاد.

***
این چه آئین بود؟
یا نبود اندر گروهِ زائران، معصوم
یا -خداوندا! زبانم لال-
آن حدیثِ معجزش حرفی دروغین بود.

(محمد زُهَری)


photo: Moises Saman

discard microwave oven

آهای شمایی که غذای ناهارو میذاری توی مایکروفر و سه دقیقه بعد شروع به خوردن می‌کنی و کلی هم با خودت حال می‌کنی و از دستگاه تعریف؛ بخون حتماً و دیگه از اون لامصب استفاده نکن:

تغییر الگوهای آشپزی در سال‌های اخیر موجب پایین آمدن کیفیت تغذیه و عاملی برای گسترش بیماری‌های غیر قابل درمان شده است. انتخاب انواع فست‌فود به عنوان گزینه‌ی اول رفع گرسنگی و افزایش استفاده روزافزون از لوازمی مانند سرخ‌کن و مایکروفر در آشپزخانه در بین اطرافیان ما کاملاً مشهود است.

Microwave Oven که اصطلاحاً در ایران مایکروفر نامیده می‌شود از طریق امواج مایکرو ویو با فرکانس 2.4 گیگاهرتز موجب ارتعاش مولکول‌های آب درون مواد غذایی شده که در نتیجه‌ی اصطکاک به وجود آمده در مقیاس مولکولی گرما تولید می‌گردد؛ اما این تمام ماجرا نیست، در واقع این امواج موجب تغییر ساختاری پروتئین‌ها، ویتامین‌ها و... مواد خوراکی می‌شوند. در پاره‌ای از موارد، در اثر تشعشعات، نه‌تها خواص اولیه از دست می‌رود بلکه عوامل سرطان‌زا نیز تولید می‌گردد (تبدیل Alkaloids به Carcinogens). البته برای درکِ بهتر آنچه در سه دقیقه‌ی لذت‌بخش چرخش بشقاب در مایکروفر اتفاق می‌افتد، آشنایی با مبانی بیوشیمی الزامی‌ست. جالب است بدانید که این دستگاه اول‌بار توسط آلمان‌ها در جنگ دوم جهانی ابداع شد (در جبهه‌ی سرد شوروی آن‌ها نیاز مبرم به همچون چیزی داشتند). در سال‌های بعد رفته‌رفته به‌خصوص در امریکا به آشپزخانه‌ها راه یافت. استفاده از  این دستگاه به علت اثرات مخرب، در سال 1976 در اتحاد جماهیر شوروی ممنوع شد که البته با آمدن گورباچوف و اجرای پرسترویکا در سال 1987 این ممنوعیت برداشته شد. اخیراً با همه‌گیر شدن مایکروفر دوباره خطرات استفاده از آن گوشزد می‌شود. پس ای کسانی‌که ایمان آورده‌اید، باور کنید که همون اجاق گاز قدیمیِ صل‌ِّاَلا برای شما بهتر است...

مقاله‌ای به زبان ساده:

The Microwave: Why You Should Avoid It and Other Options

مقاله‌های تخصصی‌تر:

Stop Using Your Microwave!
The Proven Dangers of Microwave Ovens
Is the Microwave Bad for Your Health?
Microwave Oven and Microwave Cooking Overview
Why Did the Russians Ban an Appliance Found in 90% of American Homes?


photo: Tomo Kohsaka

رنگ سیاه

اول روضه می‌رسد از راه
قد بلند است و پرده‌ها کوتاه
آه از آن‌شب که چشم من افتاد
پشتِ پرده به تکه‌ای از ماه
بچه‌ی هیأتم من و حسّاس
به دو چشم تو و به رنگ سیاه
مویت از زیر روسری پیداست
دخترِه ... ، لا اله الا الله!
به «و لا الضّالین» دلم خوش بود
با دو نخ موی تو شدم گمراه
چشم‌هایم زبان نمی‌فهمند
دین ندارد که مردِ خاطرخواه
چای دارم می‌آورم آن‌وَر
خواهران عزیز! یا الله!
سینی چای داشت می‌لرزید
می‌رسیدم کنار تو... ناگاه ـ
پا شدی و نسیم چادر تو
برد با خود دل مرا چون کاه
وای وقتی که شد زلیخایم
با یکی از برادران همراه
یوسفی در خیالِ خود بودم
ناگهان سرنگون شدم در چاه
«زاغکی قالب پنیری دید»
و چه راحت گرفت از او روباه
می گریزد و می‌رود آهو
می‌کِشم من فقط برایش آه
آی دنیا! همیشه خرمایت
بر نخیل است و دستِ ما کوتاه

