تساهل و تسامح

بحران سینمای ایران به‌علت تعریف‌نشدگی سینما در فرهنگ ایران یا ایران اسلامی است. سینما به مثابه هنر عصر مدرن یا هنر مدرنیته با فرهنگی مبتنی بر ارزش‌های دیرپای کهن، عرف، مذهب و نوع اندیشه‌ی ایرانی در تضاد است. سینما اتومبیل نیست که ما واردش کردیم و دچار ترافیک شدیم چون فرهنگ ترافیک را وارد نکردیم یا تلویزیون یا موبایل. سینما هنر عیان‌کردن، بیرون‌ریختن، عینیت‌بخشیدن، ابژکتیوکردن است و فرهنگ و ارزش‌های کهن جامعه‌ی ایران برعکس، عرصه‌ی ذهنی‌کردن و سوبژکتیوکردن است و این دو در تضادند. از ابتدا هم بوده‌اند. از همان ابتدای ورود سینما به ایران، این پدیده هم مثل اتومبیل، تلفن و خیلی دیگر از ابزار عصر مدرن به‌شکل واردات، وارد ایران شد و نه به‌عنوان وسیله‌ی تفریح و سرگرمی طبقه‌ی متوسط و پایین که به‌عنوان وسیله‌ی سرگرمی دربار و از همان ابتدا، چون از دربار آمد، موردپسند عوام و مردم نبود و باز از همان ابتدا در تضاد و تقابل با آیین‌ها، مذهب، شرع و عرف. همین تعریف‌نشدن، پذیرفته‌نشدن، سرگرمی‌بودن، ضدیت با شئون فرهنگی جامعه، درست تعریف، فهمیده و ضروری نشد. بحران از همان ابتدا آغاز شد و ادامه یافت و در تمام طول این هشتاد و اندی سال با تساهل و تسامح با آن روبه‌رو شدند اما اکنون، سرانجام، این تضاد روی اصلی خود را نشان داد.
فرهنگ ایرانی با نقد، با بیرون‌ریختن، با نمایش مشکلات عاطفی، فردی، اجتماعی مسأله‌ی اساسی دارد. ما ایرانی‌ها اساساً و از نظر فرهنگی درون‌ریز هستیم و سینما بیرون‌ریز. همان مسأله‌ی اندرونی و بیرونی‌ست. راه حل ندارد.
... اساساً پیدایش واژه‌هایی مثل سینمای معناگرا، فاخر، سینمای ارزشی و از این قبیل کوشش سیاست‌گذاران و علاقه‌مندان سینما به یافتن راه‌حلی برای تداوم سینما، گذر از موانع، آشتی دادن مدرنیسم و سنت است. کوششی که هشتاد سال است ادامه دارد. سینمای موسوم به فیلمفارسی هم در پی همین آشتی بود. سینمای معناگرا هم در پی همین آشتی‌ست. فاخر هم همین‌طور. اما...
اما بحران جای دیگری است. بقا و تداوم سینما در ایران با بحران روبه‌رو خواهد بود گریزی از آن نیست. راه‌حل هم ندارد. راه‌حل‌ها مقطعی و موقتی‌اند و راه‌حل اساسی وجود ندارد. بحران همیشه با این سینما، همان‌طور که با موسیقی و بسیاری دیگر از شئون فرهنگی، همراه خواهد بود. این بحران، بحرانِ موجبیت است.
(امید روحانی / از مقاله‌ی "بحران موجبیّت" / فصل‌نامه‌ی سینما و ادبیات / پاییز 1391 - شماره‌ی 34)



photo: Bruno Barbey

هیسس! فیلمو نگا کن...

