مرگ

اگر مرا دوست نداشته باشی
دراز می‌کشم و می‌میرم
مرگ
نه سفری بی‌بازگشت است
          و نه ناگهان محو شدن
مرگ
دوست نداشتن توست
درست
آن موقع که باید دوست بداری!

(رسول یونان)

 


photo: Abbas Attar ('Le Passe' - director: Asghar Farhadi)

--------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: فکر می‌کنم تمام کسانی که این مطلب را می‌خوانند متوجه شدند که در هفته‌ی پیش خانم انجلینا جولی برای پیشگیری از سرطان اقدام به عمل برداشتن پستان‌های خود نمود. موج این خبر آنچنان گسترده بود که در روز 14 مِی، اکثر خبرگزاری‌‌ها آن را در سرتیتر خود جای دادند. اما از طرف دیگر اتفاقاتی روی می‌دهد که از فرط تکرار، به موضوعاتی عادی تبدیل شده‌اند. به‌طور مثال در همان هفته‌ی پیش در عراق 40 کشته و 13 آدم‌ربایی گزارش شده است. در یکی از موارد یک زن به‌همراه سه کودکش توسط نیروهای ارتش کشته شدند. خب این خبر هم توسط همان خبرگزاری‌ها انتشار یافت اما به‌جرات می‌توانم بگویم که زمان آن حتی نصف زمان خبر پستان‌ها نبود. اینجاست که مفهوم شهروند درجه‌ی اول و شهروند درجه‌ی عراق به‌مانند تُفی به صورت آدم برخورد می‌کند... فینیتو

با چشم‌ها...

با چشم‌ها
             ز حیرتِ این صبحِ نابه‌جای
خشکیده بر دریچه‌ی خورشیدِ چارتاق
بر تارکِ سپیده‌ی این روزِ پابه‌زای
دستان بسته ام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.

فریاد بر کشیدم:
" ــ اینک
         چراغ معجزه
                        مردم!
تشخیصِ نیم‌شب را از فجر
در چشم های کور دلی‌تان
سویی به جای اگر
مانده است آن‌قدر،
تا
  از
     کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمانِ شب
پروازِ آفتاب را!
با گوش‌های ناشنوائی‌تان
این طُرفه بشنوید:
در نیم‌پرده‌ی شب
آوازِ آفتاب را!"

" ــ دیدیم
          (گفتند خلق، نیمی)
         پرواز روشنش را. آری!"

نیمی به شادی از دل
فریاد بر کشیدند:

" ــ با گوشِ جان شنیدیم
آوازِ روشنش را!"

باری
من با دهانِ حیرت گفتم:
" ــ ای یاوه
               یاوه
                   یاوه،
                       خلایق!
مستید و منگ؟
                    یا به تظاهر
تزویر میکنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائبید و پاک و مسلمان
                                نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!"

**
هر گاو گـَند چاله‌دهانی
آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:

" ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب را
از ما دریغ می طلبد."

توفانِ خنده‌ها...

" ــ خورشید را گذاشته،
                               می‌خواهد
با اتکا به ساعتِ شماته‌دارِ خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
                                        که شب
از نیمه نیز برنگذشته ست."

توفان خنده‌ها...

من
درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام
چیزی نظیر آتش در جان‌ام
                                  پیچید.

سرتاسرِ وجودِ مرا
                       گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطره‌ئی به تفته‌گیِ خورشید
جوشید از دو چشم‌ام.
از تلخیِ تمامیِ دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقت‌شان بود
احساس واقعیت‌شان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهومِ بی‌ریایِ رفاقت بود
با تابناکی‌اش
مفهوم بی‌فریبِ صداقت بود.

**
(ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
حتا
    با نانِ خشک‌شان.
و کاردهای‌شان را
جز از برای قسمت کردن
بیرون نیاورند.)

**
افسوس!
           آفتاب
مفهوم بی‌دریغِ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتاب گونه‌ئی
                   آنان را
این گونه
          دل
             فریفته بودند!

