famished

تو به فکرِ جنگلِ آهن و آسمون‌خراش
من به فکرِ یه اتاق اندازه‌ی تو واسه خواب
تنِ من خاکِ منه، ساقه‌ی گندم تنِ تو
تنِ ما، تشنه‌ترین تشنه‌ی یک قطره‌ی آب

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی می‌کارم مال تو *




photo: Frank Augstein

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* بخشی از ترانه‌ی بوی گندم

پی‌نوشت: یک خواب سورئال- خواب دیدم که توی ایستگاه مترو بودم. نه از این متروهایی که همگی هر روز سوار می‌شویم. اصلاً متروهایی که من در خواب می‌بینم فکر نکنم هیچ جای دنیا ما به ازای خارجی داشته باشد. آره، جمعیت زیادی توی ایستگاه حضور داشت و بر اثر فشار جمعیت من یکهو افتادم اون وسط، نزدیک ریل مترو. انصافاً خیلی ترسیده بودم. هی با خودم می‌گفتم که نکنه الان قطار سر برسه و من رو به [...] بده. در همین حِیث و بیث که داشتم فریاد می‌زدم که آهای یکی منو نجات بده، کمک... (و جالب اینجا بود که هیچ کدام از حاضرین در ایستگاه هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دادند و جالب‌تر اینکه رو به روی من چند تا از دوستای نامرد دبیرستانیم نشسته بودند و داشتند درباره‌ی یک موضوع مزخرف حرف می‌زدند.) بعد از گذشتن مدت زمان کوتاهی،اتفاق خیلی عجیبی افتاد. یک وانت نیسان از مسیر قطارها نمایان شد و من داشتم هی به اون علامت می‌دادم که لامصب من این وسطم نیای روی ما یک‌وقت!  ولی نه، اون در نقش فرشته‌ی نجات بود؛ جلوی من که رسید، زد روی ترمز و یک آقای قوی (چیزی در مایه‌ی حضرت موسی) به نزدیکم آمد و منو بلند کرد گذاشت بالای سکو و بعد از این عمل انسان‌دوستانه از همون مسیری که آمده بود، برگشت... خواب من همین‌جا تموم شد.
بدینوسیله از تمام رانندگان نیسانی که در سراسر کائنات، باعث نجات جان هم‌نوعان خود می‌شوند، تشکر به‌عمل می‌آید.

از جمله‌ی رفتگان این راه دراز...*

در یکی از صحنه‌های این فیلم، پیرمردی آیاتی از کتاب مقدس را برای بچه‌ای قرائت می‌کند که به نظر من زیباترین بخش تورات است و حتی گیراتر از غزل غزل‌های سلیمان. این قطعه در سِفر حکمت** (باب دوم، بندهای اول تا هفتم) نقل شده و در برخی از نسخه‌ها آن را حذف کرده‌اند. راوی متن، این عبارات تکان‌دهنده را از زبان کافران روایت می‌کند، وگرنه چنین سخنانی در کتاب مقدس قابل ذکر نبود. اما کافی است که خواننده اولین جمله‌ی متن را بردارد، تا به قدرت و شیوایی این کلمات پی ببرد:

(گناهکارن در غرقاب گمراهی خویش با خود چنین می‌گفتند:)
زندگی ما کوتاه و رنج‌بار است. مرگِ آدمی را هیچ چاره‌ای نیست، و هیچ آدمی نیست که از گور باز آمده باشد. ما به تصادف زاده شدیم و بر ما چنان می‌رود که گویی هرگز در این جهان نبوده‌ایم، چرا که نفس ما تنها دود است و کلام ما چون برق جرقه‌ای که از قلبمان برمی‌خیزد.
چون اجل فرا رسد، جسم ما در دم به خاکستر بدل می‌شود و از روحمان جز شمیمی سبک باقی نمی‌ماند.
نام ما به‌زودی فراموش می‌شود و اعمال ما به سرعت از یاد‌ها می‌رود. حیات ما چون تکه ابری زیر پرتو آفتاب ذوب می‌شود و مانند مه در گرمای خورشید محو می‌گردد.
زندگی چون سایه‌ای گذراست و سرپیچی از فرمان اجل ناممکن است. هیچ آدمیزادی را از این تقدیر، مجالِ گریز نیست.
حال که چنین است، معاشران بیایید تا خوبی‌ها و زیبایی‌ها را پاس بداریم، از خرمی و جوانی کام بستانیم.
این دم گذرا را با می و عطرِ خوش‌گوار طی کنیم و عمر گرانبها را غنیمت بشماریم. بیایید تا گل برافشانیم، از آن پیشتر که خزانِ عمر بر باغ زندگانی ما تاخت آورد. هیچ‌کس را از بزم عیش و طربِ خویش بیرون نرانیم، چرا که تنها همین نوش‌خواری‌هاست که از ما به یاد می‌ماند، و بر ماست که از شادی‌ها به‌کمال کام بگیریم.

(با آخرین نفس‌هایم / لوئیس بونوئل / ترجمه: علی امینی نجفی)


photo: Stuart Franklin


* مطلع این رباعی خیام:
از جمله‌ی رفتگانِ اين راهِ دراز
باز آمده‌ای کو که به ما گويد باز
هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز
چیزی نگذاری که نمی آیی باز

** سِفر: واژه‌ای عربی به معنای کتاب بزرگ

کنگره‌ی صلح

هواپیماهایی بر عرشه فرود می‌آید، حامل صد دروغگو
شهر با دسته‌های گل به استقبالشان می‌آید.
همراه بوی نفت خام و عرق
و بادی وزان از صحراهای آسیا.

دروغگویان زیر نورافکن‌ها به پنجاه زبان می‌گویند:
ما با جنگ مخالفیم!
در سکوت به آنها حق می‌دهم:
آنها حقیقت را می‌گویند
اما چرا به پنجاه ساعت وقت نیاز دارند
برای بیان تنها یک جمله؟

وقتی می‌روند، گل‌ها پلاسیده‌اند
جا سیگاری‌ها، از ته‌سیگارهای هم‌رأی، لبالب‌اند،
ته‌سیگارهای بی‌هیجان
ته‌سیگارهای مهر نخورده
و صلح، در تفدان‌ها شناور است.

در ساختمانی سفید زیر نورافکن‌ها
در همان ساعت
راستگویان
حقیقت دیگری را اعلان می‌کنند: جنگ دارد در می‌گیرد!
دروغگویان کک‌شان هم نمی‌گزد.

در ساختمان سفید، گل‌ها تازه‌اند
تفدان‌ها گندزدایی شده‌اند
و جاسیگاری‌ها مثل بمب تمیزند.

جریانِ بادی از فراز شهر می‌گذرد
از دشت‌های آسیا
از بالای دار زنی صفیر می‌کشد
زنی که در راهِ زندگیِ خود می‌جنگد.

(هانس ماگنوس اِنتسنزبرگر / ترجمه: علی عبداللهی)

photo: Tim Hetherington


بلیت رایگان یا نیم‌بها

مشکل دیگر ما این است که بلیط سینماها برای ما بسیار گران است. آیا این امکان وجود دارد که هنرجویان انجمن از بلیط نیم‌بها یا رایگان استفاده کنند؟