 آخرِ بهار (late spring) این‌گونه پایان می‌گیرد: پیرمرد وارد خانه می‌شود. تنها. دختری (نوریکو) که به مانند همسر از او مراقبت می‌کرد اینک به اصرارِ خودِ پیرمرد ازدواج کرده و او دیگر دخترش را در خانه نمی‌بیند. سیبی را به دست گرفته شروع به پوست کندن آن می‌کند. خم می‌شود با چهره‌ای که در آن غم و رنجِ تنهایی موج می‌زند؛ کات و نمایی از دریا در تاریک روشن غروب.

جدال درونی نوریکو در چهره‌ی او کاملاً نمایان است. چه هنگامی که در حال گریه، با لبخندی به پیرمرد می‌گوید که از بودن در کنار او بیشتر از زناشویی خوشحال است و چه زمانی که لباس عروس به‌ تن کرده و در حال خنده، اشک در چشمانش حلقه زده‌است و به پیرمرد قول می‌دهد که نگران او نباشد... به هر روی تمام هنرِ اُزو در نشان دادن همین پستی و بلندی‌های زندگی بر پایه‌ی ملودرام‌هایی با محوریت روابط خانوادگی‌ست که البته به زبان سینمایی خاصِ او بیان می‌شود.

ای خنده‌ی نیلوفری، در گریه‌ام می‌آوری
بر گریه می‌خندی و من، در گریه می‌خندانمت1...


Setsuko Hara in Late Spring - director: Yasujiro Ozu

1- شعر از ه الف سایه

The Kid with a bike

پسربچه با یک دوچرخه از آن دست فیلم‌های خطی است که بسیار ساده و بدون هیچ روایت اضافه یا حاشیه‌ای پیش می‌رود. سیریل (پسربچه) در ابتدا تنها به‌دنبال دو چیز است، پدر و دوچرخه‌اش. پدرش او را ترک گفته و حتی دوچرخه‌ی او را فروخته است. پسربچه به علت این شوک بسیار پرخاش می‌کند و  هنگامی که در حال فرار از ساختمانی‌ست که در آن با پدرش زندگی می‌کرده، با سامانتا (زن آرایشگر) آشنا می‌شود. سامانتا دوچرخه را برای سیریل بازپس می‌گیرد و عهده‌دار سرپرستی سیریل می‌شود. او ترتیب ملاقات سیریل و پدرش را که اینک در رستورانی مشغول به کار است می‌دهد. سیریلِ بی‌قرار، تنها پس از آنکه از زبان خود پدر می‌شنود که دیگر به ‌آنجا نیاید، به این باور می‌رسد که پدرش او را رها کرده ‌است. از همین جا تازه مشکلات جدیدی که همه‌ی آنها ریشه در کم‌محبتی اطرافیان دارد برای سیریل اتفاق می‌افتد. اما سامانتا همچون فرشته‌ای نگهبان تا پایان در کنار سیریل باقی می‌ماند... انتقاد سخت برادران داردن به محیط پیرامونی پسربچه و تأثیر آن در رفتارهای او به‌درستی نقش اطرافیان را در بازپروری کودکان آسیب‌دیده پر رنگ می‌کند. باید توجه داشت که جوان موادفروشی که در تلاش است سیریل را به گروه خود ملحق کند و مرد بورژوایی که بعد از سنگ‌اندازیِ پسرش به سیریل در فکر ساختن دورغ است، عواملی هستند که موجب بازتولید ناهنجاری در همان چرخه‌ی معیوب می‌شوند. در واقع سیریل و دوچرخه‌اش دائماً بین سامانتا (به‌سانِ مادرِ نداشته) و اطرافیانی که خود آنها نیز قربانی نامناسبات اجتماعی هستنتد، در نوسانند...        