(قاسم صرافان)




TURKEY. Istanbul - Gueorgui Pinkhassov

Lucky Strike

نمایشنامه‌ی کُپنهاگ گفتگویی‌ست خیالی میان دو فیزیک‌دان برجسته‌ی قرن بیستم یعنی نیلز بور و ورنر هایزنبرگ و همچنین مارگرت همسر بور. بور که پس از روی کار آمدن نازی‌ها به دانمارک مهاجرت کرده در سپتامبر 1941 چند ساعتی با هایزنبرگ که به کپنهاگ آمده بود، ملاقات می‌کند. آنچه که در این چند ساعت گذشت هیچ‌گاه فاش نشد اما مایکل فِرِین آن را دستمایه‌ای قرار داد تا بر پایه‌ی آن نمایشنامه‌ی کپنهاگ را بنویسد. تقریباً تاریخ مختصر چگونگی دستیابی متفقین به بمب اتم و تلاش‌های آلمان برای دستیابی به آن در این نمایشنامه مرور شده است. همچنین شاید بتوان گفت فرین در خلال تک‌گویی‌های هایزنبرگ از این فیزیک‌دان بدنام شده به‌دلیل همکاری با رایش سوم در جنگ جهانی دوم، اعاده‌ی حیثیت می‌کند. تکه‌ی زیر روزهای آخر جنگ را از دید وی بازگویی می‌کند پیش از آنکه توسط نیروهای انگلیسی دستگیر شود... 

هایزنبرگ:
پس ما به اصول اخلاقی کوانتمی تازه و غریبی نیاز داریم. در بهشت جایی برای من خواهد بود؛ جایی هم برای اون مرد اس‌اسی که تو راه برگشت به خونه تو هِیگِرلوچ دیدیم. اون پایان جنگ من بود. نیروهای متفقین دیگه داشتن همه‌جا رو می‌گرفتن؛ دیگه هیچ کاری از دست ما برنمی‌اومد. الیزلبت و بچه‌ها به دهکده‌ای تو باواریا پناه برده بودن، من هم رفتم اون‌ها رو قبل از دستگیریم ببینم. باید با دوچرخه می‌رفتم - تو اون دوره دیگه هیچ قطار یا وسیله‌ی نقلیه‌ای تو جاده‌ها وجود نداشت- باید شب‌ها می‌رقتم و روزها خودم رو زیر پرچین‌ها و بوته‌ها قایم می‌کردم، چون تمام ساعات روز آسمون پر از هواپیماهای متفقین بود که هر جنبنده‌ای تو جاده رو با خاک یکسان می‌کردن. آدمی با دوچرخه هم بزرگ‌ترین هدفی بود که تو آلمان براشون باقی مونده بود. سه روز و سه شب سفر کردم. از ووتِمبِرگ گذشتم، از سوآبیان‌یورا گذشتم و از اولین تپه‌های آلپ. از این طرف به اون طرفِ کشورِ ویران شده‌ام. این بود انتخاب من؟ این ویرانیِ بی‌انتها؟ این دود مداوم توی آسمون؟ این چهره‌های گرسنه؟ من این کار رو کرده بودم؟ این همه آدمِ درمونده و وحشت‌زده تو جاده‌ها. از همه بدتر هم گروه‌های متعصب اس‌اس بودن که دیگه چیزی نداشتن از دست بدن، این‌ور اون‌ور می‌رفتن و به فراری‌ها شلیک می‌کردن و جنازه‌شون رو از درخت‌های کنار جاده آویزون می‌کردن. شبِ دوم یه‌دفعه یکیشون ظاهر می‌شه - با اون یونیفرم سیاهِ وحشتناکِ آشنا، تو گرگ‌ومیش یه‌دفعه یکی‌شون ظاهر می‌شه. تا می‌ایستم اون کلمه‌ی آشنا از دهنش می‌آد بیرون: "فراری". اون هم به اندازه‌ی من خسته‌ست. حکم سفری رو که خودم نوشتم می‌دم بهش. اما دیگه نوری تو آسمون نیست که بشه باهاش اون رو خوند، اون هم خسته‌تر از اونه که سعی کنه حکم رو بخونه. به‌جاش تپانچه‌ش رو بیرون می‌کشه. می‌آد بهم شلیک کنه، چون زحمت کمتری می‌بره. یه‌دفعه مخم تند و واضح به‌کار می‌افته - مثل اسکی کردنه، یا اون شب تو هلیگوند، یا اون دفعه تو پارک فائلد. چیزی که این‌بار به مغزم خطور می‌کنه اون پاکت سیگار امریکاییه که تو جیبمه. و قبل از اینکه فکرش رو بکنم پاکت تو دستمه و - دارم می‌دمش به اون. مذبوحانه‌ترین راه حل برای این مشکل. اون ایستاده به پاکت نگاه می‌کنه و می‌خواد بدونه قضیه چیه، دستِ چپش کاغذِ به‌دردنخور من رو گرفته و دستِ راستش تپانچه رو. من هم منتظر نگاه می‌کنم. دو تا کلمه‌ی ساده با حروف بزرگ رو پاکت سیگار چاپ شده: لاکی استرایک*. تپانچه رو غلاف می‌کنه و جاش سیگار رو می‌گیره... جواب داد، جواب داد! مثل همه‌ی راه حل‌های دیگه برای همه‌ی مسئله‌های دیگه. برای بیست‌تا نخ سیگار گذاشت زنده بمونم. من هم راهم رو کشیدم و رفتم. سه روز و سه شب. از کنار بچه‌هایی که گریه می‌کردن گذشتم، بچه‌های گم‌شده و گرسنه، بچه‌هایی که به عنوان سرباز برده بودنشون بجنگن، حالا هم فرمانده‌هاشون ول‌شون کرده بودن و رفته بودن. از کنار زندانی‌های بیگاری‌کشیده‌ی گشنه و نحیفی که داشتن پیاده برمی‌گشتن خونه‌هاشون تو فرانسه و لهستان و استونی گذشتم. از گَمِرتینگِن و بیبِراخ و مِمینگن و ماندِلهایم و کافبورن و شونگائو گذشتم. از این‌ور به اون‌ور میهن عزیزم. میهن ویران‌شده و بدنام‌شده‌ی عزیزم.

