مُکَرَّم

نقل است که يک روز می‌گذشت با جماعتی. در تنگنای راهی افتاد و سگی می‌آمد . بايزيد بازگشت و راه بر سگ ايثار کرد تا سگ را باز نبايد گشت. مگر اين خاطر به طريق انکار بر مريدی گذشت که حق تعالی آدمی را مکرَّم گردانيده است و بايزيد سلطان‌العارفين است؛ با اين همه پايگاه - و جماعتی مريدان - راه بر سگی ايثار کند و بازگردد، اين چگونه بُوَد؟ شيخ گفت: ای جوانمرد! اين سگ به زفانِ حال با بايزيد گفت: در سبق‌السبق از من چه تقصير در وجود آمده است و از تو چه توفير حاصل شده است که پوستی از سگی در من پوشيدند و خلعتِ سلطان‌العارفين در سر تو افگندند؟... اين انديشه در سرِ ما درآمد تا راه بر او ايثار کردم.

(تذکرة الاولیاء)




photo: Christopher Furlong

هنگام که گریه می‌دهد ساز
این دود سرشتِ ابر بر پشت...
هنگام که نیل‌چشم دریا
از خشم به روی می‌زند مُشت...

زان دیر سفر که رفت از من
غمزه‌زن و عشوه ساز داده
دارم به بهانه‌های مأنوس
تصویری از او به بر گشاده.
لیکن چه گریستن، چه طوفان؟
خاموش شبی است. هر چه تنهاست.
مردی در راه می‌زند نی
و آواش فسرده بر میآید.
تنهای دگر منم که چشمم
طوفانِ سرشک می‌گشاید.

هنگام که گریه می‌دهد ساز
این دود سرشتِ ابر بر پشت.
هنگام که نیل‌چشم دریا
از خشم به‌روی می‌زند مشت.

(نیما یوشیج / 1327)




Tree of Light -- Oliver Berg

مالک‌المُلک

در ماه آوریل سال 1722 قیمت نان ناگهان بالا رفت. شهر در محاصره‌ی افغان‌ها بود و اهالی روستاهای اطراف نیز از ترس جنگ، به اصفهان پناه آورده بودند. در نیمه‌های ژوئن قحطی در شهر بروز کرد. محمود افغان در پایان آن ماه محصولات کشاورزی اطراف شهر را به آتش کشید و قیمت نان در ماه ژوئیه بار دیگر افزایش یافت. فِریار الکساندر مالاباری که در حین محاصره در شهر بوده، آخرین روزهای عمر دولت صفوی را این‌طور توصیف می‌کند:
همه‌ی خیابان‌ها و باغ‌ها از اجساد پوشیده شده بود به طوریکه انسان در حین راه‌رفتن مدام به دو یا سه جسد برخورد می‌کرد که دچار عفونت شده بود. در پایان سپتامبر اسبان، الاغ‌ها، سگ‌ها، گربه‌ها،موش‌ها و هر چیز قابل خوردن با قیمت‌های بسیار بالا به‌فروش می‌رفت. اما وقتی اینها همه نیز خورده شدند نوبت به اجساد انسان‌ها رسید؛ چون چیز دیگری برای خوردن وجود نداشت گوشت آدمی را بدون ذکر نام، در بازار می‌فروختند. شمشیر گرسنگی آتچنان آخته است که نه فقط چون کسی جان می‌دهد همان دم دو یا سه نفر گوشت گرم جسد را بریده و بدون ادویه با لذتی تمام می‌بلعند بلکه اطفال خردسال (پسر و دختر) را نیز به‌قصد اطفای آتش گرسنگی ربوده به‌قتل می‌رسانند. این ضیافت اندوهبار تا ماه اکتبر ادامه یافت و آنچنان وضع دهشتناکی پیش آمد که توصیف آن بدون فروریختن سرشک غم امکان ندارد... کفش کهنه، پوست درخت، برگ درخت، چوب و هیزم پوسیده و تاپاله‌ی حیوانات، طعم گوارای عسل را می‌داد. آه! که چه وحشتناک بود که به‌چشم خود دیدم، مردم با خوردن مدفوع خشک‌شده‌ی انسان‌ها سدِّ جوع می‌کردند.
سر انجام در 23 اکتبر 1722 (1 آبان 1101) ، شاه سلطان حسین از شهر خارج شد. به اردوی محمود افغان رفت، تاج خود را بر سر وی نهاد و گفت: "فرزندم! چون اراده‌ی قادر متعال بر این قرار گرفته که من بیش از این سلطنت نکنم و به موجب مشیتش وقت آن رسیده که تو از اورنگ ایران بالا روی، من از صمیم قلب سلطنتم را به تو وامی‌گذارم و از خداوند توفیق تو را می‌خواهم. مالک‌المُلک خداست."
و با این سخنان پارسایانه، سلطنت دیرپای صفویه به پایان غم‌انگیز خود رسید.