The Kid with a bike - directors: Jean-Pierre Dardenne / Luc Dardenne

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: بعضی چیزها احتمالش خیلی خیلی کم است، مثلاً فرض کنید صبح از خواب بیدار شده‌اید و آماده‌ی رفتن به دانشگاه هستید. از در ورودی که خارج میشوید ناگهان پنگوئنی را می‌بینید که از کنار شما قدمزنان رد می‌شود و حتی لبخندی را هم حواله‌ی چهره‌ی متعجب شما می‌نماید. خب امکان رخ دادن آن، بسیار ضعیف است اما غیر ممکن نیست. شاید فقط یکی دو بار در زندگی آدم اتفاق بیافتد که به صورت تصادفی و بدون هیچ آشنایی قبلی، با فردی همصحبت شوی که هر چه پیش می‌روی بیشتر به رئالیسم جادویی اعتقاد پیدا می‌کنی؛ درست مانند صحنه‌ای که رمدیوس خوشگله را باد با خود می‌بَرَد...  به قول حافظ "از هر طرف که رفتم، جز حیرتم نیفزود". باید در این روزهای پایانیِ سالِ پر از  تلاطم نود و یک این اتفاقات را به فال نیک گرفت چرا که بدون شک بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند... فینیتو

پی‌دانلود: Dmitri Shostakovich - Piano Concerto No. 2 / 2nd movement

Tracy's face

در فیلم منهتن برداشتی است که در آن وودی آلن در حالی که روی تخت دراز کشیده، جملاتی را درباره مردم منهتن (نیویورک) به زبان می‌آورد و آنها را ضبط می‌کند:

An idea for a short story about, um, people in Manhattan... who are constantly creating these real, unnecessary, neurotic problems for themselves cos it keeps them from dealing with more unsolvable, terrifying problems about... the universe.

این عبارات دقیقاً امروز نیز درباره‌ی دور و بری‌های ما صدق می‌کند. در واقع ایجاد انواع و اقسام رابطه‌ها با اشکال گوناگون نه برای 'قرار' که برای 'فرار' از مشکلات وحشتناک فعلی‌ست... در واقع به قول وودی با آفریدنِ مداومِ مسائلِ غیرضروری و روان‌کاه، به‌نوعی مسائل بزرگتر را فراموش می‌کنند (خُب به هر حال اینم یه جور سبکِ زندگیه!)... البته از طنز به‌کار رفته در کلمه‌ی universe نیز نباید غافل شد. وقتی می‌گن طرف نوشته‌هاش اثرانگشت داره یعنی همین...

در ادامه‌ی همین جملات او سوالی را مطرح می‌کند که واقعاً چرا زندگی ارزش زیستن را دارد: او بعد از برشمردن  افرادی نظیر گروچو مارکس (یکی از سه برادر مارکس)، مارلون براندو، فرانک سیناترا، فیلم‌های سوئدی (فیلم‌های برگمان)، موومان دوم سمفونی ژوپیتر (اثر موتسارت)، سیب‌ها و گلابی‌های سزان، کتاب تربیت احساسات (اثر فلوبر) و... به عنوان دلایلی برای زیستن، در نهایت می‌گوید: Tracy's face... فکر می‌کنم اگر این سوال را هر کسی از خودش بپرسد، پس از لیست کوتاه یا بلندی از علاقه‌مندی‌ها، در نهایت باز از یک صورت دوست‌داشتنی1 نام می‌برد. فینیتو. 


Manhattan - director: Woody Allen
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌دانلود: W.A. Mozart / Symphony No. 41 (Jupiter) / 2nd movement
1- این صورت لزوماً صورت معشوق (به معنای خاص) یا چیزهایی شبیه به آن نیست؛ شاید یک کودک، یک قدیس و...

