وه، گل سرخ را ببین!

کودک در گذارِ بیم
می‌لرزد به یک نسیم
می‌سوزد به شبنمی.

 کودکِ بیمناک را
(سایه‌نشینِ خاک را)
مادرِ مهر
           طالعی!

 زخمِ تو، سبز می‌شود
 مرگِ تو، عشق
 عشقِ تو، کین
وه، گل سرخ را ببین؛
می‌رقصد به شبنمی
می‌نازد به عالمی!
(م. آزاد)


Big World - Michael Sonntag

بُرد

گر خونِ دلی بیهوده خوردم، خوردم
چندان که شب و روز شمردم،‌ مُردم
آری، همه باخت بود سر تا سر عمر
دستی که به گیسوی تو بُردم، بُردم
(ه. ا. سایه)


Braid on Prade -- Darko Vojinovic

شرطِ تکمیلی

مهم
نیست فقط
که انسان
درست
بیندیشد

بلکه
آن‌که
درست می‌اندیشد
انسان نیز باشد
(اریش فرید / ترجمه: خسرو ناقد)

Rhino rest stop -- EPA

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌دانلود: مهتاب -- کلود دبوسی

کِی؟ کجا؟

بازَت ندانم از سرِ پیمانِ ما که بُرد         
باز از نگینِ عهدِ تو نقشِ وفا که بُرد
چندین وفا که کرد چو من در هوای تو؟         
وان گه ز دستِ هجرِ تو چندین جفا که بُرد؟
بگریست چَشمِ اَبر بر احوالِ زار من         
جز آهِ من به گوش وی این ماجرا که بُرد؟
گفتم لبِ تو را که: دلِ من تو برده‌ای         
گفتا: کدام دل؟ چه نشان؟ کِی؟ کجا؟ که بُرد؟
سودا مَپَز، که آتشِ غم در دلِ تو نیست         
ما را غمِ تو بُرد به سودا، تو را که بُرد؟
توفیقِ عشقِ رویِ تو گنجی‌ست، تا که یافت؟        
باز اتفاق وصل تو گویی‌ست، تا که بُرد؟
جز چشمِ تو که فتنه‌ی قَتّالِ عالم است         
صد شیخ و زاهد از سَرِ راهِ خدا که بُرد؟
سعدی نه مردِ بازیِ شطرنجِ عشقِ توست         
دستی به کامِ دل ز سپهرِ دَغا که بُرد؟

(سعدی / غزلیات)



photo: Raghu Rai

کُلاهی...

کلاهی بر شن‌های ساحل
نمی‌تواند مالِ فرشته‌ای باشد
و هیچ‌کس نیز
دُلفینی را
            با کلاه ندیده است
و یا...
من فکر می‌کنم
مالِ مردی‌ست شاعر
که دریا را
            دَر، پنداشته است
دَری
به یک میهمانی خصوصی.

(رسول یونان)


photo: Trent Parke

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: به حول و قوّه‌ی الهی و با تلاش بی‌وقفه‌ی جوانان، میانسالان و سالخوردگان تنها کتاب‌فروشی میدان ونک به بوتیک تغییر کاربری داد. امروز وقتی با این صحنه روبه‌رو شدم برای لحظاتی پاهایم سست شد و انواع لباس‌های رنگارنگ داخل فروشگاه که بسیار هم زیاد بود، در نظرم به بی‌ارزش‌ترین اشیاء عالم بدل شد. این کتاب‌فروشی که در ضلع جنوب غربی میدان قرار داشت و فضای بسیار مطلوب و گسترده‌ی آن در زیرزمین، دل و روحِ علاقه‌مندان به کتاب را شاد می‌نمود، دیگر وجود ندارد. باخودم فکر می‌کردم که اگر تنها یک درصد رهگذرانی که روزانه از میدان ونک عبور می‌کنند و حتماً استطاعت مالی خرید کتاب را دارند، سالی یک کتاب از این کتاب‌فروشیِ خدابیامرز می‌خریدند، هرگز شاهد این‌گونه حوادث دلخراش نمی‌بودیم.   

