مُکَرَّم

نقل است که يک روز می‌گذشت با جماعتی. در تنگنای راهی افتاد و سگی می‌آمد . بايزيد بازگشت و راه بر سگ ايثار کرد تا سگ را باز نبايد گشت. مگر اين خاطر به طريق انکار بر مريدی گذشت که حق تعالی آدمی را مکرَّم گردانيده است و بايزيد سلطان‌العارفين است؛ با اين همه پايگاه - و جماعتی مريدان - راه بر سگی ايثار کند و بازگردد، اين چگونه بُوَد؟ شيخ گفت: ای جوانمرد! اين سگ به زفانِ حال با بايزيد گفت: در سبق‌السبق از من چه تقصير در وجود آمده است و از تو چه توفير حاصل شده است که پوستی از سگی در من پوشيدند و خلعتِ سلطان‌العارفين در سر تو افگندند؟... اين انديشه در سرِ ما درآمد تا راه بر او ايثار کردم.

(تذکرة الاولیاء)




photo: Christopher Furlong

مالک‌المُلک

در ماه آوریل سال 1722 قیمت نان ناگهان بالا رفت. شهر در محاصره‌ی افغان‌ها بود و اهالی روستاهای اطراف نیز از ترس جنگ، به اصفهان پناه آورده بودند. در نیمه‌های ژوئن قحطی در شهر بروز کرد. محمود افغان در پایان آن ماه محصولات کشاورزی اطراف شهر را به آتش کشید و قیمت نان در ماه ژوئیه بار دیگر افزایش یافت. فِریار الکساندر مالاباری که در حین محاصره در شهر بوده، آخرین روزهای عمر دولت صفوی را این‌طور توصیف می‌کند:
همه‌ی خیابان‌ها و باغ‌ها از اجساد پوشیده شده بود به طوریکه انسان در حین راه‌رفتن مدام به دو یا سه جسد برخورد می‌کرد که دچار عفونت شده بود. در پایان سپتامبر اسبان، الاغ‌ها، سگ‌ها، گربه‌ها،موش‌ها و هر چیز قابل خوردن با قیمت‌های بسیار بالا به‌فروش می‌رفت. اما وقتی اینها همه نیز خورده شدند نوبت به اجساد انسان‌ها رسید؛ چون چیز دیگری برای خوردن وجود نداشت گوشت آدمی را بدون ذکر نام، در بازار می‌فروختند. شمشیر گرسنگی آتچنان آخته است که نه فقط چون کسی جان می‌دهد همان دم دو یا سه نفر گوشت گرم جسد را بریده و بدون ادویه با لذتی تمام می‌بلعند بلکه اطفال خردسال (پسر و دختر) را نیز به‌قصد اطفای آتش گرسنگی ربوده به‌قتل می‌رسانند. این ضیافت اندوهبار تا ماه اکتبر ادامه یافت و آنچنان وضع دهشتناکی پیش آمد که توصیف آن بدون فروریختن سرشک غم امکان ندارد... کفش کهنه، پوست درخت، برگ درخت، چوب و هیزم پوسیده و تاپاله‌ی حیوانات، طعم گوارای عسل را می‌داد. آه! که چه وحشتناک بود که به‌چشم خود دیدم، مردم با خوردن مدفوع خشک‌شده‌ی انسان‌ها سدِّ جوع می‌کردند.
سر انجام در 23 اکتبر 1722 (1 آبان 1101) ، شاه سلطان حسین از شهر خارج شد. به اردوی محمود افغان رفت، تاج خود را بر سر وی نهاد و گفت: "فرزندم! چون اراده‌ی قادر متعال بر این قرار گرفته که من بیش از این سلطنت نکنم و به موجب مشیتش وقت آن رسیده که تو از اورنگ ایران بالا روی، من از صمیم قلب سلطنتم را به تو وامی‌گذارم و از خداوند توفیق تو را می‌خواهم. مالک‌المُلک خداست."
و با این سخنان پارسایانه، سلطنت دیرپای صفویه به پایان غم‌انگیز خود رسید.