فوکسِ قرنِ پانزدهم

داریل ف. زانوک، مدیر کمپانی فوکس قرن بیستم، فیلم‌های رنوار را دیده بود و تحسین می‌کرد، به‌طوری که روزی گفت:" رنوار مملو از استعداد است، اما یکی از ما نیست." زانوک با رنوار برای ساختن دو فیلم قرارداد امضا کرد. اولین فیلم او مرداب نوشته‌ی دادلی نیکولز با شرکت دانا آندروز، آن باکستر و والتر هیوستن بود. ابتدا قرار بود این فیلمنامه را فریتز لانگ، فیلمساز مؤلف و مهاجر آلمانی، کارگردانی کند، اما استودیو به علت علاقه‌ی رنوار، آن را در اختیار او گذاشت. از آنجا که داستان در مرداب‌های ایالت جورجیا اتفاق می‌افتاد، رنوار سخت خوشحال بود که فیلم را در محل‌های واقعی خواهد ساخت و خاطره‌ی [فیلم] تونی بار دیگر زنده خواهد شد، چون معتقد بود: "منظره‌ی زندگی حقیقی هزار بار قوی‌تر از بیشترین اغوای خلاقیت‌های تخیّل ماست." اما سخت در اشتباه بود، چون به او گفته شد همه چیز باید در استودیو فیلم‌برداری شود. تا اینکه زانوک اجازه داد فقط دانا آندروز و سگش و رنوار به اتفاق گروهی کوچک به جورجیا بروند. در این سفر کوتاه، پنج دقیقه از طول هشتاد و شش دقیقه‌ی فیلم که فصل‌های خارجی است در محل، فیلم‌برداری شد و شاید به جرأت بتوان گفت بهترین فصل فیلم است.
زانوک با تمام احترامی که برای رنوار قائل بود، در پایان فیلم‌برداری با توافق رنوار قرارداد او را لغو کرد چون مرداب هم از نظر تجاری ناموفق بود و هم از نظر هُنری. رنوار هم به هنگام ترک کمپانی قرن بیستم جمله‌ی معروف خود را بیان کرد: "خداحافظ فوکسِ قرنِ پانزدهم."

(آزادی و عشق در سینما / بهمن مقصودلو)


Jean RENOIR Directing Elena and Her Men - photo: Rene Burri
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت: چند هفته‌ای است که به برکت حضور سبزپوشانِ مجری قانون در بالای پشت‌بام، سعادت بهره‌مندی از برنامه‌های سطح بالای صدا و سیما را پیدا کرده‌ام! اما در این مجموعه که مانند صندوق گوجه‌های آخرِ وقتِ میوه‌فروشیِ سبزه‌واری‌های سر خیابان است، گاه گوجه‌های سالم و قرمز نیز یافت می‌شود. شبکه‌ی مستند برنامه‌ای در آخرین ساعات روز جمعه پخش می‌کند به نام "آن‌سو"، که  انصافاً در آن فیلم‌های مستند بسیار خوبی به نمایش در‌می‌آید. آخرین آن همین دیشب به رابرت کاپا (بنیان‌گذار بنگاه عکاسی مگنوم) اختصاص داشت که عنوان اصلی آن "رابرت کاپا: در عشق و جنگ" بود که احتمالاً به صلاح‌دید ناظرانِ پخش و جلوگیری از انحراف امّتِ اسلام به "عکاس جنگ" تغیر یافته بود. به هر روی حتی با وجود 10 دقیقه سانسور هنوز فیلمی بود دیدنی. پس "آن‌سو" را از دست ندهید، جمعه‌ها ساعت 22.