(کپنهاگ / مایکل فرین / برگردان: حمید احیاء)



Dresden, women clearing debris inside a house destroyed during the allied bombings.1946. - Werner Bischof


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* Lucky Strike: خوش‌شانسی؛ اسم یک سیگار امریکایی.

سیمرغ

ابتدای کارِ سیمرغ ای عجب
جلوه‌گر بگذشت بر چین نیم‌شب
در میان چین فتاد از وی پری
لاجَرَم پُر شور شد هر کشوری
هر کسی نقشی از آن پر برگرفت
هرکه دید آن نقش کاری درگرفت
آن پر اکنون در نگارستان چین‌ست
"اُطلبو العلم و لو بالصین" از این‌ست
گر نگشتی نقشِ پَرّ او عیان
این همه غوغا نبودی در جهان
این همه آثارِ صُنع، از فرّ اوست
جمله اَنمودار نقش پرّ اوست
چون نه سر پیداست وصفش را نه بُن
نیست لایق بیش از این گفتن سُخُن

(منطق‌الطیر / عطّار نیشابوری)


Illustration: Meyoko

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: با حال‌ترین قسمت بدمینتون‌بازی در پارک، آنجائیست که توب در میان شاخه‌های درختی گیر می‌کند و دو نفری که مشغول بازی بودند همراه با چند تنِ دیگر، مشغول انداختن هر چیزی می‌شوند که بتواند توپ را به صاحبان اصلی آن بازگرداند. و چه لحظات خوشی است همان چند ثانیه‌ای که توپ از بالای درخت به زمین می‌رسد...

موهبت

یک مرتبه دری به تخته خورد: یک شب مردمِ از همه‌جا بی‌خبر خوابیدند و هفت پادشاه را خواب دیدند. صبح که پا شدند، خداوند یک پادشاه قدر قدرتِ بر ما مگوزیدِ تمام عیار که با نیزه‌ی ده ذرعی نمی‌شد سِنده‌ زیر دماغش گرفت، بهشان عطا کرد که کسی نمی‌توانست فضولی بکند و بهش بگوید بالای چشمت ابروست. فوراً جمعی تازه به دوران رسیده و نوکیسه و رند و اوباش دورش را گرفتند و به او خرفهم کردند که: سلطان سایه‌ی خداست و این مرتیکه‌ی بر ما مگوزید هم مثل پلنگ که چشم ندارد ماه را روی آسمان بالای سر خودش ببیند به زبان الهام بیانش گذرانید که: عرصه‌ی ربع مسکون آنقدر وسیع نیست که در وی دو پادشاه بگنجد. بیت:
جهان را پسند است یک شهریار          زنی را دو شوهر نیاید به کار

