مُکَرَّم
(تذکرة الاولیاء)

photo: Christopher Furlong

همهی خیابانها و باغها از اجساد پوشیده شده بود به طوریکه انسان در حین راهرفتن مدام به دو یا سه جسد برخورد میکرد که دچار عفونت شده بود. در پایان سپتامبر اسبان، الاغها، سگها، گربهها،موشها و هر چیز قابل خوردن با قیمتهای بسیار بالا بهفروش میرفت. اما وقتی اینها همه نیز خورده شدند نوبت به اجساد انسانها رسید؛ چون چیز دیگری برای خوردن وجود نداشت گوشت آدمی را بدون ذکر نام، در بازار میفروختند. شمشیر گرسنگی آتچنان آخته است که نه فقط چون کسی جان میدهد همان دم دو یا سه نفر گوشت گرم جسد را بریده و بدون ادویه با لذتی تمام میبلعند بلکه اطفال خردسال (پسر و دختر) را نیز بهقصد اطفای آتش گرسنگی ربوده بهقتل میرسانند. این ضیافت اندوهبار تا ماه اکتبر ادامه یافت و آنچنان وضع دهشتناکی پیش آمد که توصیف آن بدون فروریختن سرشک غم امکان ندارد... کفش کهنه، پوست درخت، برگ درخت، چوب و هیزم پوسیده و تاپالهی حیوانات، طعم گوارای عسل را میداد. آه! که چه وحشتناک بود که بهچشم خود دیدم، مردم با خوردن مدفوع خشکشدهی انسانها سدِّ جوع میکردند.سر انجام در 23 اکتبر 1722 (1 آبان 1101) ، شاه سلطان حسین از شهر خارج شد. به اردوی محمود افغان رفت، تاج خود را بر سر وی نهاد و گفت: "فرزندم! چون ارادهی قادر متعال بر این قرار گرفته که من بیش از این سلطنت نکنم و به موجب مشیتش وقت آن رسیده که تو از اورنگ ایران بالا روی، من از صمیم قلب سلطنتم را به تو وامیگذارم و از خداوند توفیق تو را میخواهم. مالکالمُلک خداست."


photo: Bob Henriques / Washington D.C. 1957. French photographer
Henri CARTIER-BRESSON in front of Martin Luther KING.

FRANCE. 1971. During shooting of the movie "Les deux anglaises et le continent" . Director François TRUFFAUT with actor Jean-Pierre LEAUD / Raymond Depardon

SAADABAD palace / Abbas Attar
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشت: اصلاً مهم نیست که چقدر آمار سرقت در معابر عمومی بالا رفته، چقدر نزاعهای منجر به خون و خونریزی زیاد شده، چقدر آستانهی تحمل امت اسلام کم شده و یا چقدر راحت، رکیکترین کلمات اینجا و آنجا به گوش میرسد... مهم آن است که همه سعی میکنند به اصلیترین وظیفهشان به نحو احسن عمل نمایند:
حراست دانشگاه: اندازهگیری مانتوی دختران دانشجو
وزیر علوم: اسلامی کردن دانشگاهها
حراست ادارات: تلاش آشکار و پنهان برای آدمفروشی
مأمور مترو: ایستادن در قسمت بانوان و حفاظت از نوامیس
مأمور پارک: خیس کردن چمنهایی که بیم نشستن بر روی آنها میرود
مأمور نیروی انتظامی: پُر کردن ونهای گشت ارشاد با تشخیص تضمینی از روی قیافه
مأمور راهنمایی و رانندگی: کمک به سگهای گرفتار در خودروهای شخصی برای آزادی از دست صاحبانشان
ناظر صدا و سیما: تکرار هزار بارهی یک صحنهی مزخرف هنگام پخش والیبال
مأمور استادیوم: جلوگیری از ورود خانمهای ایرانی
و...