باغبان

- توکا، تو اهل سینما هستی؟
- آورررره، من عاشق سینما هستم!
- چه خوب! من یه فیلم عالی دارم از یه فیلمساز اتریشی که چندتا جایزه تو جشنواره کن گرفته، شنبه شب بیاین پیش ما منم پیتزا درست می‌کنم با هم بخوریم و فیلم ببینیم.
- به به، چه پیشنهاد خوشمزه‌ای... ببینم، فیلمش اکشنه؟
- اکشن؟! نه، درباره یه خونواده‌ی بورژوا است که تو یه روستا زندگی میکنن در سالهای منتهی به سلطه‌ی فاشیسم بر اروپا و...
- یعنی فیلمش جنگیه؟
- نه بابا... تو فیلم جنگی دوست داری؟
- نه، فیلم جنگی که اصلاً دوست ندارم اما عاشق فیلم‌های اکشن، علمی تخیلی و هندی هستم.
- شوخی می‌کنی؟ تو فیلم هندی نگاه می‌کنی؟
- خب راستش رو بخوای تا حالا برای دیدن یه فیلم هندی به سینما نرفتم اما هر ده باری که "باغبان" از تلویزیون پخش شده تماشا کردم و هر ده بار وقتی بچه‌های نمک‌نشناس ثروت پدر و مادرشون رو تقسیم میکنن و اونا رو بیرون میندازن گریه کردم... تازه، فقط این که نیست، فکر کن که چقدر یک فیلم هندی کامله، هم صحنه‌های اکشن داره، هم رقص و آواز داره، هم خنده داره، هم گریه داره، هم پیام اخلاقی داره، هم پیام خانوادگی داره، هم نتیجه‌گیری اخلاقی داره و از همه مهمتر انقدر طولانیه که وقتی یک ساعتش رو حذف می‌کنن بازم دو ساعت کامل برای دیدن باقی می‌مونه...
- ...
                                                         ***
خوب می‌دانم که بعضی علایق را نباید با صدای بلند جار زد اما هربار این اشتباه را تکرار می‌کنم. دوست جدیدم را بیشتر از آنی که باید متعجب کرده بودم و حالا می‌خواست ثابت کند آدمی مثل من که به ادبیات مدرن، تئاتر مدرن، موسیقی مدرن، نقاشی مدرن، مجسمه‌سازی مدرن، معماری مدرن، برده‌داری مدرن، دندانپزشکی مدرن و هرچیز مدرن دیگری علاقه دارد نمی‌تواند و نباید در مقوله‌ی فیلم و سینما چنین سلیقه‌ی عقب مانده‌ای داشته باشد چون سینما ترکیبی از تمام هنرها است و بهترین وسیله برای انتقال یک پیام انسانی و...
پاسخ قانع کننده‌ای نداشتم جز این‌که اعتراف کنم ضمن ادای احترام به سینماگران هنرمند و قبول ارزش‌های هنری سینما نمی‌توانم بفهمم آدمی که به نمایش و هنر علاقه دارد چرا باید بجای تئاتر دنبال سینما برود؟... بحث به درازا می‌کشد و آخرالامر دوست جدید من به این نتیجه‌ی ساده می‌رسد که باید خودم را به روانکاو نشان بدهم.

( از وبلاگ توکا نیستانی)


photo: Noorullah Shirzada  (AFP / Getty Images)

فقط یه ماه

گوش کن
هر ساعت 3600 ثانیه ست
میشه روزی حدود 100,000 ثانیه
توی کل یه زندگیه معمولی، میشه 250 بیلیون ثانیه؛
ولی ما فقط یه ماه با هم بودیم،
اگه حساب کتاب کنیم من حدود چند میلیون ثانیه بیشتر باهات نبودم
اینو از 250 بیلیون کم کنی، خِیلیش می مونه؛
مدت زیادی نگذشته، برای همین تعجب نمی‌کنم که چیزی... دربارَت نمی‌دونم...

(از فیلم پی‌یروی دیوانه اثر ژان لوک گُدار)


 Pierrot le fou - director: Jean-Luc Godard

To be or not to be

1soliloquy مشهور هملت. شکسپیر در این چند خط چنان آتشی به پا می‌کند که تا قرن‌ها جزء میراث بشری باقی خواهد ماند...