(مقاومت شکننده / جان فوران / ترجمه: احمد تدین)





Francisco Goya -- Saturn Devouring His Son

le tir photographique

وضعیت فعلی ذهن شما چگونه است؟
اگر پروست، امروز از شما این پرسش را می‌کرد، شاید اشاره به انگیزه‌های طغیان‌گری داشت.
ویژگی اصلی شخصیت شما چیست؟
از دیگران بپرسید.
سعادت واقعی شما در چیست؟
عشق.
از چه چیز بیشتر می‌ترسید؟
از توانستن.
کدام سفرتان را ترجیح می‌دهید؟
فرار سه‌گانه از زندان آلمان‌ها در جنگ.
چه کلمه یا اصطلاحی را زیاد به کار می‌برید؟
"بله، بله، بله"، هنگامی که می‌خواهم بگویم "باید دید".
دوست دارید چه استعداد خدادادی را داشته باشید؟
اینکه به آسانیِ کار "عکاسی"، شک کنم.
اگر بتوانید تنها یک چیز مربوط به خانواده‌تان را تغییر دهید، آن چیست؟
در حقیقت خانواده‌ی من کل بشریت است. در این صورت دوست دارم مانع از آن شوم که علم و تکنولوژی خاموششان کند.
به چه چیز خود بیشتر می‌بالید؟
اینکه دیگر می‌توانم خودم ناخن‌هایم را بگیرم.
برای کدام ویژگی یک مرد بیشترین ارزش را قائل‌اید؟
شرافت.
از چه چیز متنفرید؟
از نادانی.
قهرمانان واقعی زندگی شما چه کسانی هستند؟
از جمله بعضی از متفکران قرون 3 و 5 قبل از میلاد، تا آنجا که به شنیده‌ها و دیده‌ها ربط پیدا می‌کند: پیرو دولا فرانچسکا، باخ، رمبو، سزان، بونار. این لیست پایانی ندارد.
عجیب‌ترین کار چیست؟
تخیل.

هانری کارتیه برسون، "پرسش‌نامه‌ی پروست"، ونیتی فر، می 1998. (سرچشمه)



photo: Bob Henriques / Washington D.C. 1957. French photographer
Henri CARTIER-BRESSON in front of Martin Luther KING
.

زیرسازی

در سنینی از زندگی تماشای مُصرّانه‌ی فیلمِ دشوار و متفاوت بیشتر نوعی ریاضت به‌منظور ایجاد زیرسازی محکمی برای درک و شناخت به حساب می‌آید. چنین ریاضتی اجباری نیست، اما برای رسیدن به سطح بالاتری از هوشمندی لازم است. اصول ریاضیات را باید آموخت گرچه جزئیات آن بعداً فراموش شود، اما تأثیری که هندسه  و روابط اعداد در ذهن باقی می‌گذارند چنان تعیین‌کننده است که گاهی می‌توان به‌راحتی تشخیص داد کسی که حرف می‌زند، مثلاً، تصویری دقیق از رابطه‌ی ریاضی میلیون و میلیارد ندارد.

(دفترچه‌ی خاطرات فراموشی و مقالات دیگر / محمد قائد)


FRANCE. 1971. During shooting of the movie "Les deux anglaises et le continent" . Director François TRUFFAUT with actor Jean-Pierre LEAUD / Raymond Depardon

موهبت

یک مرتبه دری به تخته خورد: یک شب مردمِ از همه‌جا بی‌خبر خوابیدند و هفت پادشاه را خواب دیدند. صبح که پا شدند، خداوند یک پادشاه قدر قدرتِ بر ما مگوزیدِ تمام عیار که با نیزه‌ی ده ذرعی نمی‌شد سِنده‌ زیر دماغش گرفت، بهشان عطا کرد که کسی نمی‌توانست فضولی بکند و بهش بگوید بالای چشمت ابروست. فوراً جمعی تازه به دوران رسیده و نوکیسه و رند و اوباش دورش را گرفتند و به او خرفهم کردند که: سلطان سایه‌ی خداست و این مرتیکه‌ی بر ما مگوزید هم مثل پلنگ که چشم ندارد ماه را روی آسمان بالای سر خودش ببیند به زبان الهام بیانش گذرانید که: عرصه‌ی ربع مسکون آنقدر وسیع نیست که در وی دو پادشاه بگنجد. بیت:
جهان را پسند است یک شهریار          زنی را دو شوهر نیاید به کار