چندی پیش پس از یک دوندگی در خیابان‌ها، تشنه‌ام شده بود. خواستم آب هویج بخرم، فروشنده گفت: "لیوانی 20 تومان"، من برگشتم و ترجیح دادم که از خوردن آب هویج منصرف شوم. اما خیلی توی فکر رفتم و نگران شدم، چون دیدم یک لیوان آب‌هویج قیمتش 20 تومان است ولی بلیط سینما 10 تومان. شما حساب کنید برای تهیه یک فیلم سینمایی باید چقدر دوندگی و ناراحتی را تحمل کرد و چه مجموعه‌ای باید به حرکت درآید تا این فیلم به نمایش درآید. من فکر می‌کنم الآن آن پولی که صرف خریدمخلفات سینما از جمله پول تاکسی و ساندویچ و غیره می‌شود، به مراتب گران‌تر از بلیط سینماست. به این دلیل که به نظر من، سینما اکنون ارزان‌ترین تفریح مردم ماست. نمی‌دانم تا به حال به این مراکزی که برای تفریح بچه‌ها وجود دارد رفته‌اید یا نه..؟ بچه‌ها را سه دقیقه روی چرخ و فلک می‌چرخانند و ده تومان می‌گیرند. من واقعاً فکر نمی‌کنم که هزینه‌ی سینما رفتن و فیلم دیدن، تحمیل زیادی بر زندگی شما باشد.

(گفت و شنود فخرالدین انوار، معاونت امور سینمایی وزارت ارشاد اسلامی، با فیلم‌سازان جوان / مجله‌ی فیلم شماره‌ی 41 - مهر ماه 1365)


Game faces -- Jim Davis / Boston Globe via Getty Images

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: اصلاً کاری به این قضیه نداریم که آقای انوار نیز (مانند سایر سردمداران حکومتی) پاسخ درست و سر راستی به سوال مطرح شده -که امکان استفاده از بلیط رایگان و نیم‌بها باشد- نمی‌دهد و به جای اینکه خیلی روشن بگوید "نه! نمی‌شود." از شاهد مثال‌های بی‌ربطی استفاده می‌کند و در آخر به جای مخاطب نتیجه می‌گیرد هزینه‌ی سینما زیاد نیست! شما پول‌هایتان را درست خرج نمی‌کنید... بگذریم، هدف از آوردن این متن تاریخی! آن بود که با همین استدلال آب‌هویجی نشان دهیم که چقدر وضعیت قیمت بلیط سینما به ضرر تماشاگران تغییر کرده است... قیمت آب‌هویج بستنی در نزدیکی سینما فلسطین 4000 تومان است (آقای مسئول آب‌هویج‌گیری گفت که بدون بستنی می‌شود 3000 تومان)، این در حالیست که قیمت بلیط سینما فلسطین 5000 تومان است (که البته اگر بخواهید به پردیس‌های با صدا و تصویر بهتر بروید باید 1000 تومان دیگر هم روی این مبلغ بگذارید). خب احتمالاً استاد انوار الآن خیلی مفتخر است که بلیط سینما، آب‌هویج را پشت سر گذاشته و طی این سی سال از نصف قیمت آن به دو برابر رسیده است و دیگر توی فکر نمی‌رود یا نگران نمی‌شود...

پی‌نوشت در پی‌نوشت: تازه فخرالدین انوار را در مقایسه با اراذلِ سال‌های اخیر، باید حلوا حلوا کرد... در پایان، نگارنده لازم می‌داند که بر پدر روزهای سه‌شنبه درود بفرستد.    

خلوت

گر به خلوت دیدَمی
او را به جایی سیر سیر
 بی‌رقیبَش دادَمی
من بوسه‌هایی سیر سیر

بس خطاها کرده‌ام دزدیده،
لیکن آرزوست
با لبِ تُرکِ خَطا*
روزی خطایی سیر سیر

یک به یک بیگانگان را
از میان بیرون کنید
تا کنارم گیرد آن دم
آشنایی سیر سیر

ای خوشا روزی
که بگشاید قبا را بند بند
تا کِشم او را برهنه
بی‌قبایی سیر سیر

(مولوی / غزلیات شمس)



Gustav Klimt - The Kiss

* خَطا یا خَتا: نام شهری‌ست از تُرکستان. زمین مُشک‌خیز منسوب به خوب‌رویان و شاهدان. در شاهنامه داریم:
همه مرزِ چین با خَطا و خُتَن / گرفتش ببازوی شمشیرزن .

