هنگام که گریه میدهد ساز
این دود سرشتِ ابر بر پشت...
هنگام که نیلچشم دریا
از خشم به روی میزند مُشت...
زان دیر سفر که رفت از من
غمزهزن و عشوه ساز داده
دارم به بهانههای مأنوس
تصویری از او به بر گشاده.
لیکن چه گریستن، چه طوفان؟
خاموش شبی است. هر چه تنهاست.
مردی در راه میزند نی
و آواش فسرده بر میآید.
تنهای دگر منم که چشمم
طوفانِ سرشک میگشاید.
هنگام که گریه میدهد ساز
این دود سرشتِ ابر بر پشت.
هنگام که نیلچشم دریا
از خشم بهروی میزند مشت.
(نیما یوشیج / 1327)
این دود سرشتِ ابر بر پشت...
هنگام که نیلچشم دریا
از خشم به روی میزند مُشت...
زان دیر سفر که رفت از من
غمزهزن و عشوه ساز داده
دارم به بهانههای مأنوس
تصویری از او به بر گشاده.
لیکن چه گریستن، چه طوفان؟
خاموش شبی است. هر چه تنهاست.
مردی در راه میزند نی
و آواش فسرده بر میآید.
تنهای دگر منم که چشمم
طوفانِ سرشک میگشاید.
هنگام که گریه میدهد ساز
این دود سرشتِ ابر بر پشت.
هنگام که نیلچشم دریا
از خشم بهروی میزند مشت.
(نیما یوشیج / 1327)

Tree of Light -- Oliver Berg
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ ساعت 16:7 توسط بابک
|