کوکاکولا

پرسش: در موضوع دموکراسی، می‌خواهم موضوع خود را به بخشِ دیگر جهان بکشانم. زمانی که سلاح کشتار جمعی در عراق پیدا نشد دولت امریکا با تغییر موضوع خود اعلان کرد هدف اصلی‌اش ترویج و تقویت دموکراسی در آن کشور است. احساس شما در مورد وعده‌های امریکا برای ترویج و تقویت دموکراسی در کشورهای دیگر چیست؟ آیا فکر می‌کنید امکان‌پذیر باشد؟

پاسخ: من مکزیکی هستم. ایالات متحده 75 سال با سیستم تک حزبی در مکزیک کنار آمد. آخ هم نگفت. هرگز هم، خواهان دموکراسی در مکزیک نبود. دموکراسی آمد چون مکزیکی‌ها برای تحقق دموکراسی در مکزیک مبارزه کردند تا دموکراسی را از دل تاریخ، امکانات خودمان و دیدگاه‌های خودمان بیرون بکشیم و به بار بنشانیم. دموکراسی کوکاکولا نیست که صادر کنید. باید از درون رشد کند و با توجه به فرهنگ و شرایط هر کشور تحقق یابد. دموکراسی عربی در شرایط خاص کشورهای عربی به‌وجود می‌آید، بر مبنای اعتقادات مذهبی عرب‌ها، آداب و رسوم، تاریخ و پیشینیان اعراب شکل می‌گیرد. دموکراسی تحمیلی، دموکراسی نیست.، باید قائم به ذات باشد، هر تلاشی برای تحمیل دموکراسی محکوم به شکست است...
مسخره است که فکر کنیم ایالات متحده دموکراسی را تحمیل کند. ایالات متحده سال‌ها با ساموزا، تروخیو، باتیستا، و کاستیو آرماس کنار آمده بودکه بدترین دیکتاتورهای امریکای لاتین بوده‌اند و همگی عروسک‌های خیمه شب‌بازی و دست نشانده‌ی امریکا بودند.
از کدام دموکراسی حرف می‌زنیم. اگر بحثِ دموکراسی در میان است باید خودمان بخواهیم نه اینکه آن‌ها برایمان بیاورند.

(مصاحبه‌ی لیلی کانسو با کارلوس فوئنتس / ترجمه‌ی اسدالله امرایی / کتابِ هفته‌ نگاه پنجشنبه / شماره‌ی چهاردهم)



Goodbye Lenin - Director: Wolfgang Becker

همیاری

به همتِ اهالی غیور
درختانِ گردو را بُریدیم
قنداق تفنگ و دسته‌ی تبر ساختیم
بعد دست به دست هم دادیم
تا جنگل از لوثِ درخت و پرنده پاک شد
حالا نشسته‌ایم روی تلی از خاک
با دُممان گردو می‌شکنیم و چَه‌چَه می‌زنیم:
لطفاً از ریختن زباله خودداری فرمایید

(اکبر اکسیر)


Christopher Furlong - Getty Images
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت نخست: تویی که خیلی خوبی، تویی که قطره‌فطره نگران می‌شی، من حالم از همیشه خوش‌تره چون تو هستی... وقتی سرویس اینترنتیت قطع می‌شه و مجبوری مثل سالیان دور با وضعیت دایال آپ کانکت بشی تازه می‌فهمی که چقدر به این فضا وابسته شدی... اندکی فترت شاید بد نباشه.

پی‌نوشت دوم: داشتم به رادیو تهران گوش می‌کردم. خبر جالب و در عین حال تأسف‌آوری را اعلام کرد؛ فیلتر سیگار، رده‌ی اول را در زباله‌های جهانی از لحاظ حجم تولید دارد... سیگاری‌های گرامی! دست بردارید جان مادرتان...