(توپ مرواری / صادق هدایت)



SAADABAD palace / Abbas Attar

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: اصلاً مهم نیست که چقدر آمار سرقت در معابر عمومی بالا رفته، چقدر نزاع‌های منجر به خون و خونریزی زیاد شده، چقدر آستانه‌ی تحمل امت اسلام کم شده و یا چقدر راحت، رکیک‌ترین کلمات اینجا و آنجا به گوش می‌رسد... مهم آن است که همه سعی می‌کنند به اصلی‌ترین وظیفه‌شان به نحو احسن عمل نمایند:
حراست دانشگاه: اندازه‌گیری مانتوی دختران دانشجو
وزیر علوم: اسلامی کردن دانشگاه‌ها
حراست ادارات: تلاش آشکار و پنهان برای آدم‌فروشی
مأمور مترو: ایستادن در قسمت بانوان و حفاظت از نوامیس
مأمور پارک: خیس کردن چمن‌هایی که بیم نشستن بر روی آنها می‌رود
مأمور نیروی انتظامی: پُر کردن ون‌های گشت ارشاد با تشخیص تضمینی از روی قیافه
مأمور راهنمایی و رانندگی: کمک به سگ‌های گرفتار در خودروهای شخصی برای آزادی از دست صاحبانشان
ناظر صدا و سیما: تکرار هزار باره‌ی یک صحنه‌ی مزخرف هنگام پخش والیبال
مأمور استادیوم: جلوگیری از ورود خانم‌های ایرانی
و...

سناتوریوم

بعد از قضایای 28 مرداد طبیعی بود که می‌آیند سراغش. با آن سوابق. خودش هم بو برده بود که یک روز یک گونی شعر آورد خانه‌ی ما که برایش گذاشتیم تو شیروانی و خطر که گذشت دادیم، خیال می‌کرد همه‌ی دعواهای دنیا بر سر لحاف گونی شعر اوست. ماه اول یا دومِ آن قضایا بود که آمدند. یکی از دست به دهن‌های محل که  روزگاری نوکری خانه‌شان را کرده بود و بعد حرف و سخنی با ایشان پیدا کرده بود، آن قضایا که پیش آمد، رفته بود و خبر داده بود که بله فلانی تفنگ دارد و جلسه می‌کند. پیرمرد البته تفنگ داشت اما جواز طاق و جفت هم داشت و جلسه هم می‌کرد اما چه جور جلسه‌ای؟ و اصلاً برای تعقیب او احتیاجی به تفنگ داشتن یا جلسه کردن نبود. صبح بود که آمده بودند و همه‌جا را گشته بودند. حتی توی قوطی پودر عالیه خانم را بعد که پیرمرد را دیدیم می‌گفت:
ــ نشسته‌ای که یک مرتبه می‌ریزند و می‌روند توی اتاق خواب زنت و توی قوطی پودرش دنبال گلوله می‌گردند. این هم شد زندگی؟
و زندگی او همین‌طورها بود. من ظهر كه از درس برگشتم خبردار شدم كه پیرمرد را برده‌اند. عالیه خانم شور می‌زد و هول خورده بود و چه كنیم چه نكنیم؟ دیدم هرچه زودتر تریاكش را باید رساند. و تا عالیه خانم از بازار تجریش تریاك فراهم كند رختخواب پیچش را به كول كشیدم تا سر خیابان –و همان كنار جاده شمیران جلوی چشم همه وافور را تپاندیم توی متكا و آمدیم شهر– تا برسیم به شهربانی روزنامه‌های عصر هم درآمده بود. گوشه یكی از آن‌ها به فرنگستانی نوشتم كه قُبُل مَنقَل كجاست و رختخواب را دادیم دم در، ته راهرو و سفارش او را به خلیل مَلِكی كردیم كه مدتی پیش از او گرفتار شده بود و اجازه ملاقاتش را می‌دادند. در همان اطاق‌های ته راهرو مركزی. ملكی حسابی او را پاییده بود حتی پیش از آن‌كه ما برسیم پولی داده بود كه آن‌جایی‌ها خودشان برای پیرمرد بست هم چسبانده بودند و بعد هم، هر شب با هم بودند. اما پیرمرد نمی‌فهمید كه این دست و دل بازی‌ها یعنی چه. تا عمر داشت به فقر ساخته بود و حساب یك‌شاهی و صنار را كرده بود و روز به روز غم افزایش نرخ تریاك را خورده بود. این بود كه وقتی رهایش كردند و مَلِكی به فلك الافلاك رفت شنیدم كه گفته بود: 
عجب ضیافتی بود! اصلاً انگار به سناتوریوم رفته بود. به شكلی عجیب رمانتیك گمان می‌كرد زندان بی‌داغ و درفش اصلاً زندان نیست. 
همان در سال‌های 31 یا 32 بود كه ابراهیم گلستان یكی دوبار پاپِی شد چطور است فیلم كوتاهی از او بردارد و صدایش را كه چه گرم بود و چه حالی داشت - ضبط كند. دیدم بد نمی‌گوید. مطلب را با پیرمرد در میان گذاشتم. به لَیت و لَعَل گذراند. و بعد شنیدم كه گفته بود:
- بله انگلیس‌ها می‌خواهند از من مدرك...
و این انگلیس‌ها - گلستان بودند كه در شركت نفت كار می‌كرد كه تازه ملی شده بود و خود انگلیس‌ها همه شان با سلام و صلوات از آبادان به كشتی نشسته بودند...