نقاشی از هانیبال الخاص
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشت: خب یکی نیست بگه حاج عباس آقا! شما برو تکلیف اون مدالیو روشن کن که تقدیم کردی به خانوادهی شهدا بعدش اومدی ایران، ازت پسش گرفتن، یا حاج حسین! شما انصافاً سواد نگارش یک صفحه نامهی اداری بدون غلط را داری که اومدی؟ تازه شانس آوردیم حاج رسول و داش حمید انصراف دادن و اسوهی جودو هم رأی نیاورد... دیگر وقتی ورزش دست سرداران است خب حتماً شورای شهر هم باید دست المپیکیها باشد...
امروز، گام زنان با بانو، به خیابانی در کنارهی فرازینِ رامبلا پیچیدیم و آن را تا نیمهها پیمودیم. انبوهی جهانگرد بر گِردِ سَرایی در کوچهای گِرد آمده بودند و نوازندهای دوره گرد در گوشهای، به نغزی، گیتار مینواخت؛ تا مگر، از دهشِ رهگذرانِ هنردوست، سکهای چند فراچنگ آورد و درویشوار پرسهی خویش را در گوشه گوشهی گیتی از سر گیرد.
پرسیدم که: «آن خانه چیست و از آنِ کیست؟» گفتندمان که: «خانه پیکاسو بوده است.» اسپانیاییان به این نگارگرِ هنگامهساز، نیک مینازند و او را شگرفمردی نابغه میانگارند؛ از آن میان، بارسلونیان این جهانآشوبِ نگارهها را وابسته به خویش میشمارند؛ زیرا وی چندی را در بارسلون گذرانیده است و سرایی در آن داشته است که اینک در شمار دیدنیهای این شهر درآمده است.
من در این مرد درمانده ام: نمیدانم که آیا او، آنچنان که پارهای میانگارند، نابغه ای است پیشتاز و نوآور در نگارگری، یا، بدان سان که گروهی میاندیشند، دیوانهای آشوبگر و آشوبگر است؟! راست این است که رازِ نگارههای او هنوز بر من ناشناخته مانده است و من هنوز نتوانستهام در آنها مرز نبوغ را از دیوانگی بازبشناسم. سرای پیکاسو را با غلغلهی دیداریان و زمزمهی گیتارش وانهادیم و به خیابانی دیگر درآمدیم...
(روزهای کاتالونیا / میر جلالالدّین کزّازی)

من قصد خاصی از این حرف نداشتم ولی دنبالهی غیرمنتظرهای پیدا کرد. تام ناگهان منفجر شد که: "تمدن داره از هم میپاشه. من نسبت به این جور چیزا خیلی بدبین شدهام. کتاب ظهور امپراتوریهای رنگین نوشتهی این یارو گادارد رو خوندی؟"
من که از لحن تام بیشتر یکّه خورده بودم گفتم: "نه، مگه چطو؟"
"هیچی دیگه، کتاب خیلی خوبیه که همه باید بخوننش. موضوعش اینه که اگه مواظب نباشیم نژاد سفید لگدمال، آره، پاک لگدمال میشه. همهی مطالبش علمییه. یارو حرفش رو ثابت کرده."
دیزی که یک غم آنی چهرهاش را گرفته بود گفت:
"تام داره خیلی پُرعمق میشه. کتابای عمیقی میخونه که پر از لغتای گُندهس. چی بود این لغتی که چند..."
"آره، این کتابا همهش علمییه." تام بیصبرانه نگاهی به دیزی انداخت و با اصرار اضافه کرد: "این یارو همه جای قضیه رو حساب کرده، حلا دیگه این به عهدهی ما هس که نژاد برتر هستیم که مواظب باشیم این نژادهای دیگه اختیار کار رو از دست ما نگیرن."
دیزی چشمکی به سبعیت حوالهی خورشید سوزان کرد و به نجوا گفت: "باید بکوبیمشون."
میس بـِیکر گفت: شما باید تو کالیفرنیا زندگی کنین..." ولی تام چنان در صندلی خود جابهجا شد که سروصدای کار، حرف میس بیکر رو قطع کرد.
"موضوع اینه که ما سفیدِ نوردیک (Nordic) هستیم. من هستم، تو هستی و تو و..." و پس از یک لمحه تردید دیزی را هم با اشارهی سر مشمول ساخت. دیزی دوباره به من چشمک زد. "... و ما همهی چیزایی رو که جزءِ تمدنه مثل علم و هنر و غیره بهوجود آوردیم. میفهمی؟"...
(گتسبی بزرگ / اسکات فیتسجرالد / ترجمه: کریم امامی)