نوبت

و اندر حکایات مشهور است که چون غلامِ خلیل با این طایفه عداوتِ خود ظاهر کرد و با هر یک دیگرگونه خصومتی پیش گرفت، نوری و رَقّام و بوحمزه را بگرفتند و به دارالخلافه بردند. و غلامِ خلیل گفت: "این قومی‌اند که از زَنادقه‌اند. اگر امیرالامؤمنین به کُشتنِ ایشان فرمان دهد، اصلِ زنادقه متلاشی شود - که سرِ همه این گروه‌اند. و اگر این خیر بر دست وی برآید، من او را ضامنم به مُزدی بزرگ."
خلیفه، در وقت، بفرمود که گردن‌های ایشان بزنند.
سیّاف بیامد و آن هر سه را دست بربست. چون قصدِ قتلِ رقّام کرد، نوری برخاست و به جایگاه رقّام بر دستگاه سیّاف بنشست، به طَرَبی و طوعی1 تمام.
مردمان عَجَب داشتند.
سیّاف گفت: :ای جوانمرد، این شمشیر چنان چیزی مرغوب نیست که به این رغبت، پیشِ این آیند که تو آمدی. و هنوز نوبت به تو نرسیده است."
گفت: "آری. طریقتِ من مبنی بر ایثار است و عزیزترین چیزها زندگانی است. می‌خواهم تا این نَفَسی چند، اندر کار این برادران کنم - که یکی نَفَسِ دنیا بر من دوست‌تر از هزار سال آخرت است. از آن‌چه این سرای خدمت است و آن سرای قُربَت است. و قربت به خدمت یابند."
این سخن صاحب‌بَرید2 برگرفت و به خلیفه رفت. و خلیفه از رقّتِ طبع و دقّت سخن وی اندر چنان حال متعجّب شد و کس فرستاد که "اندر امرِ ایشان توقّف کنید!"

(تذکرة الاولیا / عطّار نیشابوری)


Georgia O'Keeffe - Goats Horn with Red

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1- طوع: فرمانبرداری
2- صاحب‌بَرید: کسی که وقایع هر جایی را که در آن بوده می‌نوشت و برای پادشاه می‌فرستاد.

نزار قبانی

با من دموکراتیک سخن بگو
که مذکّرهای قبیله، در سرزمینِ من
بازیِ سرکوبِ سیاسی را نیک فراگرفتند
و نمی‌خواهم که تو با من
بازیِ سرکوبِ عاطفی را پیشه کنی...

بنشین تا ببینیم...
تا کجاها مرز چشمان توست...
تا کجاها مرز غم‌های من است...
آب‌های ساحلیِ تو کجا آغاز می‌شود...
خون من کجا پایان می‌گیرد...
بنشین تا به تفاهم برسیم
که بر کدام پاره از اجزای پیکر من
فتوحات تو خاتمه خواهد گرفت...
و در کدام ساعت از ساعات شب
شبیخون‌های تو آغاز خواهد شد...

(تکهای از شعر زنی درون من راه می‌رود / نزار قبانی / ترجمه: موسی اسوار)

عکس: فاطمه بهبودی / خبرگزاری مهر (تهران - کوچ نمادین عشایر)

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: معمولاً سعی می‌کنم فیلم‌هایی را که خانم مریل استریپ در آن‌ها ایفای نقش می‌کند، از دست ندهم. اما دیدن فیلم iron lady آنقدر به تعویق افتاد که اصل قضیه یعنی مارگارت تاچر از دنیا رفت... زن آهنین انگلستان انگار زمانی به گورباچف گفته بود:

"A world without nuclear weapons would be less stable and more dangerous for all of us."

الله اعلم بالصواب... 

تردید و ترس

تردید مکن
به آنکه
می‌گوید
می‌ترسم

بترس
از آنکه
می‌گوید
تردید را
ابداً نمی‌شناسم.