هجده

از منظرِ یک ناقد بگویید که با فیلم‌های بد چه باید کرد؟

خب، نمی‌دانم. آن‌ها که بلدند، لابد می‌نویسند دیگر...

شما بلد نیستید؟

من دوست ندارم ...خودم با فیلم‌های بد همان کاری را می‌کنم که با آدم‌های بد:  سعی می‌کنم نادیده‌شان بگیرم، و حتا اسم کسانی را که به نظرم بدند را تا می‌شود به زبان نمی‌آورم تا بدی‌شان نزدیکم نیاید. گاهی بلدم و ممکن است شفاهی راجع‌به آدمی یا فیلمی خیلی حرف بزنم. حتماً همه‌ی ما این‌کار را بلدیم. لذّتِ بدگویی خودش لذّتِ بزرگی‌ست! گاهی خیلی هم هیستریک است و آدم لذّت می‌برد. امّا من چیزی، ارزشی، برای نوشتن قائلم که خودم هم دستم به نوشتنِ بدگویانه نمی‌رود. نمی‌توانم کسی را در نوشته‌ام دست بیندازم... ولی اگر بخواهم ندامتی را بگویم، مال دوره‌ای‌ست که به فیلم‌ها نمره می‌دادند و من هم یکی‌دوبار این‌کار را کردم و بعد به خودم قول دادم که دیگر از این کارها نکنم. یک‌بار که گفته بودند فیلم‌های سال را بنویسید، من به فیلمِ سولاریس داده بودم هجده. حواسم هم نبود. آدم در دفترِ یک مجلّه از این کارها زیاد می‌کند. بعد که مجلّه درآمد به خودم گفتم یعنی چی؟ دو نمره از تارکوفسکی کم کرده‌ای؟ چی‌کار کرده؟ بابتِ انضباط؟ خب، آره آن پلانش را دوست ندارم، ولی بعدش آن‌قدر خجالت کشیدم و زده شدم که دیگر نمی‌توانم همچه کاری بکنم. نمی‌توانم بد بنویسم. تنها نوشته‌ی منفی‌ام که کمی هم جدلی بوده، نوشته‌ای بود درباره‌ی این‌که چرا ادبیاتِ سینماییِ ایران‌ این‌قدر تُند و لمپنی شده. زمانِ اکرانِ فیلم وقتی همه خوابیم در جشنواره بود. حالا فکر می‌کنم آن نوشته هم خیلی به من نمی‌آید، به تصویری که خودم از خودم دارم نمی‌آید. البته نقدهای منفیِ زیادی را خوانده‌ام که هنوز بعضی نکات بامزه‌شان در یادم مانده و خیلی هم به‌شان خندیده‌ام. ولی یک‌چیزی را درست نمی‌فهمم؛ می‌شود با خواندن یک نقدِ منفی تفریح کرد، ولی با نوشتنِ نقدِ منفی قرار است چه‌کار کنم؟ قرار است کسی را قانع کنم که آن فیلم خوب نیست؟ که بدترین کارِ دنیاست در هر زمینه‌ای. مثلِ این است که یک‌نفر یکی را دوست دارد و تو بروی بهش بگویی نه، به این دلایل دوستش نداشته باش. می شود حرص خورد و غمگین شد اما برای همچه چیزی که نمی‌شود منطق آورد. ممکن است یک‌نفر با فیلمی ارتباطی برقرار کند و کُدهایی از فیلم بگیرد که تو اصلاً نمی‌فهمی یعنی چی. کسی را می‌بینی که با دیدنِ اپیزودِ آخرِ سریالِ لاست زارزار گریه می‌کند، و تو نمی‌فهمی این کُدهایی که از لاست می‌گیرد به کجای زندگی‌اش اشاره می‌کند. حالا من بیایم و بگویم اپیزودِ آخر این‌جوری‌ست و باید این‌جوری می‌بود؟ به چه دردش می‌خورد؟ او که دارد با این سریال معنی‌ای در زندگی‌اش پیدا می‌کند، لذّتی می‌برد یا مغموم می‌شود. حالا لاست را که خودم هم دوست دارم، اما حتا وقتی کسی از یک موسیقیِ مبتذل لذّت می‌برد، مگر می‌توانیم برویم به‌ش بگوییم خانم یا آقای راننده که دوست داری تمام شهر آهنگ مورد علاقه‌ات را بشنود به این دلایل این موسیقی خوب نیست؟ آن موسیقی برای زندگیِ آن آدم معنی دارد و چه‌خوب که، بالأخره، در این دنیا یک‌چیزی برای یک‌کسی معنی‌ای دارد. من این‌وسط چی‌کاره‌ام؟ من در نهایت شاید اگر در ماشین همان راننده باشم از او بخواهم صداش را کم کند، که البته معمولا درخواست پرخطری است و او با دل‌خوری دستگاه را خاموش می‌کند، و این اواخر فهمیده‌ام چرا: نه به این خاطر که به کارش دخالت کرده‌ای، نه، او فقط ناراحت است چون تا پیش از اعتراض تو فکر می‌کرده که دارد تو را در چیزی که دوست ‌دارد سهیم می‌کند، و حالا از این فاصله‌ای که از سلیقه‌اش گرفته‌ای رنجیده است...