بودن یا نبودن، مسئله این است:

آیا شایسته‌تر آن است که ضربه‌­های روزگار نامساعد را تحمل کنیم یا سلاحِ نبرد به‌دست بگیریم و در مبارزه‌ای مرگبار با دریای مصائب، آن‌ها را از میان برداریم.
مردن، خفتن؛
خفتن و شاید خواب دیدن؛

آه مانع همین جاست. در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم، در آن خوابِ مرگ، شاید رؤیاهای ناگواری ببینیم. ترس از همین رؤیاهاست که عمر مصیبت بار را، اینقدر طولانی می‌کند. زیرا اگر شخص یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می­تواند خود را آسوده کند، کیست که در برابر لطمه‌­ها و خفّت‌­های زمانه، ظلمِ ظالم، تفرعنِ متکبر، دردهای عشقِ شکست‌خورده و تحقیرهایی که لایقانِ صبور از دست نالایقان می‌­بینند، تن به تحمل در دهد.

آری تفکر و تعقل، ما همه را ترسو می‌کند، و عزم و اراده هر زمان که با افکار احتیاط آمیز همراه شود، رنگ می‌بازد و صلابت خود را از دست می‌دهد، خیالات بسیار بلند به ملاحظه‌ی همین مراتب، از سیر و جریان طبیعی خود باز می‌مانند و به مرحله عمل نمی­‌رسند.

خاموش.

(هملت - پردهی سوم، صحنهی اول)


I. Smoktunovsky in Hamlet (1964) - director: G. Kozintsev

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1- soliloquy کلمه ای لاتین است به معنای "گفتگو با خود". در این مورد شخصیت مورد نظر (در اینجا هملت)، عقاید و احساسات خود را برای خودش (و البته تماشاچیان) بازگو می کند. حال آنکه در monologue دیگر ِشخصیت ها نیز حضور دارند که "گفتگو با خود" نیست بلکه تک گویی معنا می دهد.

A soliloquy (from Latin: "talking by oneself") is a device often used in drama whereby a character speaks to himself or herself, relating his or her thoughts and feelings, thereby also sharing them with the audience. Other characters however are not aware of what is being said. A soliloquy is distinct from a monologue: a monologue is a speech where one character addresses other characters

پی نوشت: این قطعه از روی دوبله ی فارسی فیلم هملت (که بسیار به یاد ماندنی ست) نسخه ی روسی به کارگردانی گریگوری کوزینتسف (1964)، پیاده شده است. 

پی دانلود: موسیقی جاودانه‌ی انیو موریکونه بر روی نسخهی نه‌چندان جاودان (هالیوودی) هملت.

ادامه نوشته

مرد سوم

تجربه ی دیدن مرد سوم توی سینما واقعا عالی بود. داستان اینطور شروع می شود که هالی برای دیدن دوستش هری به وین آمده است. زمان فیلم در سال های اولیه بعد از جنگ جهانی دوم می گذرد. هالی بعد از رسیدن به خانه ی هری درمی یابد که هری  به تازگی مرده و راهی مراسم خاکسپاری می شود. در آنجا معشوق هری، آنا، را می بیند و به خاطر تناقض گویی اطرافیان، تلاش می کند که پرده از راز مرگ هری بردارد. در این کش و قوس عاشق آنا می شود و درمی یابد که هری زنده است و در کار قاچاق پنی سیلین افتاده...

فیلم علاوه بر داستان جذاب، انسان را با پرسش های بسیاری درباره ی اخلاق، تعهد و ... رو به رو می کند. هنگامی که هالی از هری می پرسد که چه احساسی نسبت به قربانیان خود (که اکثرا کودکان هستند) دارد، هری به او می گوید: (در حالی که از بالای چرخ و فلک عظیم وین به پایین نگاه می کند)

You know, I don't ever feel comfortable on these sort of things. Victims?  Don't be
melodramatic.  Look down there.  Would you feel any pity if one of those dots stopped moving
forever?  If I offered you 20,000 pounds for every dot that stopped moving, would you really, old
man, tell me to keep my money?  Or would you calculate how many dots you could afford to
spare?  Free of income tax, old man.  Free of income tax.  It's the only way to save money
nowadays.