(اریش فرید / ترجمه: علی عبدالهی)

photo: Herbert List

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت {نوشته شده در اسفندماهِ پارسال}: ایستگاه متروی میدان حُرّ هیچ مناسبتی با اسم آن ندارد. در حالیکه این ایستگاه (در ضلع شمالی باغشاه)، خیلی نزدیک‌تر به میدان پاستور می‌باشد اما احتمالاً به دلیل همان قوانین نانوشته حر بن الریاحی به لویی پاستور ارجحیت دارد. واقعاً کیست که منکر خدمات بی‌شائبه‌ی حر به جامعه‌ی بشری باشد!... خُب بحث شیرین مترو و دعوای پاستور و حر را رها می‌کنیم و در جهت جنوب به میدان قزوین (همان دروازه قزوین قدیم) می‌رویم. در امتداد خیابان کارگر جنوبی اندکی پایین‌تر از این میدان، ابتدا بیمارستان تخصصی چشم‌پزشکی فارابی و در ادامه محله‌ی بدنام سالیان دور قرار داشت: شهر نو؛ همان جاییکه کامران شیردل در قلعه به تصویر کشیده بود و اکنون به جای آن پارک رازی، خودی نشان می‌دهد که این نیز همان جایی‌ست که چند سال پیش گروهی از دختران دبستانی در دریاچه‌ی آن غرق شدند. خب قلعه و پارک رازی را هم رها می‌کنیم... امشب را باید در بیمارستان فارابی به عنوان همراهِ بیمار در کنار پدر به صبح برسانم. عمل سبک آب مروارید علتِ این حضور شبانه است. اتاقی‌ست که به جز ما، سه بیمار دیگر نیز در آن قرار دارند. اولی جوانی‌ست از اردبیل به همراه پدرش و دیگری پیرمردی اهل یکی از روستاهای استان مرکزی به همراه برادر زاده‌اش. پدر جوان، با لهجه‌ی غلیظ آذری توضیح می‌دهد که چرا پسرش اینجاست:
- خب، چی شده پسر شما؟
- پارگی.
- توی حادثه؟
- آره
- جوشکاری، فلزکاری چیزی بوده؟
- نه، دوستش اینجوری کرده...
- چطور؟... شوخی؟ دعوا؟
- توی هیأت داشتن زنجیر می‌زدن؛ بعد پسر من به اون میگه برو سر جات زنجیر بزن، اونم عصبانی میشه با زنجیر می‌زنه توی صورتش...!
- ای بابا! شکایتی چیزی هم کردین؟
- نه، سپردمش به خدا...
دقایقی سکوت؛ پیرمرد که هر دو چشمش بسته است شروع می‌کند به حرف زدن با صدای بلند؛ به جرأت می‌گویم که هیچ کلمه‌ای از حرف‌هایش را نمی‌فهمم. فقط اگر اشتباه نکنم لحظه‌ای کلمه‌ی "پول" به گوشم خورد. از همراهش می‌پرسم چه گفت؟ می‌گوید نگران شام من است. پیرمرد، آرام صحبت کردنش مانند وقتی است که من فریاد می‌کشم. اکنون دارد با اعتراض صحبت می‌کند. تقریباً تمام فضای اتاق از طنین صدای او پُر شده؛ واژه‌هایی غریب. خدا امشب را به خیر بگذراند...