(گفتگوی محسن آزرم با صفی یزدانیان / سرچشمه)



Chungking Express - director: Wong Kar-wai
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت: اگر حتی ذره‌ای به سینما علاقه دارید کتاب "ترجمه‌ی تنهایی" صفی یزدانیان را بخوانید. تاریخ نشر، سالِ 89 است و آن‌هایی که مثل من دغدغه‌ی اسکناس دارند با دیدن قیمت پشت جلد در مقابل صفحه‌آرایی شکیل و کیفیت بالای تصاویر، ذوق‌زده خواهند شد. خوب می‌داند برای چه می‌نویسد این مرد...

مرثیه

سیّاره‌ی مصلوبِ زمین را
اگر توانِ گفتن بود و
زبانِ طنز،
از بی‌حرمتی‌هامان نسبت به خویشتن
اکنون چنین می‌گفت:
"پدر، برای‌شان ببخشای‌،
خود نمی‌دانند چه می‌کنند."

و طُرفه آن‌که
خود می‌دانیم
چه می‌کنیم.

به زمانی که آخرین موجود زنده
به‌دلیل اعمال ما مرده است،
چه شاعرانه می‌بود اگر
زمین را توانِ گفتن بود
با صدایی که موج‌زنان
شاید از کفِ گراند کنیون برمی‌خاست،
می‌گفت:
"تمام شد."
آدمیان این‌جا را خوش نداشتند.

(کُرت وانه‌گات / ترجمه: علی‌اصغر بهرامی / سرچشمه)


photo: Ali Hashisho / Reuters

سرتاسرِ دشتِ خاوران، سنگی نیست

کز خون دل و دیده بر آن، رنگی نیست.

در هیچ دیار و هیچ فرسنگی نیست

کز دستِ غمت، نشسته، دلتنگی نیست.

(ابوسعید ابوالخیر)


Tokyo Monogatari - director: Yasujiro Ozu

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: زادروز من است امروز. در کل چون معتقدم وجود خوش‌تر از عدم است پس از اینکه الآن روی صندلی نشسته‌ام احساس رضایت دارم. از بد حادثه دهم شهریور روز بزرگداشت کشتار فاجعه‌بار سال 67 نیز است. دهه‌ی تاریک شصت...
به مناسبت تولد اینجانب و از آنجایی که نه لینک‌زن به سراغ ما خواهد آمد و نه هیچ سایت مشابهی (مثلاً لینک‌مرد)، اراده‌ی همایونی بر آن قرار گرفت که یک self-interview ترتیب دهیم تا دشمنان فکر نکنند که ما نمی‌توانیم. خوب هم می‌‌تانیم. عکسی که در پایان پست دیده می‌شود توسط مادر گرامی نگارنده در 11 فروردین 67 گرفته شده است.