**
ای کاش می‌توانستم
خونِ رگانِ خود را
من
   قطره
   قطره
   قطره
   بگریم
تا باورم کنند.

ای کاش می‌توانستم
                       ــ یک لحظه میتوانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلق بی‌شمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
می‌توانستم!

(احمد شاملو / از دفتر مرثیه‌های خاک)

 

 
photo: Nomads Facing Mecca - Steve McCurry

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌دانلود: شعر "با چشم‌ها..." با صدای شاعر

پی‌نوشت: باید پذیرفت که پدیده‌ی انتخابات به‌سانِ تیغی در آمده است که در گلوی غول نامهربان گیر کرده و هر چهار سال او را وادار می‌کند تا با این چالشِ غریب، دسته و پنجه نرم کند. گاهی این تیغ آنچنان غول را به سرفه می‌اندازد که بیم/امید از پای افتادن او می‌رود. به‌گمان من این‌بار حتی بیشتر از دوره‌های گذشته او این خطر را حس کرده است... هنوز در شش و بش تأیید صلاحیت‌ها اخباری به‌گوش می‌رسد که التهاب را چند برابر می‌کند و تازه کیست که نداند اتفاقاً اصل ماجرا شروع نشده است. حال چه اسفدیار بر تاج و تخت ایران زمین جلوس کند و چه مُفتی هشتاد ساله، پیروزی از آن مردم است چرا که هر دو مغضوب علیهم بوده و با آمدن آنها، ارتجاع گامی دیگر به‌عقب رفته است مگر آنکه قواعد بازی رعایت نشود که آن نیز، خود داستانی دیگر است؛ گفت که: میان گبر و نصارا، همیشه باد نزاع / ز هر طرف که شود کُشته، سودِ اسلام است...

سفیدِ نوردیک

من قصد خاصی از این حرف نداشتم ولی دنباله‌ی غیرمنتظره‌ای پیدا کرد. تام ناگهان منفجر شد که: "تمدن داره از هم می‌پاشه. من نسبت به این جور چیزا خیلی بدبین شده‌ام. کتاب ظهور امپراتوری‌های رنگین نوشته‌ی این یارو گادارد رو خوندی؟"
من که از لحن تام بیشتر یکّه خورده بودم گفتم: "نه، مگه چطو؟"
"هیچی دیگه، کتاب خیلی خوبیه که همه باید بخوننش. موضوعش اینه که اگه مواظب نباشیم نژاد سفید لگدمال، آره، پاک لگدمال می‌شه. همه‌ی مطالبش علمی‌یه. یارو حرفش رو ثابت کرده."
دی‌زی که یک غم آنی چهره‌اش را گرفته بود گفت:
"تام داره خیلی پُرعمق می‌شه. کتابای عمیقی می‌خونه که پر از لغتای گُنده‌س. چی بود این لغتی که چند..."
"آره، این کتابا همه‌ش علمی‌یه." تام بی‌صبرانه نگاهی به دی‌زی انداخت و با اصرار اضافه کرد: "این یارو همه جای قضیه رو حساب کرده، حلا دیگه این به عهده‌ی ما هس که نژاد برتر هستیم که مواظب باشیم این نژادهای دیگه اختیار کار رو از دست ما نگیرن."
دی‌زی چشمکی به سبعیت حواله‌ی خورشید سوزان کرد و به نجوا گفت: "باید بکوبیمشون."
میس بـِیکر گفت: شما باید تو کالیفرنیا زندگی کنین..." ولی تام چنان در صندلی خود جابه‌جا شد که سروصدای کار، حرف میس بیکر رو قطع کرد.
"موضوع اینه که ما سفیدِ نوردیک (Nordic) هستیم. من هستم، تو هستی و تو و..." و پس از یک لمحه تردید دی‌زی را هم با اشاره‌ی سر مشمول ساخت. دی‌زی دوباره به من چشمک زد. "... و ما همه‌ی چیزایی رو که جزءِ تمدنه مثل علم و هنر و غیره به‌وجود آوردیم. می‌فهمی؟"...