Before the Law

جلوی قانون دربانی ایستاده است. مردی روستایی به سراغ این دربان می‌آید و تقاضای ورود به قانون می‌کند. اما دربان می‌گوید فعلاً نمی‌تواند به او اجازه‌ی ورود بدهد. مرد پس از لحظه‌ای تأمل می‌خواهد بداند آیا بعداً اجازه‌ی ورود خواهد داشت؟ دربان می‌گوید: «ممکن است، ولی نه حالا.» از آن‌جا که درِ قانون مثل همیشه باز است و دربان هم کنار رفته است، مرد سر خم می‌کند که از شکاف در به درون نگاهی بیندازد. دربان با دیدن او در این حال، می‌خندد و می‌گوید: «اگر تا این اندازه مجذوب شده‌ای، سعی کن به رغم ممانعت من به درون بروی. ولی بدان: من قدرتمندم. با این‌همه من دون‌پایه‌ترین دربانم. از تالار به تالار دربان‌هایی ایستاده‌اند، هریک قدرتمندتر از دیگری. هیبت سومین دربان را حتی من هم تاب نمی‌آورم.» مرد روستایی که انتظار روبه‌رو شدن با چنین مشکلاتی را در نظر نیاورده است، با خود می‌اندیشد، مگر نه آن‌که قانون باید هر لحظه به روی هر کس گشوده باشد؟ ولی حالا که با دقت بیش‌تری به دربان و پوستین‌اش نگاه می‌کند، بینی بزرگ و نوک‌تیز، ریش بلند، سیاه و تاتاری‌اش را می‌بیند، تصمیم می‌گیرد منتظر شود تا اجازه‌ی ورود دریافت کند. دربان چارپایه‌ای در اختیارش می‌گذارد و اجازه می‌دهد کنار در بنشیند. مرد روزها و سال‌ها کنار در می‌نشیند. بارها می‌کوشد اجازه‌ی ورود بگیرد و با خواهش‌های خود دربان را خسته می‌کند. دربان گاهی مؤاخذه‌کنان از او چیزهایی می‌پرسد، سراغ موطن او را می‌گیرد و بسیاری چیزهای دیگر، ولی پرسش‌هایی از سرِ بی‌اعتنایی که به پرس‌وجوی ارباب‌ها می‌ماند، و هربار تأکید می‌کند هنوز نمی‌تواند به او اجازه‌ی ورود بدهد. مرد که برای این سفر خود را به بسیاری چیزها مجهز کرده است، هر آن‌چه را که با خود آورده است به کار می‌گیرد، حتی گرانبهاترین دارایی خود را عرضه می‌کند تا شاید دربان را به راه بیاورد. دربان پیشکش‌های او را می‌پذیرد، اما هربار می‌گوید: «من این همه را تنها از آن‌رو می‌پذیرم که تو گمان نکنی در موردی کوتاهی کرده‌ای.»

مرد در طول سال‌ها تقریباً بی‌وقفه دربان را زیر نظر می‌گیرد. دربان‌های دیگر را از یاد می‌برد و به نظرش می‌رسد این نخستین دربان تنها مانعی است که او را ا‏ز ورود به قانون باز می‌دارد. در سال‌های نخست بی‌محابا و به صدای بلند به بخت نامیمون خود نفرین می‌فرستد و بعدها در ایام پیری به غرغر زیر لب بسنده می‌کند. خُلق‌وخوی کودکانه به خود می‌گیرد و از آن‌جا که پس از سال‌ها بررسی و مطالعه‌ی دربان حتی شپش‌های یقه‌ی پوستین او را می‌شناسد، خواهش‌کنان از شپش‌ها هم می‌خواهد در نرم‌کردن دل دربان یاری‌اش کنند. سرانجام نیروی بینایی‌اش رو به ضعف می‌گذارد و دیگر به درستی تشخیص نمی‌دهد دور و برش رو به تاریکی گذاشته است یا آن‌که چشم‌هایش او را به گمراهی کشانده‌اند. با این‌همه در میان تیرگی می‌بیند که از میان درِ قانون نوری زوال‌ناپذیر بیرون می‌زند. دیگر زمان چندانی زنده نخواهد ماند. پیش از مرگ، تجربیات این‌همه سال در قالب تنها یک پرسش، ذهنش را به خود مشغول می‌کند، پرسشی که تاکنون با ‏دربان در میان نگذاشته است. از آن‌جا که دیگر نمی‌تواند اندام خشکیده‌ی خود را ‏راست کند، با اشاره‌ی دست، دربان را به سوی خود می‌خواند. دربان به‌ناچار سر را کاملاً پایین می‌گیرد، زیرا به‌مرور زمان قد و قامت مرد روستایی نسبت به او بیش از اندازه کوتاه شده است. دربان می‌پرسد: «باز چه پرسشی داری؟ کنجکاوی تو سیری‌ناپذیر است.» مرد می‌گوید: «همه در جست‌وجوی قانون‌اند. پس چگونه در طول این‌همه سال جز من کسی خواهان ورود نشده است؟» دربان درمی‌یابد که پایان کار مرد نزدیک است و برای دستیابی به نیروی شنوایی رو به زوال او نعره‌کشان می‌گوید: «‏از این در جز تو کسی نمی‌توانست وارد شود. این مدخل تنها برای تو بود. اکنون می‌روم و آن را می‌بندم.»