+ سلام بابک، خوش اومدی. تا اینجا که 26 سال رو پشت سر گذروندی از روند کار راضی هستی؟
درود بابک جان. طبق محاسباتی که الان انجام دادم، من تا این لحظه حدود 227760 ساعت میشه که زندگیم شروع شده. حالا اگر در نظر بگیریم که یک‌سومش در خواب گذشته (که اتفاقاً بهترین قسمتش هم بوده)، پس 151840 ساعت میشه که بیدارم که از این مقدار فکر کنم دست‌بالا 200-300 ساعتش بهم خیلی خوش گذشته که تازه بخش قالب توجهی از اون، اختصاص به گل کوچیک و فوتبال سالنی داره. کلاً دنیا رو گند برداشته، ما هم داریم دست و پا می‌زنیم این وسط...
+ برنامت برای آینده چیه؟
ترکوندن ارتش ایالات متحده
+باز هم چپ زدی که!
خب باید بشینم ببینم می‌خوام برای PhD از کشور برم یا نه، تصمیم سختیه به خاطر شرایطی که من دارم. حالا ببینیم با اومدن حاج آقا کلیدساز وضعیت چطور میشه...
+ اگر بهت می‌گفتن دوباره انتخاب رشته کن، چی رو انتخاب می‌کردی؟
مهندسی ژنتیک یا ادبیات انگلیسی.
+ نظرت راجع به دخترها چیه؟
خداوند حفظشان کناد.
+ بهترین داستان، فیلم، قطعه‌ی موسیقی؟
داستان دو شهر چارلز دیکنز، فیلم ناگهان بالتازار، موسیقی هم موومان دوم پیانو کنسرتوی شماره‌ی 2 شوستاکوویچ
+ شخصیت مورد علاقه؟
وودی آلن.
+ تو مُوَحد هستی؟
نه!
+ کافر هستی؟
نه!
+ اگنوستیک؟
نه!
+ چی هستی پس تو؟
من بابک هستم.
+ به چه چیزی اعتقاد داری؟
 به شک اعتقاد دارم.
+ از چه چیزی خوشحال می‌شی؟
یکی اینکه وقتی توی پارک یه بچه‌ی کوچیک رو می‌بینم که تازه راه رفتن رو یاد گرفته و دیگری از خنده‌ی کسانی که دوستشون دارم.
+ شنیدم توی آخرین تست روانشناسی که دادی نتیجه این شده بود که لطفاً بیشتر عصبانی شوید!
آره اون مربوط به چند وقت پیش می‌شه. سابقاً بیشتر عصبانی می‌شدم مخصوصاً وقتی مامان چرخ راست پرایدو می‌انداخت توی جوب...
+ نظرت راجع‌به عشق چیه؟
اگه منظور عشق انسانی باشه، حالتیه که به انسان کمک می‌کنه تمرکزشو روی یه فرد به‌خصوص قرار بده، عیب‌هاشو نبینه، در حد افراطی دوسش داشته باشه و اصولاً معنای زندگیشو حتی برای مقطع کوتاهی در اون جستجو کنه. عشق یگانه راه حل گریز انسان از تنهایی، به معنای مطلق کلمه، است. یه تعریف علمی هم که از دکتر هُلاکویی شنیدم (که او نیز از فروید نقل کرده) اینه: "عشق، والایش میل جنسی است."
+ از تنهایی لذت می‌بری؟
در حالت کلی تنهایی رو به خیلی از جمع‌ها ترجیح می‌دم... شاید دلیلش اینه که تک فرزندم...
+ از چی بدت میاد؟
کله پاچه و ارتش ایالات متحده
+ از چی خوشت میاد؟
فیلم سیاه-سفید، رقص و قورمه سبزی
+ بیشتر گل می‌زنی یا پاس گل می‌دی؟
پاس گل می‌دم بیشتر...
+ یه خاطره بگو...
آره، ماه رمضون نمی‌دونم کدوم سالی بود با یه دوستی داشتیم راه می‌رفتیم. اون روزه بود و من آنچنان براش منبر رفتم که طرف روزشو شکست. بعدشم رفتیم پارک ملت و کلی تنقلات گرفتیم و وسط پارک شروع کردیم به خوردن به جای ناهار. هنوز که بهش فکر می‌کنم می‌بینم چه کار ناجوری بود! اگر می‌گرفتنمون دهنمون حقیقتاً سرویس بود! بدون داشتن هیچگونه نسبتی روزه‌خوری می‌کردیم... احتمالاً مجازاتش تو اسلام قرار گرفتن در گونی و سقوط آزاد از ارتفاع باشه!
+ توی عکسی که از دوران خوشیت گذاشتی داری به چی نگاه می‌کنی؟
نمی‌دونم. احتمالاً یکی داره اون پشت بستنی می‌خوره و به من نمی‌ده!
+ حرف آخر...
3R رو فراموش نکنین. (Reduce - Reuse - Recycle)... خوش گذشت. مرسی.