(گتسبی بزرگ / اسکات فیتس‌جرالد / ترجمه: کریم امامی)


  photo: Segregated Water Fountains 1950 - Elliott Erwitt

Beyond the Breaker

با موج‌ها پیش می‌روم،
در جنگل‌ها رها می‌شوم،
در مینای آسمان پدیدار می‌شوم.
جدایی از تو را تاب می‌آورم،
دیدارت را اما به سختی

(نام شعر "شبانه 1" است از خانم آناّ آخماتووا در تابستان 1963؛ ترجمه: احمد پوری)



photo: Thomas Dworzak

صَحو

بعضی از حافظ پژوهانِ غالی*، که حافظ را زاهد و عابد و سجاده‌نشین می دانند، برآنند که شراب و شاهد یا می و مطرب و باغ و بهار و یار و ساقی و سایر مظاهرِ لذت و زیبایی در شعر او، نمادهای عرفانی هستند. این غلو و افراط پذیرفتنی نیست. حافظ در شعرش با زهد و توبه و طامات مخالفت می‌ورزد، آن وقت ما ادعا کنیم که اهل زهد و توبه و طامات است؟ در حالی که صراحت او جای هیچ توجیه و تأویلی باقی نگذاشته است: ما مردِ زهد و توبه و طامات نیستیم / با ما به جام باده‌ی صافی خطاب کن
در جای دیگر نوشته‌ام: "آیا همه‌ی باده‌های حافظ عرفانی است؟ پاسخ صریح بنده منفی است. چرا که اصولاً در اینکه حافظ، عارف بوده باشد، یعنی عارفِ تمام‌عیارِ رسمیِ حرفه‌ای شک است. بینش عرفانی، غالب بر نگرش حافظ نیست و حافظ از چنان نگرشِ طنزآمیز و شک‌آلودی برخوردار است که به او اجازه‌ی عارف بودن، فی‌المثل نظیر مولانا را نمی‌دهد. می‌توان افزود که روحیه‌ی اعتراض و انتقاد مداوم او در مسائل دینی و عرفانی، با صلح و صفا و خشنودی و خرسندی عارفانه جور درنمی‌آید. نیز صَحو** و هشیاری او با سُکر و شیدایی عرفان. البته عارفان هشیار هم داریم، ولی نه به هشیاری حافظ..."
یکی از دلایلی که مارا از عارف‌انگاری تمام‌عیار حافظ بازمی‌دارد، نشاطِ زندگی‌دوستی و اغتنام حیات و ستایشِ ناز و نعیم دنیوی است که دیوانش مالامال از آن است. حال آنکه آثار عرفا مبتنی بر نیست‌بنیادی جهان و زهد و اِعراض از دنیا و "الدنیا سجن المؤمن" است. عرفان بدون زهد و پارسایی معنا ندارد؛ و حافظ: پارسایی و سلامت، هوسم بود ولی / شیوه‌ای می‌کند آن نرگسِ فتّان که مَپُرس...

(حافظ / بهاءالدّین خرمشاهی)



photo: Steve McCurry
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
* غالی: غلو کننده
** صحو: هشیاری