(پیرمرد چشم ما بود / جلال آل‌احمد)


نقاشی از هانیبال الخاص

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: خب یکی نیست بگه حاج عباس آقا! شما برو تکلیف اون مدالیو روشن کن که تقدیم کردی به خانواده‌ی شهدا بعدش اومدی ایران، ازت پسش گرفتن، یا حاج حسین! شما انصافاً سواد نگارش یک صفحه نامه‌ی اداری بدون غلط را داری که اومدی؟ تازه شانس آوردیم حاج رسول و داش حمید انصراف دادن و اسوه‌ی جودو هم رأی نیاورد... دیگر وقتی ورزش دست سرداران است خب حتماً شورای شهر هم باید دست المپیکی‌ها باشد... 

on the verge

امروز، گام زنان با بانو، به خیابانی در کناره‌ی فرازینِ رامبلا پیچیدیم و آن را تا نیمه‌ها پیمودیم. انبوهی جهانگرد بر گِردِ سَرایی در کوچه‌ای گِرد آمده بودند و نوازنده‌ای دوره گرد در گوشه‌ای، به نغزی، گیتار می‌نواخت؛ تا مگر، از دهشِ رهگذرانِ هنردوست، سکه‌ای چند فراچنگ آورد و درویش‌وار پرسه‌ی خویش را در گوشه گوشه‌ی گیتی از سر گیرد.
پرسیدم که: «آن خانه چیست و از آنِ کیست؟» گفتندمان که: «خانه پیکاسو بوده است.» اسپانیاییان به این نگارگرِ هنگامه‌ساز، نیک می‌نازند و او را شگرف‌مردی نابغه می‌انگارند؛ از آن میان، بارسلونیان این جهان‌آشوبِ نگاره‌ها را وابسته به خویش می‌شمارند؛ زیرا وی چندی را در بارسلون گذرانیده است و سرایی در آن داشته است که اینک در شمار دیدنی‌های این شهر درآمده است.
من در این مرد درمانده ام: نمی‌دانم که آیا او، آنچنان که پاره‌ای می‌انگارند، نابغه ای است پیشتاز و نوآور در نگارگری، یا، بدان سان که گروهی می‌اندیشند، دیوانه‌ای آشوبگر و آشوب‌گر است؟! راست این است که رازِ نگاره‌های او هنوز بر من ناشناخته مانده است و من هنوز نتوانسته‌ام در آنها مرز نبوغ را از دیوانگی بازبشناسم. سرای پیکاسو را با غلغله‌ی دیداریان و زمزمه‌ی گیتارش وانهادیم و به خیابانی دیگر درآمدیم...