photo: Segregated Water Fountains 1950 - Elliott Erwitt

photo: Hrvoje Polan / Getty Images
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتِ اولی: وُضو ز اشک بساز و نماز کُن به نیاز...
پینوشتِ سُفلی: سه چراغِ روشن برای فیلم حوض نقاشی... دیدن این فیلم به آنهایی که چند وقتیست اشک نریختهاند پیشنهاد میشود. معولاً بازی در نقشی نامتعارف برای بازیگران مشهور امری سختتر است چرا که تماشاگر با یک پیش زمینه وارد سالن سینما میشود حال آنکه برای پذیرش نقش جدید هر چه این پیش زمینه کمتر باشد بهتر است؛ اما دو بازیگر نقش اول آنقدر خوب بازی کردند که پس از گذشتن دقایق اولیه، همحسی مطلوبی با مخاطب برقرار میگردد. تأثیر گذارترین صحنهی فیلم به نظرم آنجایی بود که نگار جواهریان کُتلتی را برای گربه میآورد و قبل از آنکه آنرا به او بدهد فوت میکند تا مبادا دهان گربه بسوزد...
پینوشتِ مَرامی: اول ماه مه، روز جهانی کارگر گرامی باد... فینیتو
مرد در طول سالها تقریباً بیوقفه دربان را زیر نظر میگیرد. دربانهای دیگر را از یاد میبرد و به نظرش میرسد این نخستین دربان تنها مانعی است که او را از ورود به قانون باز میدارد. در سالهای نخست بیمحابا و به صدای بلند به بخت نامیمون خود نفرین میفرستد و بعدها در ایام پیری به غرغر زیر لب بسنده میکند. خُلقوخوی کودکانه به خود میگیرد و از آنجا که پس از سالها بررسی و مطالعهی دربان حتی شپشهای یقهی پوستین او را میشناسد، خواهشکنان از شپشها هم میخواهد در نرمکردن دل دربان یاریاش کنند. سرانجام نیروی بیناییاش رو به ضعف میگذارد و دیگر به درستی تشخیص نمیدهد دور و برش رو به تاریکی گذاشته است یا آنکه چشمهایش او را به گمراهی کشاندهاند. با اینهمه در میان تیرگی میبیند که از میان درِ قانون نوری زوالناپذیر بیرون میزند. دیگر زمان چندانی زنده نخواهد ماند. پیش از مرگ، تجربیات اینهمه سال در قالب تنها یک پرسش، ذهنش را به خود مشغول میکند، پرسشی که تاکنون با دربان در میان نگذاشته است. از آنجا که دیگر نمیتواند اندام خشکیدهی خود را راست کند، با اشارهی دست، دربان را به سوی خود میخواند. دربان بهناچار سر را کاملاً پایین میگیرد، زیرا بهمرور زمان قد و قامت مرد روستایی نسبت به او بیش از اندازه کوتاه شده است. دربان میپرسد: «باز چه پرسشی داری؟ کنجکاوی تو سیریناپذیر است.» مرد میگوید: «همه در جستوجوی قانوناند. پس چگونه در طول اینهمه سال جز من کسی خواهان ورود نشده است؟» دربان درمییابد که پایان کار مرد نزدیک است و برای دستیابی به نیروی شنوایی رو به زوال او نعرهکشان میگوید: «از این در جز تو کسی نمیتوانست وارد شود. این مدخل تنها برای تو بود. اکنون میروم و آن را میبندم.»
(فرانتس کافکا / ترجمه: علی اصغر حداد)

Left Open - Michael Sonntag