مارکوپولو

مونیخ، ونیز، کراچی، دوشنبه، دهلیِ نو
غروبِ ابری پاریس، متروی توکیو  
فقط خودش باشد، اهل هر کجایی شد
چه فرق دارد برلین، دمشق یا ورشو؟
چه فرق می‌کند اصلاً چه رنگ می‌پوشد
چه فرق دارد با ساری است یا کیمونو
قدم قدم دنیا را پیاده طی کردی
به این امید که یک روز، نیم دیگرِ تو
تو را بیابد و یک پازل دقیق شوید
و آسمان را خورشید پُر کند از نو...
قرارتان دور از چشم گزمه‌های سِویل
و پنج عصر سرِ قتلگاه فدریکو
قرارتان باشد باز هم بــِکِـت خواندن
و قهوه خوردن در نیم روز کافه گودو
دوباره زمزمه‌ی بازگشت آلمودوار
چهارصد ضربه روی سینه‌­ی تروفو
قرارتان همه‌ی عمر سینما رفتن:
بوگارت، برتون، ردفورد ،مرلین مونرو
قرارتان همه‌ی روز سینما ماندن:
ریو براوو ، عصر جدید، سِرپیکو
تمام شب سیگار و کتاب، همراهِ
صدای ناظری از چشم روشنِ رادیو
تهوعی ابدی در دل سیمون دوبوار
شکوه لذت در اعتراف‌های روسو
و حفظ کردن یک شعر، بعدِ هر بوسه
چه فرق دارد اول قصیده یا هایکو؟
چقدر زندگی عاشقانه‌ای دارید!
تمام عمر فقط رقص باشد و پیانو
چه قدر زندگیِ... باز می‌پری از خواب!
تویی و پاکت خالی و شیشه‌های وِلو...
تو هیچ وقت به شیرین نمی‌رسی مجنون !
تو هیچ وقت به لیلی نمی‌رسی رومئو!  
برای داشتنش شهر شهر جنگیدی
تمام عمرت بیروت، بصره و کوزوو
دلت گرفته ازین قصه‌های عامه‌پسند
تمام دنیا سگ‌دانیِ تارانتینو
و آخرین سفرت هجوِ زندگی باشد:
غروبِ مرده‌ی پاریس، آخرین تانگو...
وجب ، وجب دنیا را پیاده طی کردی
قدم، قدم دنیا را... بس است مارکوپولو !

(حامد ابراهیم‌پور)


Last Tango in Paris - director: Bernardo Bertolucci

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و خداوند نیامُرزاد پدر آن‌هایی را که هفت سال پیش، اول به سوی یارانه‌ی کاغذ هجوم بُردند و خداوند بیامُرزاد اندکی، پدر کسانی را که این بُنِ نیم‌بندِ دانشجویی را برای نمایشگاه کتاب ترتیب دادند. (آنهایی هم که دانشجو نیستند دیگر وِل معطَّل...) به یاری همین بن‌ها قصد دارم چندتایی از کتاب‌های زیر را (تا آنجا که باکِمان بنزین داشته باشد) از نمایشگاه تهیه کنم. هنوز یادم می‌آید در مکان قبلی نمایشگاه، بعد (و گاهی هم قبل) از خریدن کتاب به غرفه‌ی نان رضوی سر می‌زدیم و چه فازی می‌داد آن کیک‌های با روکش شکلاتی... حیف از آن دوران.

- پادشاه فتح: نقد و تحلیل و گزیده اشعار نیما یوشیج / به اهتمام میلاد عظیمی / ناشر: سخن
- اشتهای آمریکایی / جویس کَرول اوتس / ترجمه: سهیل سمّی / ناشر: ققنوس
- زمانی که یک اثر هنری بودم / اریک امانوئل اشمیت / ترجمه: فرامرز ویسی و آسیه حیدری شاهی / ناشر: افراز
- گریز از آزادی / اریک فروم / ترجمه: عزت الله فولادوند / ناشر: مروارید
- تیر عکاسانه (زندگی و آثار هنری کارتیه برسون) / کارل شرو / ترجمه: بهاره احمدی / ناشر: حرفه هنرمند
- دکترین شوک: ظهور سرمایه‌داری فاجعه / نائومی کلاین / ترجمه: مهرداد شهابی و میرمحمود نبوی / ناشر: کتاب آمه
- مقالات شمس / محمد بن علی شمس تبریزی / ویراستار: جعفر مدرس صادقی / ناشر: مرکز
و...