احساس

بسترم
صدفِ خالی یک تنهایی‌ست.
و تو چون مروارید
گردن‌آویزِِ کسانِ دگری...

(سایه - تهران، 21 دی 1331)



Sweet Dreams - Victor Bezrukov

نشاطِ نو

تصنیف بسیار زیبای آب حیات عشق از آلبوم سفر به دیگر سو، آهنگساز و خواننده: شهرام ناظری. اجرا: گروه دستان؛ جالب است که کیهان کلهر در این کنسرت (واشنگتن 1998) در کنار حمید متبسم سه‌تار می‌نوازد. (دانلود کنید و با صدای بلند گوش دهید!)


آبِ حیاتِ عشق* را، در رگِ ما روانه کن
آینه‌ی صَبوح را ترجمه‌ی شبانه کن

ای پدرِ نشاطِ نو، در رگِ جانِ ما برو
جام فلک‌نمای شو، وز دو جهان کرانه کن
ای خردم شکار تو، تیر زدن شعار تو
شستِ دلم به دست کُن، جانِ مرا نشانه کن

چونک خیالِ خوبِ او، خانه گرفت در دلت
چون تو خیال گشته‌ای، در دل و عقل خانه کن

(مولوی / غزلیات)





Standon MacDonald-Wright -- Abstraction on Spectrum


*استاد شفیعی کدکنی در مقدمه‌ی گزیده‌ی غزلیات شمس، ' آبِ حیاتِ خِضر ' آورده است.

هنگام که گریه می‌دهد ساز
این دود سرشتِ ابر بر پشت...
هنگام که نیل‌چشم دریا
از خشم به روی می‌زند مُشت...

زان دیر سفر که رفت از من
غمزه‌زن و عشوه ساز داده
دارم به بهانه‌های مأنوس
تصویری از او به بر گشاده.
لیکن چه گریستن، چه طوفان؟
خاموش شبی است. هر چه تنهاست.
مردی در راه می‌زند نی
و آواش فسرده بر میآید.
تنهای دگر منم که چشمم
طوفانِ سرشک می‌گشاید.

هنگام که گریه می‌دهد ساز
این دود سرشتِ ابر بر پشت.
هنگام که نیل‌چشم دریا
از خشم به‌روی می‌زند مشت.

(نیما یوشیج / 1327)




Tree of Light -- Oliver Berg

از یک گوشه‌ی اتاق
به گوشه‌ی دیگر سفر می‌کند
تمام فاصله‌اش تا من
همیشه همین قدر است
تنهایی…

(قدسی قاضی نور)



Ingrid Bergman in Stromboli -- director: R. Rossellini

پاره‌ی تن

انسانی هستم در خلأ
کر و کور و گنگ
بر پاسنگِ بی‌انتهای سکوتِ سیاه

هیچ، مگر این فراموشیِ بی‌کران
این مطلقِ صفرِ مکرر
کمالِ تنهایی

روز، بی‌خدشه و شب ناب است.

گاه پا در کفش تو می‌کنم
و سوی تو گام می‌نهم

گاه جامه‌ی تو را به تن می‌کنم
و دل و سینه‌ی تو را دارم

آن‌گاه خود را زیر نقاب تو می‌بینم
و خویش را باز می‌شناسم.


مرا نمی‌توان شناخت
بهتر از آنکه تو می‌شناسی

چشمانت که در آن
ما هر دو به خواب می‌رویم
به فروغ انسانی من
سهمی بیش از شب‌های جهان داده‌اند

چشمانت که در آن سفر می‌کنم
به حرکتِ راه‌ها
مفهومی جدا از زمین بخشیده‌اند

آنان که در چشمانت
تنهایی بیکرانِ ما را فاش می‌کنند
خود، آن نیستند که می‌پنداشتند

تو را نمی‌توان شناخت
بهتر از آنکه من می‌شناسم.

(پل الوآر / ترجمه: محمدرضا پارسایار)



Salvador Dali -- The Metamorphosis of Narcissus