(روزهای کاتالونیا / میر جلال‌الدّین کزّازی)

 

The Picasso Museum, Barcelona

سفیدِ نوردیک

من قصد خاصی از این حرف نداشتم ولی دنباله‌ی غیرمنتظره‌ای پیدا کرد. تام ناگهان منفجر شد که: "تمدن داره از هم می‌پاشه. من نسبت به این جور چیزا خیلی بدبین شده‌ام. کتاب ظهور امپراتوری‌های رنگین نوشته‌ی این یارو گادارد رو خوندی؟"
من که از لحن تام بیشتر یکّه خورده بودم گفتم: "نه، مگه چطو؟"
"هیچی دیگه، کتاب خیلی خوبیه که همه باید بخوننش. موضوعش اینه که اگه مواظب نباشیم نژاد سفید لگدمال، آره، پاک لگدمال می‌شه. همه‌ی مطالبش علمی‌یه. یارو حرفش رو ثابت کرده."
دی‌زی که یک غم آنی چهره‌اش را گرفته بود گفت:
"تام داره خیلی پُرعمق می‌شه. کتابای عمیقی می‌خونه که پر از لغتای گُنده‌س. چی بود این لغتی که چند..."
"آره، این کتابا همه‌ش علمی‌یه." تام بی‌صبرانه نگاهی به دی‌زی انداخت و با اصرار اضافه کرد: "این یارو همه جای قضیه رو حساب کرده، حلا دیگه این به عهده‌ی ما هس که نژاد برتر هستیم که مواظب باشیم این نژادهای دیگه اختیار کار رو از دست ما نگیرن."
دی‌زی چشمکی به سبعیت حواله‌ی خورشید سوزان کرد و به نجوا گفت: "باید بکوبیمشون."
میس بـِیکر گفت: شما باید تو کالیفرنیا زندگی کنین..." ولی تام چنان در صندلی خود جابه‌جا شد که سروصدای کار، حرف میس بیکر رو قطع کرد.
"موضوع اینه که ما سفیدِ نوردیک (Nordic) هستیم. من هستم، تو هستی و تو و..." و پس از یک لمحه تردید دی‌زی را هم با اشاره‌ی سر مشمول ساخت. دی‌زی دوباره به من چشمک زد. "... و ما همه‌ی چیزایی رو که جزءِ تمدنه مثل علم و هنر و غیره به‌وجود آوردیم. می‌فهمی؟"...

(گتسبی بزرگ / اسکات فیتس‌جرالد / ترجمه: کریم امامی)


  photo: Segregated Water Fountains 1950 - Elliott Erwitt

نامه‌ی بیست و چهارم

عزیز من، همیشه عزیز من!
این زمان گرفتاری‌هایمان خیلی زیاد است، و روز به روز هم ظاهراً زیادتر می‌شود. با این همه اگر مخالفتی نداشته باشی، خوب است که جای کوچکی هم برای گریستن باز کنیم؛ این‌طور در گرفتاری‌هایمان غرق نشویم و از یاد نبریم که قلب انسان بدون گریستن می‌پوسد و انسان بدون گریه سنگ می‌شود.
هیچ پیشنهاد خاصی برای آنکه برنامه‌ی منظمی جهت گرستن داشته باشیم البته ندارم و نمی‌توانم داشته باشم؛ اما جداً معتقدم که گهگاه "انتخاب گریستن" کنیم و همچون عزادارانی راستین، خود را به گریستنی از ته دل واسپاریم.
من از آن می‌ترسم، بسیار می‌ترسم که باور به چیزی به نام "زندگی، مستقلِ از زندگان" آهسته آهسته ما را به جنگ خشونتی پایان‌ناپذیر بیندازد و اسیر این اعتقادمان کند که بی‌رحمی در ذات زندگی‌ست. بی‌رحمی هست حتی اگر بی‌رحم وجود نداشته باشد. این نکته بسیار خطرناک است حتی خطرناک‌تر از خودکشی.
چقدر خوشحالم که می‌بینم خیلی‌ها که ما کلامشان را دوست می‌داریم، درباره‌ی گریستن حرف‌هایی زده‌اند که به دل می‌نشیند. گمان می‌کنم بالزاک در جایی گفته باشد: گریه کن دخترم، گریه کن! گریه دوای همه‌ی دردهای توست... و آقای آندره ژید در جایی گفته باشد: ناتانائل! گریه هرگز هیچ دردی را درمان نبوده است... و نویسنده‌ی گمنامی را می‌شناسم که گفته است: زمانی برای گریستن، زمانی برای خندیدن، و زمانی برای حالی میان گریه و خنده داشتن. عزیز من! هرگز لحظه‌های گریستن را به خنده وامسپار که چهره‌ای مضحک و ترحم‌انگیز خواهی یافت. شنیده‌ام که ون‌گوگ بی‌جهت می‌گریسته است. بی‌جهت! چه حرف‌ها می‌زنند واقعاً! انگار که اگر دلیل گریستن انسانی را ندانیم، او یقیناً بی‌جهت گریسته است.
به یادت هست زمانی در شهری مردی را یافتیم که می‌گفت هرگز در تمامی عمرش نگریسته است. تفاخر اندوه‌بار و شاید شرم‌آوری داشت. پزشکی گفت: " نقصی است طبیعی در مجاری اشک" و یا حرفی از این گونه؛ و گفت که "در دل می‌گرید" که خیلی سخت‌تر از گریستن با چشم است و گفت که برای او بیم مرگ زودرَس می‌رود. مردی که گریستن نمی‌دانست، این را می‌دانست که زود خواهد مرد.
شاید راست باشد. شنیده‌ام مستبدان و ستمگران بزرگ تاریخ، گریستن نمی‌دانسته‌اند. بگذریم این نامه چنان که باید عاشقانه نیست. رسمی و خشک است. انگار که نویسنده‌اش با گریه اشنا نبوده است. باری این نامه را دنبال خواهم کرد با زبانی سرشار از گریستن...
و اینک این جمله را در قلب خویش باز بگو: انسان، بدون گریه، سنگ می‌شود.