نامه‌ی بیست و چهارم

عزیز من، همیشه عزیز من!
این زمان گرفتاری‌هایمان خیلی زیاد است، و روز به روز هم ظاهراً زیادتر می‌شود. با این همه اگر مخالفتی نداشته باشی، خوب است که جای کوچکی هم برای گریستن باز کنیم؛ این‌طور در گرفتاری‌هایمان غرق نشویم و از یاد نبریم که قلب انسان بدون گریستن می‌پوسد و انسان بدون گریه سنگ می‌شود.
هیچ پیشنهاد خاصی برای آنکه برنامه‌ی منظمی جهت گرستن داشته باشیم البته ندارم و نمی‌توانم داشته باشم؛ اما جداً معتقدم که گهگاه "انتخاب گریستن" کنیم و همچون عزادارانی راستین، خود را به گریستنی از ته دل واسپاریم.
من از آن می‌ترسم، بسیار می‌ترسم که باور به چیزی به نام "زندگی، مستقلِ از زندگان" آهسته آهسته ما را به جنگ خشونتی پایان‌ناپذیر بیندازد و اسیر این اعتقادمان کند که بی‌رحمی در ذات زندگی‌ست. بی‌رحمی هست حتی اگر بی‌رحم وجود نداشته باشد. این نکته بسیار خطرناک است حتی خطرناک‌تر از خودکشی.
چقدر خوشحالم که می‌بینم خیلی‌ها که ما کلامشان را دوست می‌داریم، درباره‌ی گریستن حرف‌هایی زده‌اند که به دل می‌نشیند. گمان می‌کنم بالزاک در جایی گفته باشد: گریه کن دخترم، گریه کن! گریه دوای همه‌ی دردهای توست... و آقای آندره ژید در جایی گفته باشد: ناتانائل! گریه هرگز هیچ دردی را درمان نبوده است... و نویسنده‌ی گمنامی را می‌شناسم که گفته است: زمانی برای گریستن، زمانی برای خندیدن، و زمانی برای حالی میان گریه و خنده داشتن. عزیز من! هرگز لحظه‌های گریستن را به خنده وامسپار که چهره‌ای مضحک و ترحم‌انگیز خواهی یافت. شنیده‌ام که ون‌گوگ بی‌جهت می‌گریسته است. بی‌جهت! چه حرف‌ها می‌زنند واقعاً! انگار که اگر دلیل گریستن انسانی را ندانیم، او یقیناً بی‌جهت گریسته است.
به یادت هست زمانی در شهری مردی را یافتیم که می‌گفت هرگز در تمامی عمرش نگریسته است. تفاخر اندوه‌بار و شاید شرم‌آوری داشت. پزشکی گفت: " نقصی است طبیعی در مجاری اشک" و یا حرفی از این گونه؛ و گفت که "در دل می‌گرید" که خیلی سخت‌تر از گریستن با چشم است و گفت که برای او بیم مرگ زودرَس می‌رود. مردی که گریستن نمی‌دانست، این را می‌دانست که زود خواهد مرد.
شاید راست باشد. شنیده‌ام مستبدان و ستمگران بزرگ تاریخ، گریستن نمی‌دانسته‌اند. بگذریم این نامه چنان که باید عاشقانه نیست. رسمی و خشک است. انگار که نویسنده‌اش با گریه اشنا نبوده است. باری این نامه را دنبال خواهم کرد با زبانی سرشار از گریستن...
و اینک این جمله را در قلب خویش باز بگو: انسان، بدون گریه، سنگ می‌شود.

(نادر ابراهیمی / چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم)


photo: Hrvoje Polan / Getty Images

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشتِ اولی: وُضو ز اشک بساز و نماز کُن به نیاز...

پی‌نوشتِ سُفلی: سه چراغِ روشن برای فیلم حوض نقاشی... دیدن این فیلم به آن‌هایی که چند وقتی‌ست اشک نریخته‌اند پیشنهاد می‌شود. معولاً بازی در نقشی نامتعارف برای بازیگران مشهور امری سخت‌تر است چرا که تماشاگر با یک پیش زمینه وارد سالن سینما می‌شود حال آنکه برای پذیرش نقش جدید هر چه این پیش زمینه کمتر باشد بهتر است؛ اما دو بازیگر نقش اول آنقدر خوب بازی کردند که پس از گذشتن دقایق اولیه، هم‌حسی مطلوبی با مخاطب برقرار می‌گردد. تأثیر گذارترین صحنه‌ی فیلم به نظرم آنجایی بود که نگار جواهریان کُتلتی را برای گربه می‌آورد و قبل از آنکه آنرا به او بدهد فوت می‌کند تا مبادا دهان گربه بسوزد...

پی‌نوشتِ مَرامی: اول ماه مه، روز جهانی کارگر گرامی باد... فینیتو

نکیر و منکری تو، یا که داماد؟!