(مقاومت شکننده / جان فوران / ترجمه: احمد تدین)





Francisco Goya -- Saturn Devouring His Son

از یک گوشه‌ی اتاق
به گوشه‌ی دیگر سفر می‌کند
تمام فاصله‌اش تا من
همیشه همین قدر است
تنهایی…

(قدسی قاضی نور)



Ingrid Bergman in Stromboli -- director: R. Rossellini

Die Leiden des Jungen Werthers

باری، از میان ترجمه‌های من، همین یک وِرتر به چاپ دوم رسیده است و ظاهراً حتی در خطر چاپ سوم هم هست!* برای یک حاشیه‌نشین، داشتن چهارهزار خواننده تجربه‌ی تازه و خوشایندی است. نمی‌دانم این خوانندگان چه حس و برداشتی از این قصه داشته‌اند. در این رمان می‌شود به‌طور مثال شاهد پاکبازی و خلوصی بود که در مناسبات دنیای امروز ما کمتر پیدا می‌شود. کششِ این خلوص شاید یک انگیزه برای خواندن آن بوده است. شاید هم صِرف شهرتِ کتاب برایش خواننده جلب کرده که از این بابت به‌خودم تبریک نمی‌گویم. جزو این خوانندگان شاید هم پیرانی باشند که در جوانی این اثر را خوانده‌اند. به هر حال به آن چهارهزار نسخه دل‌خوشیم، در حالی که ترجمه‌ی آقای فلسفی در ده هزار نسخه به‌چاپ رسیده است، آن هم در سال 1317.

(از مقاله‌ی "تجربه یک ترجمه: رنج‌های ورتر جوان" / محمود حدادی / فصلنامه مترجم / شماره‌ی 50 و 51 - بهار 1390)


photo: Ferdinando Scianna
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
* به لطف یزدان و بچه‌ها، به چاپ ششم هم رسیده است...

پی‌نوشت: مُلّا فضل‌الله به سِمَتِ شامخِ رهبریِ طالبان پاکستان نائل شد. خب الحمدالله؛ یک تارگِت جدید برای هواپیماهای بی‌سرنشین برادران زحمت‌کش ارتش ایالات متحده...

پی‌نوشت مُفَرِّح: دوستانِ نو اندیشِ وزارتی، بعد از سی و اندی سال متوجه شده‌اند که صدای زن خیلی هم حرام نیست اگر به قصد لذت و رَيبه نباشد و مفسده‌ه‏ایى هم بر آن مترتّب نگردد. یک دقیقه سکوت...

پی‌دانلود: ترانه‌ی ملاممدجان با صدای پوران  

از من اکنون، طمعِ صبر و دل و هوش مَدار    
کان تحمل که تو دیدی، همه بر باد آمد...


Eternal Sunshine of the Spotless Mind -- director: Michel Gondry

پیش از آنکه بیایی،
نسیم را صدایی نبود.
دریا امواجش را
در ژرف‌ترین نقطه پنهان می‌کرد
و درباره‌ی سکوتِ ماهیان
سخن، بسیار گفته می‌شد.

(سعید / ترجمه: تورج رهنما)




A single strand of a woman's hair is seen at 4,000x magnification -- Francisco Rangel

ملکه و سرباز

- سلام سربازِ وطن؛ آخر پسرجان رفتی زیر این بَساط چه کنی؟
- درود بر الیزابت دوم؛ رفتم این زیر، تا کسی نفهمد آدمم. آخر می‌دانی هیچ‌کس به خس و خاشاک شلیک نمی‌کند، همه آدم‌ها را نشانه می‌روند.


Looking a bit befuddled, Queen Elizabeth II meets a camouflaged sniper - Wpa Pool / Getty Images
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت: اصلاً بد به دلتون راه ندین. بر اساس گزارش سازمان ملل در ماه اکتبر بیش از 1000 نفر در عراق بر اثر حملات تروریستی به دیار باقی شتافتند. همین امروز هم 15 زن و کودک به‌خاطر مین کنار جاده‌ای در افغانستان با زندگی وداع کردند... آل‌سعود هم با همکاری جبهة النصرة از طریق تنها اندکی دلار آمریکایی مشغول آزادسازی و سپس اعطای گواهینامه به زنان سوری هستند. با روند کاهشی دما، هوا هم در دبی و سایر سواحل اسلامی خلیج فارس هر روز دلپذیرتر می‌شود... این وسط روزنامه‌ی بهار هم داوطلبانه خودزنی کرده تا اندوه ناشی از مقاله‌ی نویسنده‌ی بی‌تربیتِ کج‌اندیش را از دل مؤمنین راستین دربیاورد... خدایا وقت کردی یک فوتی، سوتی، چیزی حواله کن که خیلی اوضاع بی‌ریخت شده...   

پرواز

نگفتمت: مرو آن‌جا که آشنات منم                  در این سرابِ فنا چشمه‌ی حیات منم
وگر به‌خشم رَوی صد هزار سال ز من              به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که: به نقش جهان مشو راضی           که نقش‌بندِ سراپرده‌ی رضات منم
نگفتمت که: منم بحر و تو یکی ماهی              مرو به خشک که دریای با صَفات منم
نگفتمت که: چو مرغان به‌سوی دام مرو            بیا که قوّتِ پرواز و پَـرّ و پات منم
نگفتمت که: تو را رهزنند و سرد کنند               که آتش و تَبــِش و گرمی هوات منم
نگفتمت که: صفت‌های زشت در تو نهند            که گم کنی که سرچشمه‌ی صِفات منم
نگفتمت که: مگو کار بنده از چه جهت               نظام گیرد، خلّاقِ بی‌جهات منم
اگر چراغِ دلی، دان که راهِ خانه کجاست           وگر خداصفتی، دان که کدخدات منم

(مولوی / غزلیات شمس)


Edward Hopper -- New York Movie