(نادر ابراهیمی / چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم)


photo: Hrvoje Polan / Getty Images

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشتِ اولی: وُضو ز اشک بساز و نماز کُن به نیاز...

پی‌نوشتِ سُفلی: سه چراغِ روشن برای فیلم حوض نقاشی... دیدن این فیلم به آن‌هایی که چند وقتی‌ست اشک نریخته‌اند پیشنهاد می‌شود. معولاً بازی در نقشی نامتعارف برای بازیگران مشهور امری سخت‌تر است چرا که تماشاگر با یک پیش زمینه وارد سالن سینما می‌شود حال آنکه برای پذیرش نقش جدید هر چه این پیش زمینه کمتر باشد بهتر است؛ اما دو بازیگر نقش اول آنقدر خوب بازی کردند که پس از گذشتن دقایق اولیه، هم‌حسی مطلوبی با مخاطب برقرار می‌گردد. تأثیر گذارترین صحنه‌ی فیلم به نظرم آنجایی بود که نگار جواهریان کُتلتی را برای گربه می‌آورد و قبل از آنکه آنرا به او بدهد فوت می‌کند تا مبادا دهان گربه بسوزد...

پی‌نوشتِ مَرامی: اول ماه مه، روز جهانی کارگر گرامی باد... فینیتو

Before the Law

جلوی قانون دربانی ایستاده است. مردی روستایی به سراغ این دربان می‌آید و تقاضای ورود به قانون می‌کند. اما دربان می‌گوید فعلاً نمی‌تواند به او اجازه‌ی ورود بدهد. مرد پس از لحظه‌ای تأمل می‌خواهد بداند آیا بعداً اجازه‌ی ورود خواهد داشت؟ دربان می‌گوید: «ممکن است، ولی نه حالا.» از آن‌جا که درِ قانون مثل همیشه باز است و دربان هم کنار رفته است، مرد سر خم می‌کند که از شکاف در به درون نگاهی بیندازد. دربان با دیدن او در این حال، می‌خندد و می‌گوید: «اگر تا این اندازه مجذوب شده‌ای، سعی کن به رغم ممانعت من به درون بروی. ولی بدان: من قدرتمندم. با این‌همه من دون‌پایه‌ترین دربانم. از تالار به تالار دربان‌هایی ایستاده‌اند، هریک قدرتمندتر از دیگری. هیبت سومین دربان را حتی من هم تاب نمی‌آورم.» مرد روستایی که انتظار روبه‌رو شدن با چنین مشکلاتی را در نظر نیاورده است، با خود می‌اندیشد، مگر نه آن‌که قانون باید هر لحظه به روی هر کس گشوده باشد؟ ولی حالا که با دقت بیش‌تری به دربان و پوستین‌اش نگاه می‌کند، بینی بزرگ و نوک‌تیز، ریش بلند، سیاه و تاتاری‌اش را می‌بیند، تصمیم می‌گیرد منتظر شود تا اجازه‌ی ورود دریافت کند. دربان چارپایه‌ای در اختیارش می‌گذارد و اجازه می‌دهد کنار در بنشیند. مرد روزها و سال‌ها کنار در می‌نشیند. بارها می‌کوشد اجازه‌ی ورود بگیرد و با خواهش‌های خود دربان را خسته می‌کند. دربان گاهی مؤاخذه‌کنان