شنیدم در دهی از آن‌ور آباد
جوانی سخت کم‌رو گشت داماد
چنان کم‌رو، که اخذِ اجرت خود
ز شرمِ «وِرمَنَه» رویش نمی‌شد
تو گویی جز سکوت و جز شنفتن
ندارد هیچ زادی بهر گفتن
شب عیش و زفاف و وصلت آمد
جوان در حجله با صد خجلت آمد
دو محرم را به خلوت کرده بودند
فِراشِ وصل را گسترده بودند
مُهیا مقتضی و منع، مفقود
گل و گلچین و رخصت، هر سه موجود
همین مانده برافکندن نقابی
کنار و بوسه‌ای و فتح بابی
ولی کم‌رو جوان هر رشته می‌تافت
برای گفت‌وگو حرفی نمی‌یافت
عروس از انتظارِ خود کلافه
ز بی‌تابی و خشمش پُر، قیافه
به قول پیرهای استخوان‌دار:
جوان خندان شود با کاهِ دیوار
جوان و این‌قدر بی‌حال و کم‌رو؟
ندانم کاهِ دیوار است، یا شو؟
سرانجام آن جوان دل را به دریا
زد و پرسید از همسر که: «آیا
تو می‌دانی اصول دین بُوَد چند؟»
عروسش زد تمسخربار لبخند
که: «حجله‌ست این، نه گور، ای خانه‌آباد!
نکیر و منکری تو، یا که داماد؟!
خدایا! حجله‌ام را گور گردان
ز من این کرّه‌خر را دور گردان»

(م. امید)



Dialog - Victor Bezrokov

با همه‌ی خری...

در بازار تهران می‌رفتم. گوش و چشمم از هیاهوی مردم و آمد و شد چارپایان پُر بود. در آن میان خری دیدم که جوالِ سنگینی سیب درشت بر پشت داشت، و با گردن برافراشته آهسته و با وقار می‌گذشت. و خربان از پی او به آواز بلند و شیرین می‌خواند:
"سیب آی دماوندی... سی شی میدم یه چارک، بابا جون!"
تا آنکه هر دو بر دکان عطاری درنگ کردند، و مرد چند تکه قند گرفت و به ناز، یک یک در دهان خر گذاشت. خرک هم با چشمان خندان به شیرینی هر چه بیشتر آن را زیر دندان‌های سفید و دراز خود سایید. چهره‌اش، با همه‌ی خری، چندان شاد بود و گرمی لذتش چنان بی‌غش و دل‌انگیز می‌نمود، که بدبختانه هنوز نمونه‌ای از آن در زندگی مردم تنگ‌روزی ایران ندیده‌ام. و در خویشتن از همه کمتر...

(م ا به‌آذین / نقش پرند)



photo: Thomas Leuthard

شهر بی‌فرشته

شب منم، حسرتِ سپیده منم
شعر ناگفته، ناشنیده منم
ماهِ در خوابِ من نشسته، تویی
بغض در کوچه‌ها دویده منم
خوابِ خوبِ پُر از ترانه تویی
ساکنی از قفس پریده منم
دل منم، نبض هر پرنده منم
آن غریبِ سفر چشیده منم
نی منم، این نیِ بریده منم
این گلوی شفا ندیده منم
باغِ سبزِ خزان‌ندیده تویی
یک سبد میوه‌ی نچیده منم
اوجِ شعرِ سکوتِ خلوتِ تو
این سقوطِ به خود رسیده منم
نی منم، من صدای هق‌هقِ تو
شبنمی از غزل چکیده منم
بال این شهر بی‌فرشته منم
این چلیپای قد کشیده منم...

(شهیار قنبری)



Vincent Van Gogh - The Cage Terrace in Arles, at Night
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت: خب الحمدلله تیمور لنگ کشته شد و برادر متواری او نیز با کمی مشقت پیدا گردید تا لبخندی از سر رضایت بر چهره‌های مردم بُستون نمایان شود...
 ...hey guys, mission accomplished. Let's go to the next stage