آری او انسان ها را به صورت نقطه هایی می بیند که در ازای 20000 پوند می توان آنها را از حرکت باز داشت. در پایان این گفتگو هری سیستم دیکتاتوری خاندان بورجیا1 در ایتالیا را که منجر به پیدایش لئوناردو و میکل آنژ شد و پایه های رنسانس را به وجود آورد به سیستم دموکراسی سوئیس که تنها باعث پیدایش ساعت کوکو شد ترجیح می دهد:

Remember what the fellow said. In Italy, for thirty years under the Borgias they had warfare, terror, murder, bloodshed, but they produced Michelangelo, Leonardo da Vinci and the Renaissance. In Switzerland they had brotherly love. They had five hundred years of democracy and peace, and what did that produce? The cuckoo clock. So long. Holly.

در پایان هری توسط هالی کشته می شود، هالی که هنوز دل در در گرو آنا دارد بعد از مراسم تدفین دوم (و این بار واقعی) منتظر آنا می ایستد ولی آنا خیلی بی تفاوت از کنار او عبور می کند(عکس اول) تا یکی از زیباترین پایان های سینمای کلاسیک رقم بخورد.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1- خاندان اشرافی اسپانیایی تبار ایتالیا در سده 14-16 میلادی، از جمله:

سزار بورجیا: پسر نامشروع پاپ الکساندر ششم که به تبه‌کاری و در عین حال حمایت از هنر و ادبیات شهرت دارد.

لوکرس بورجیا: دختر نامشروع پاپ الکسانرد ششم و خواهر سزار که در زیبایی و به خاطر حمایت از هنرمندان شهرت داشت و بسیاری او را همدست تبه‌کاری‌های برادرش میدانستند.

پیدانلود: تم آشنای فیلم مرد سوم

The Sea Inside

رُزا و جولیا هر دو در زندگی رامون حضور دارند اما در دو جهت متفاوت. رزا در نزدیکی محل اقامت رامون زندگی می کند و سعی دارد رامون را به ادامه زندگی امیدوار کند. جولیا اما در سمَت وکیل رامون است و تمام تلاش خود را برای بدست آوردن حق اوتانازی (مرگ ترحم آمیز) برای رامون به کار می بندد. رامون سی سال پیش بر اثر شیرجه دچار ضایعه ی نخاعی شده است و در تمام این مدت برای بدست آوردن حق اوتانازی تلاش می کند. در این میان رامون دلباخته ی جولیا می شود...
فیلم دریای درون سرشار از دیالوگ ها و تصاویری است که همگی به نوعی تقابل زندگی و مرگ و البته اصالت زندگی را نمایش می دهند. بازی خاویر باردم در نقش رامون خیره کننده است. این فیلم به عنوان بهترین فیلم خارجی در اسکار 2005 شناخته شد. در پایان فیلم در حالیکه رامون به خواسته اش می رسد، اشعار زیر را با صدای او می شنویم:

Out to sea.
Out to sea,
and in the weightlessness of the deep
where dreams come true,
two souls unite to fulfill a single wish.
Your gaze and mine, over and over like an echo,
repeating silently: "Deeper, and deeper,"
beyond everything that is flesh and blood.
But I always awaken and I always wish for death,
my lips forever entangled in your hair
در بی‌کران دریا
دور از ساحل
و در بی‌وزنی آب‌های آزاد
آنجایی که رویاها به حقیقت می‌رسند
دو روح، برای رسیدن به یک تمنا، به هم می‌پیوندند
نگاه تو و من
همچون انعکاسِ صدا
بی هیچ حرفی، همه جا تکرار می کنند:
"ژرف تر، ژرف تر" ،فراسوی هر آنچه از تن و خون است.
اما من همیشه از خواب می‌پَرم، و آرزوی مرگ می‌کنم
در حالیکه لب‌هایم تا ابد در میان گیسوان تو نشسته است.
 



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: ترجمه از نویسنده‌ی وبلاگ است.