از او چیزهایی می‌پرسد، سراغ موطن او را می‌گیرد و بسیاری چیزهای دیگر، ولی پرسش‌هایی از سرِ بی‌اعتنایی که به پرس‌وجوی ارباب‌ها می‌ماند، و هربار تأکید می‌کند هنوز نمی‌تواند به او اجازه‌ی ورود بدهد. مرد که برای این سفر خود را به بسیاری چیزها مجهز کرده است، هر آن‌چه را که با خود آورده است به کار می‌گیرد، حتی گرانبهاترین دارایی خود را عرضه می‌کند تا شاید دربان را به راه بیاورد. دربان پیشکش‌های او را می‌پذیرد، اما هربار می‌گوید: «من این همه را تنها از آن‌رو می‌پذیرم که تو گمان نکنی در موردی کوتاهی کرده‌ای.»

مرد در طول سال‌ها تقریباً بی‌وقفه دربان را زیر نظر می‌گیرد. دربان‌های دیگر را از یاد می‌برد و به نظرش می‌رسد این نخستین دربان تنها مانعی است که او را ا‏ز ورود به قانون باز می‌دارد. در سال‌های نخست بی‌محابا و به صدای بلند به بخت نامیمون خود نفرین می‌فرستد و بعدها در ایام پیری به غرغر زیر لب بسنده می‌کند. خُلق‌وخوی کودکانه به خود می‌گیرد و از آن‌جا که پس از سال‌ها بررسی و مطالعه‌ی دربان حتی شپش‌های یقه‌ی پوستین او را می‌شناسد، خواهش‌کنان از شپش‌ها هم می‌خواهد در نرم‌کردن دل دربان یاری‌اش کنند. سرانجام نیروی بینایی‌اش رو به ضعف می‌گذارد و دیگر به درستی تشخیص نمی‌دهد دور و برش رو به تاریکی گذاشته است یا آن‌که چشم‌هایش او را به گمراهی کشانده‌اند. با این‌همه در میان تیرگی می‌بیند که از میان درِ قانون نوری زوال‌ناپذیر بیرون می‌زند. دیگر زمان چندانی زنده نخواهد ماند. پیش از مرگ، تجربیات این‌همه سال در قالب تنها یک پرسش، ذهنش را به خود مشغول می‌کند، پرسشی که تاکنون با ‏دربان در میان نگذاشته است. از آن‌جا که دیگر نمی‌تواند اندام خشکیده‌ی خود را ‏راست کند، با اشاره‌ی دست، دربان را به سوی خود می‌خواند. دربان به‌ناچار سر را کاملاً پایین می‌گیرد، زیرا به‌مرور زمان قد و قامت مرد روستایی نسبت به او بیش از اندازه کوتاه شده است. دربان می‌پرسد: «باز چه پرسشی داری؟ کنجکاوی تو سیری‌ناپذیر است.» مرد می‌گوید: «همه در جست‌وجوی قانون‌اند. پس چگونه در طول این‌همه سال جز من کسی خواهان ورود نشده است؟» دربان درمی‌یابد که پایان کار مرد نزدیک است و برای دستیابی به نیروی شنوایی رو به زوال او نعره‌کشان می‌گوید: «‏از این در جز تو کسی نمی‌توانست وارد شود. این مدخل تنها برای تو بود. اکنون می‌روم و آن را می‌بندم.»

(فرانتس کافکا / ترجمه: علی اصغر حداد)


Left Open - Michael Sonntag