(توپ مرواری / صادق هدایت)



SAADABAD palace / Abbas Attar

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: اصلاً مهم نیست که چقدر آمار سرقت در معابر عمومی بالا رفته، چقدر نزاع‌های منجر به خون و خونریزی زیاد شده، چقدر آستانه‌ی تحمل امت اسلام کم شده و یا چقدر راحت، رکیک‌ترین کلمات اینجا و آنجا به گوش می‌رسد... مهم آن است که همه سعی می‌کنند به اصلی‌ترین وظیفه‌شان به نحو احسن عمل نمایند:
حراست دانشگاه: اندازه‌گیری مانتوی دختران دانشجو
وزیر علوم: اسلامی کردن دانشگاه‌ها
حراست ادارات: تلاش آشکار و پنهان برای آدم‌فروشی
مأمور مترو: ایستادن در قسمت بانوان و حفاظت از نوامیس
مأمور پارک: خیس کردن چمن‌هایی که بیم نشستن بر روی آنها می‌رود
مأمور نیروی انتظامی: پُر کردن ون‌های گشت ارشاد با تشخیص تضمینی از روی قیافه
مأمور راهنمایی و رانندگی: کمک به سگ‌های گرفتار در خودروهای شخصی برای آزادی از دست صاحبانشان
ناظر صدا و سیما: تکرار هزار باره‌ی یک صحنه‌ی مزخرف هنگام پخش والیبال
مأمور استادیوم: جلوگیری از ورود خانم‌های ایرانی
و...

بازارِ معجزه‌ها

معجزه‌ی عمومی:
همین که معجزه‌های عمومیِ بسیاری اتفاق می‌افتد.

معجزه‌ی معمولی:
در سکوتِ شب
پارسِ سگ‌های نامرئی.

یکی از معجزه‌های بی‌شمار:
ابری لطیف و کوچکی‌ست
اما می‌تواند ماهِ بزرگ و سنگین را بپوشاند.

چند معجزه در یک معجزه:
تصویرِ درختِ توسکا بر آب
و این که در تصویر   چپ و راستش معکوس شده
و این که آنجا تاجِ درخت رو به پایین می‌روید
و این که هیچ به تهِ آب نمی‌رسد
با این که عمقِ کمی دارد.

معجزه‌ی روزمره:
بادِ نسبتاً ملایم
به هنگام توفان، تندباد.

معجزه‌ی دم‌ِ دستیِ یک:
گاوها گاوند.

دومی دستکمی از آن ندارد:
همین باغ   نه باغی دیگر
روییده از همین هسته و دانه، نه هسته و دانه‌ای دیگر.

معجزه‌ای بدون فراک و کلاه سیلندری:
فوران کبوترهای سفید
معجزه، چون چیز دیگری نمی‌توان به آن گفت:
امروز آفتاب ساعت سه و چهارده دقیقه طلوع کرده
و ساعت بیست و یک دقیقه غروب خواهد کرد.

معجزه‌ای که آنگونه که باید   متعجبمان نمی‌کند:
تعداد انگشتان یک دست   در واقع کمتر از شش
اما در عوض بیشتر از چهار.

معجزه‌ای که کافی‌ست دوروبرت را نگاه کنی:
دنیای همه‌جا حاضر.

معجزه‌ی اضافی، همان‌طور که همه چیز فوق اضافی‌ست:
چیزی که به اندیشه درنمی‌آید
به اندیشه در می‌آید.

(ویسواوا شیمبورسکا / از این کتاب)

 

WEST GERMANY. 1962. West Berlin. The Berlin wall. / Henri Cartier-Bresson

انطباق

با نزدیکانه‌ترین رازگویی‌ها همیشه محدودیت‌هایی است که از شرم بیجا، یا ظرافت، یا ترحم است. نزد دیگری یا خودت به ورطه‌هایی، منجلاب‌هایی بر‌می‌خوری که از پیش رفتن بازت می‌دارند؛ گو اینکه این را هم می‌دانی که اگر پیش بروی آن یکی درکت نمی‌کند؛ بیان دقیق آنچه بخواهی دشوار است و از همین روست که به‌ندرت می‌توان با کسی به‌کمال یکی شد.

(تربیت احساسات / گوستاو فلوبر / ترجمه: مهدی سحابی)

 

RUSSIA. Altai Territory. Villagers collecting scrap from a crashed spacecraft, surrounded by thousands of white butterflies. / Jonas Bendiksen