(فرانتس کافکا / ترجمه: علی اصغر حداد)


Left Open - Michael Sonntag

آفتابی مراست در دیدار

هر دَمَم، ساحری بر انگیزد
هر دم از اختری فروزانم
نغمه‌ها شعله‌رنگ می‌خیزد
از درونِ تنورِ سوزانم
آفتابی مراست در دیدار
که مکدر نمی‌شود نگه‌اش
نور را جویم اندرین شبِ تار
سهروردی وَشَـم شهیدِ رهش
عمر را گر چه پای لنگ شده
لیک امید، می‌پرد گستاخ
گرچه دل بر حیات تنگ شده
آرزو راست لیک جاده فراخ
راز، بسیار و چاره‌ام ناچار
لب به رازِ نهفته دوختن است
اندرین کلبه‌ی سیه‎دیوار
هستیِ من، تمام سوختن است
مرغزاری خوش است گیتی و من
چند گاهی در آن گُرازیدم*
خواستم عاشق بشر باشم
وَه ندانم، بر آن بَرازیدم
آز و ناز تو، مردِ میدان نیست
هرزه بادی به خیره راند تو را
هیچ پاداش خوش‌تر از آن نیست
خلق گر یار خویش خواند تو را.

(احسان طبری)


Vincent Van Gogh - Ward in the Hospital in Arles

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* گُرازیدن: خرامیدن، به ناز راه رفتن 

پی‌دانلود: بشنوید با صدای شاعر



راهبر

درد است که آدمی را راهبر است. در هر کاری که هست، تا او را دردِ آن کار و هوس و عشقِ آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کار، بی‌درد، او را میسّر نشود...
تن همچون مریم است، و هر یکی عیسی داریم: اگر ما را درد پیدا شود، عیسای ما بزاید، و اگر درد نباشد، عیسی، هم از آن راه نهانی که آمده، باز به اصل خود پیوندد – الّا ما محروم مانیم و از او بی بهره.

(مولوی / فیه ما فیه)



Caravaggio - Boy Peeling a Fruit

ایران

راسته‌ی بنده فروشان. عصر. خارجی [گذشته]
شلوغی گذری که به نیم میدانی می‌رسد. چند جا کنیزان یا غلامانی بر چهارپایه ایستاده‌اند آماده‌ی فروش. آن ته، سراپرده‌ای و دور آن معرکه‌ی مردان. روی چهارپایه‌ای دلّالی دیگران را به سراپرده برمی‌انگیزد. دو دهقان‌زاده‌ی جوان در شلوغی به شتاب می‌آیند.
فردوسی:   زیباست؟
همسایه:   بی‌مانند!
فردوسی:   و خواستنی؟
همسایه:   چقدر می‌پرسی!
فردوسی:   مرا خوابِ گمشده‌ای است.
همسایه:   می‌بینی!
از سراپرده زنی عشق‌فروش درمی‌آید و خود را نشان می‌دهد؛ غریو مشتریان در هم.
همهمه:   تبارک الله یا حورا. احسنت یا احسن العرائس! ساقول. شباش. چوخ یاخچی! مرحبا یا مطلوب! انظرنی یا مقبول!
فردوسی:   [گیج] کجاییم؟
همسایه:   [آستین او را می‌کشد] بیا، فاحشه‌ای، نام او ایران.
فردوسی:   [می‌ماند] نه! - این خوابِ من نیست.
همسایه که می‌رود رو برگردانده.
همسایه:   از ترک و تازی عقب افتادیم. بجنب پسر؛ ما مثلاً دهقانیم.
فردوسی:   [با خود] این نام اینجا چه می‌کند؟ [مبهوت] این‌گونه زنی، در این‌گونه برزنی!
همسایه:   [می‌کوشد صدای خود را برساند] مهمان منی. بدو؛ نوبت از دست می‌رود.
فردوسی:   [روی برمی‌‎گرداند] آری، می‌بینم که از دست می‌رود...