خاخام

برادرم مرا کتک می‌زند. خواهرم، برادرم را کتک می‌زند. پدرم، خواهرم و برادرم و من را کتک می‌زند. مادرم، پدرم و خواهرم و من و برادرم را کتک می‌زند. همسایه‌ها خانواده‌ی ما را کتک می‌زنند. مردمی که پایین تر از ساختمان ما هستند، همسایه‌ها و خانواده‌ی ما را کتک می‌زنند.
دوازده ساله هستم. وارد یک کنیسه می‌شوم. از خاخام، معنای زندگی را می‌پرسم. او معنای زندگی را به من می‌گوید، اما او آنرا به زبان عبری به من می‌گوید. من عبری نمی‌فهمم. سپس او می‌خواهد برای دروس عبری، مرا 600 دلار پیاده کند...

(زلیگ / وودی آلن)


Zelig -- director: Woody Alen (1983)

13

در تذکرة‌الاولیاء از قول حلّاج چنین آمده: "ما را با او سِرّی است که جز بر سرِ دار نمی‌توان گفت". این عبارتی است متشکل از سیزده واژه، که چون معنایش را در زمینه‌ی روایی متن قرار دهیم به نمونه‌ای عالی از ایجازِ بیان برمی‌خوریم: حلّاج به اشارتِ انگشت در دیوارِ زندان رخنه‌ای ایجاد کرد، و زندانیان را گفت بروید، و چون از او پرسیدند که آیا تو با ما می‌آیی یا نه؟ عبارت بالا را بر زبان آورد. این عبارت بیان تصویر حلّاج از آزادی، و حتی آزادیِ بندیان و زندانیان گناهکار بود. خودِ او اماّ آزاد نبود، اسیر رازی بود که با مرگ پیوند داشت. او مرگ را می‌طلبید، چون مرگی بر سر دار بود، و سِرّش آنجا هم گفته می‌شد و هم به بیانی نمی‌آمد. این قدرتِ بیانِ معناهای تودرتو و باطنی، فقط در سیزده واژه، یکسر فارغ است از نوآوریِ زبانی. واژگان ساده‌اند و در گفتار هر روزه‌ی ما نیز به‌کار می‌روند. نحوِ کلام نیز همان شکلِ ساده‌ی گفتاری را داراست. چیزی نو در میان نیست. ولی همین سیزده واژه، جهانِ متن را پیشِ چشمِ ما می‌گشایند که جهانی است نو...

(چهار گزارش از تذکرة‌الاولیاء / بابک احمدی)



photo: M. Andika -- AFP / Getty Images