(دیباچه‌ی نوین شاهنامه - بهرام بیضایی)


Gift of Grandparents - Steve McCurry

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: دیشب آخرای برنامه‌ی کلاه‌قرمزی، شخصیت استثنایی یعنی گوسفند شروع به نجوای آهنگی انگلیسی کرد. چقدر واقعاً باحاله این عروسک؛ با اون لحن قشنگش گفت "آقای مِجری، ...The whispers in the morning" (دقیقاً با ملودی اصلی و خیلی با احساس تیکه‌ی اولشو خوند). این حرکت باعث شد که دوباره ترانه‌ی The Power of the Love با اجرای Celine Dion رو چند بار گوش کنم و در پی‌دانلود قرار بدم...

پی‌دانلود: The Power of Love - Celine Dion  

بی‌غش

مخلص . [م ُ ل ِ ] (ع ص ) اخلاص کننده . (غیاث ) (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بی ریا و سمعه ٔ در عمل . خالص و صاف و پاک و بی غش و صادق و دوست حقیقی و بی نفاق و مطیع و فرمانبردار. (از ناظم الاطباء). صمیم . بی ریا: سلطان آن فرمود در باب من بنده ٔ یگانه ٔ مخلص بی خیانت که از بزرگی وی سزید. (تاریخ بیهقی ).
مرمرا در میان قافله بود
دوستی مخلص و عزیز و کریم .

ناصرخسرو.

و امیدهای بندگان مخلص در آنچه دیگر اقالیم عالم در خطه ٔ ملک میمون خواهد افزود. (کلیله و دمنه ). غایت نادانی است ... توقع دوستان مخلص بی وفاداری . (کلیله و دمنه ). بنده ٔ مخلص و خادم متخصص احمد بن عمر بن علی ... (چهارمقاله ٔ عروضی چ دانشگاه ص 5).
این مرا زائر، آن مرا عاید
این مرا مخلص آن مرا دلدار.

خاقانی (دیوان چ سجادی ص 203).

که بسا مخلصا که شربت زهر
نوش کرد از برای همدردی .

خاقانی (دیوان ایضاً ص 807).

به گناهی ز مخلصان مازار
کاهل اخلاص خود گنه نکنند.

خاقانی (ایضاً ص 860).

و عقاید ضمایر بندگان مخلص ... هر لحظه مستحکم تر است . (سندبادنامه ص 10). و از بندگان مخلصت شمارد. (گلستان ). رازی که نهان خواهی ، با کسی در میان منه اگر چه آن دوست مخلص باشد (گلستان ).
دوش مرغی بصبح می نالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسید به گوش .

سعدی (گلستان ).

سخنی بی غرض از بنده ٔ مخلص بشنو
ای که منظور بزرگان حقیقت بینی .

حافظ.

|| بنده ای که با اخلاص خدا را عبادت کند، و به وی شرک نیاورد و از معاصی دور باشد. (از تعریفات جرجانی ). بنده ای که در دین خود خالص بود و خدا وی را برگزیده باشد. ج ، مخلصون .(ناظم الاطباء) : شیطان با مخلصان برنمی آید و سلطان با مفلسان . (گلستان ).
دو بامداد کسی گر رود به خدمت شاه
سیم هر آینه در وی کند به لطف نگاه
امید هست پرستندگان مخلص را
که ناامید نگردند از آستان اله .

(گلستان ).

|| صاف کننده ٔ طلا را گویند. (انساب سمعانی ج 2 ص 515).


White Basket - Victor Bezrukov